عجب میزی بود، آن میز

مرد غرق در شور و شوق زندگی
کلیدهایش را روی میز گذاشت
در کاسه‌ی مسی، گل‌ها را
شیر و تخم‌مرغ را
نوری که از پنجره رخنه می‌کرد را
صدای دوچرخه، صدای چرخیدن چرخ را
نرمی نان را، نرمی هوا را
مرد روی میز
هر چه در سرش بود را گذاشت
میخواست در زندگی چه کند؟
همان، دقیقن همان را روی میز گذاشت
چه کسی را دوست داشت، چه کسی را دوست نداشت
مرد، آن‌ها را روی میز گذاشت
سه سه تا، نُه تا
مرد روی میز، نُه را هم گذاشت
کنار پنجره بود، نزدیک آسمان
دستش را دراز کرد و ابدیت را روی میز گذاشت
چند روزی بود میخواست آبجویی بنوشد
ریزش آبجو در قدح را هم روی میز گذاشت
خوابش را، بیداریش را
سیری و گرسنگیش را

عجب میزی بود، آن میز
لب به سخن نگشود که این همه بار از برای من است؟
چندی لرزید و ایستاد
مرد، همه را بی‌وقفه روی میز گذاشت

 

~ادیپ جانسِور

 

Adam yaşama sevinci içinde
Masaya anahtarlarını koydu
Bakır kâseye çiçekleri koydu
Sütünü yumurtasını koydu
Pencereden gelen ışığı koydu
Bisiklet sesini çıkrık sesini
Ekmeğin havanın yumuşaklığını koydu
Adam masaya
Aklında olup bitenleri koydu
Ne yapmak istiyordu hayatta
İşte onu koydu
Kimi seviyordu kimi sevmiyordu
Adam masaya onları da koydu
Üç kere üç dokuz ederdi
Adam koydu masaya dokuzu
Pencere yanındaydı gökyüzü yanında
Uzandı masaya sonsuzu koydu
Bir bira içmek istiyordu kaç gündür
Masaya biranın dökülüşünü koydu
Uykusunu koydu uyanıklığını koydu
Tokluğunu açlığını koydu

Masa da masaymış ha
Bana mısın demedi bu kadar yüke
Bir iki sallandı durdu
Adam ha babam koyuyordu

Edip Cansever

Boats and Birds

شاید قلب من یه خونه‌ی قدیمی در حال فروریزی هستش.. از ترس اینکه خونه رو سر بقیه خراب شه، همه رو انداختم بیرون… از ترس اینکه تازه واردی باعث تخریب بیشتر خونه شه، همه‌ی راه‌های ورود رو بستم، درها تو غل و زنجیرن…پنجره‌ها هم… تک و تنها نشستم و به دیوارها و نقاشی‌هاش نیگا می‌کنم… به روزایی که نور از پنجره‌های رنگیش میزد تو… رقص نور و رنگ… صدای خنده‌ها و گریه‎هایی که میپیچید تو اتاق‌هاش… به تک و توک گل امیدی که تو باغچه مونده و هر روز آب دادن بهشون سخت‌تر میشه… می‌ترسم یه روزی با صدای در، این تنهایی خونه بشکنه… تا سر ذوق بیام و دستی به سر و روی این خونه بکشم تا بتونم در رو باز کنم… برم ببینم و کسی نیس… شیطنت بچه‌های سر به هوای تو کوچه بوده… یا اینکه به هوای دوست بدوئم سمت در، ببینم یه نفر که گم شده، دنبال آدرس میگرده… یا اونقدر منتظر صدای پای آشنا باشم که برف سنگینی بباره و من و این خونه‌ی قدیمی زیرش بمونیم… یا زلزله‌ای بیاد و زیر آوار این خونه بمونم…

 

پ.ن. آهنگ زیر رو دوست دارم… آهنگی که یک زمانی تو این خونه زیاد بهش گوش می‌دادم…



Dolente

هر صبح، دلم می‌خواهد با بوسه‌ای مرا بیدار کند. بوی قهوه‌ای که برایم دم کرده در اتاق بپیچد. پرده‌ها را کنار بزند، پنجره را باز کند و بگوید “صبح بخیر، امروز هوا عالیه!”. با لبخندی کنارم روی تخت بشیند و موهایم را شانه کند.

کاش، حداقل در خانه‌ی سالمندان به این آرزوی من توجه کنند.

 

تئوری اطلاعات

این سودا زدگی تمامی ندارد… کافی است یک آن افسار فکرم از دستم رها شود، من می‌مانم و هجوم یک‌باره‌ی خاطرات… خوب و بد… از سال‌های دور تا همین یک سال پیش… خودم را می‌بینم… تو را… هنوز “تو”یی… تصویر به‌قدری شفاف و واقعی است که انگار  چند قدم جلوتر بیایم می‌توانم “ما” را در آغوش بگیرم… و همان‌قدر دور… و هر لحظه‌ای که می‌گذرد، این خاطرات باارزش‌تر می‌شود…

 

توضیح، تئوری اطلاعات شانون: ارزش یک پیشامد یا متغییر تصادفی با احتمال وقوع آن نسبت عکس دارد. به بیان دیگر، هر چه احتمال وقوع یک پیشامد کم باشد، ارزش آن بیشتر است.

گلچهره مپرس

به کجاها برد این امید ما را؟

“غمگین‌ترین لحظه‌ی تحویل سال نو، از آن امسال است…”

نشد این عاشق سرگشته صبور

“باور کنم که صد روز گذشت…؟ کدامین واژه می‌تواند چگونه گذشتن این روزها را بیان کند…؟”

نشد این مرغک پربسته رها

“انگار آغاز این بهار مهر تاییدی است بر آنچه که در این یک سال گذشت… تایید اینکه هر آن‌چه گذشت، خواب نبود…”

به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟

“و این درد… و این زخم… امیدها… حرف‌ها… باورها… گذشته و آینده‌ام… و این بی‌وزنی…”

ره این چاره ندانم به خدا نشود دل نفسی از تو جدا

“ای کاش می‌شد به یاد نیاورد… هر صدایی… هر بویی… هر اشاره‌ی کوچکی… شوخی کیهان با من…”

به هوایت همه جا در همه حال…

“جای خالی آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم…”

به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال…

“و فکر این‌که شاید سال دیگر و سال‌های بعد ار آن، در چنین روزی تنها خواهم بود…”

غم عشقت دل ما را

به کجاها برد بالا؟

 

بوییدن سیبی

حال و هوای عجیبی دارم… یه دلتنگی عجیب… یه حس خوب مجهولی …

انگار امروز، فقط امروز نبود… چندین روز از گذشته و امروز رو موازی هم تجربه کردم… همزمان با غافلگیری مریم، من ذوق همیشگی دیدار رو داشتم… جای خالی امیرمسعود تو آشپزخونه موقع آشپزی و دور هم جمع شدنمون برای خدافظی باهاش.. قدم زدن تو سنگفرش توی هوای سرد و یخ اسفند ۱۳۸۹… آهنگهایی که برچسب خاطره‎‌های خاصی بهشون خورده… لحظه‌های خاص… مریم یا سهیلا بود که گفت شاید ازین به بعد باید به فکر خاطره‌های جدید برا آهنگهای قدیمی باشیم… خاطرات یک تابستان دیگر و حس رهایی بعدش… موقع برگشتن به خونه، باد خنک و تازه‌ی بهاری لای موهام بود… و انگار یک لحظه برگشتم به عید و تهران ساکت…

امروز، فقط  ۱۴ام اسفند ۱۳۹۵ نبود… ۱۴ و ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ بود… باز سیبی فراموش شد… عید ۱۳۹۰ بود…

امروز، روز عجیبی بود… روز خوبی بود با دلتنگی‌های دوست داشتنیش.

ناظم حکمت

دوست داشتن تو

مثل خوردن یک سیب سالم و سفید

در یک روز شفاف و شیشه ای زمستانی

 

ای محبوب من

دوست داشتن تو

مثل شادی نفس کشیدن است

در یک کاج زار برفی

 

~ ناظم حکمت

Çürüksüz ve cam gibi berrak bir kış günü
sımsıkı etini dişlemek sıhhatli, beyaz bir elmanın
Ey benim sevgilim, karlı bir çam ormanında nefes almanın
bahtiyarlığına benzer seni sevmek

Nazim Hikmet~