فصل سه – بخش سه

مثل یک کلاف کاموا گره خورد.

نه صبر باز کردن گره‌ها را داشت،

نه جسارت قیچی کردن.

برچسب ها: , , , , , , ,

escape

از این حس “ترک شدن” بدم میاد.

از اومدن و رفتن آدما.

با اینکه میدونستم روزی چنین میشه، با اینکه میدونستم قراره آدمای دور و برم برن دنبال زندگی خودشون، بین دوستی‌ها فاصله قراره بیفته،

با اینکه هر بار به خودم یادآوری میکنم، نازنین زیاد دل نبند،

هر بار، اون درد و حس ترک شدن رو حس میکنم.

و شاید بیشتر از قبل.

و نمیتونم عادت کنم.

همچنان امیدی دارم که قراره یکی بیاد و بمونه.

هرچند به خودم گاهی یادآوری میکنم به این امید هم زیاد دل نبند.

 

پ.ن: قبلا جایی نوشتم ” کاش با نرو گفتن من، می‌ماند”.

 

iD24

-what do you want as a present?

+ nothing but your presence!

برچسب ها: , , , , ,

iRony

we can’t stay away.. we meant to be together..
but!
It doesn’t mean we should stop hurting each other.

برچسب ها: ,

فصل دو – بخش پنج

تنها بود و بی‌اندازه از این تنهایی می‌ترسید.
روزی تصمیم گرفت از تنهایی‌اش لذت ببرد.
و دیگر تنها نبود!

برچسب ها: , , ,

simplicity

Do not make it complex

All I need is real people

برچسب ها: , , , , ,

فصل دو- بخش چهار

گاهی، نمی‌توان گفت

که هر “نفس” چقدر دردناک می‌شود.

برچسب ها: , , , ,

still Life

میگم ” باید خوب باشی … باید محکم‌تر از همیشه بایستی … به همه‌ عالم و حادثه‌ها عمود باشی … ”

ولی

حس یه آفتاب‌گردون بی خورشید دارم .

 

stlii life

 

پ.ن. دلم میخواد برم موزه‌ی ون‌گوگ… ساعت‌ها…روزها بشینم و به کاراش نیگا کنم.

پ.ن: نقاشی طبیعت بی جان “پانزده گل آفتاب گردان” ون گوگ ۱۸۸۸

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,

پنج سال و شش ماه و شش روز پیش

my Dear:

maybe it is all about our love

that

nobody could bear us

maybe

we just loved too much

that this world

can’t let us to be

Limitless

هیچ وقت،یه حد بالایی برای خودم پیدا نکردم.

همیشه یه “نازنین” بهتر برام وجود داشت.  حتی  یه اپسیلن تلاش بیشتر ، همیشه حد بالای دست یافتنی بود، حتی وقتی به اون حد رسیدم بازم یه حد بالای دست یافتنی دیگه و …

گاهی نرسیدن، این حس عدم رضایت، مچاله ام کرد ولی …

همیشه

بی حد و مرز موندم،

غیر این، دیگه “نازنین” نیستم.

بی حد و مرزم…

برچسب ها: , , ,