آرشیو سالانه: ۱۳۸۶

آغاز نو مبارک

وقت خوابمه، سفره هنوز سین کم داره…

هی فلانی! اجازه هست چن قطره ای گریه کنم؟!

آهای!با توام! سلامت پس کجاست؟!

نمیبینی باز سین کم آوردم . . .

سفره ی هفت سین

امیدوارم امسال هر ۳۶۶ روزش سرشار از خنده و خوشی و شادی باشه! برای همه…

 

 

فقط یه کنترل + A از پشت سرش بک اسپیس میتونه همه چی رو درست کنه! یه سال رو با تمام خاطره هاش از ذهن آینه ها پاک کنه، کاش تنها درد همین بود، درد ما قوی تر از مشروبه، میخونه افسونه، پس چرا چشات شبیه چشمای شیطونه، من نمیبخشم اگه جای پات بی جای پام رو جایی حک بشه… !کاش حافظه هم رو میشد پاک کرد! به همین سادگی…

نوشته ی شاد، روز سپید، خنده ی خوش!

آغاز نو، ندایی بی پایان؛واژه ای نوش! -همه ارزانی تو-

پ.ن: نقاشی شاهکار هنری خودمه،بعدش عیدی همگانه، فرشته؛ طلبت رو هم به موقع میدم ایشالا!

پ.پ.ن: امسال چه طوری میگذره؟!

پ.پ.پ.ن: میگذره،میگذره، مــ ـی گـ ــذ ر ه . . . .

miss ya

عزیزم ناراحت نشو! ناراحت نشو! باشه؟!

بذار من به جات گریه میکنم، به جات میمیرم! تو فقط ناراحت نشو؟! باشه؟!

چیزی نمیگم تا ناراحت نشی، چیزی نمیگم چون نمیخوام لبخندت رو ازت بگیرم! میخوام بخندی، بخندی ، بخندی!

ناراحت نشو ، من به جات همه ی شب رو گریه میکنم؛ چه خواب باشم چه بیدار .

ناراحت نشو عزیزم …

alone

~~

once upon a September …

احساس چندش آور نفرت همراه با تهوع اضافی !

کاش میشد برگشت
||:برگشت|برگشت|برگشت:||

خنده تنها در عکس های یادگاری معنا دارد، بی رمق و خسته و خسته و خسته ……!

چشمم را گشودم، انگار کل شب در بیداری به خواب رفته بودم ….

As my heart grew colder and finally turned to stone

سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!( سهراب)

Did I break your heart leave you crying?!

مار زنگی احساساتی مفلوک بیچاره نمی توانست کسی را نیش بزند، آخر سر خودش را نیش زد!

حوصله ام را به کودکی که گدایی معجزه میکرد، بخشیدم….

گفتم بالای چشمانت ابروست، قهر کردی و دیگر چیزی نگفتی؛دور شدی چنان که تنها راه همین باشد ولی راه حل ساده تر این بود که ابروانت را مثل من می تراشیدی!

آخر نوشت:
چیزی ندارم بگم، یعنی یه جورایی نمیخوام داشته باشم! نمیخوام! هر بار که یاد اتفاقای اخیر میفتم تنم میلرزه! احساس نفرت وجودم رو پر میکنه! قشنگه! قشنگه نابودیم! قشنگه وقتی میبینم ترس تسخیرم کرده! قشنگه!!!!قشنگه توی افکار غوطه ور شدن و نفهمیدن دلیل این همه کارای نفرت انگیز! قشنگه نه؟! میگذره، میگذره، پَست تر میشه و میگذره!

امروز، دوتا از میزام و یک ششم از کتابخونه هام رو مرتب کردم! فقط واسه مشغولی و فکر نکردن! فقط واسه فکر نکردن به زمان و گذشته!

Gone is gone?!

همه یه چیزایی رو دوست دارن و از یه چیزایی به شدت متنفرن! خودتت باید بفهمی چی خوبه و چی بد! بعضی چیزا مثل خوره همه چی رو میخورن، ولی نمیشه گفت این خوره ها چیا هستن!

اخیرا هم خودم و هم نظرم مساعد شده!نظرت در این مورد مساعده، نه؟!

شبا وقتی همه خوابن، با روان نویس روی دست چپم مینویسم، آثارش میمونه، خوشگل میشه دستم! این کار اعصابم رو به طرز عجیبی آروم میکنه! از خیلی کارای دیگه بهتره!

میخوام بزنم زیر همه ی قول هایی که دادم و دیگه هم به کسی نمیخوام قول بدم، هر کسی قراره ناراحت بشه، شرمنده ولی یه تصمیم کبری است این!

مامان میگه من از همون بچگی “muturuf” بودم! همین طوری دور همی گفتم بخندی!

آخر تر نوشت:
نمیتونم اون چیزی رو که میخوام بگم رو بنویسم، نمیتونمم بگم! بین نخواستن و نتونستن تفاوتایی هست!

Let it go…

آخرترین نوشت:

Once upon a September ….

شب بو، ناتمام

gAmE

خب این یه بازی هستش! قراره سه پاراگراف بی فکر و بی سانسور بنویسیم! همین!

۱٫ اولین حلقه مال منه! منی که همیشه رشته هام پاره شد! حالا مهم نیستش عمدی پاره شدن یا غیر عمد،پاره شدن!تکرار کن: پاره شدن! ولی این بار نمیخوام پاره شه! به هیچ وجه! یه رشته ی محکم! خیلی محکم! پس هر کسی که بخواد این حلقه رو نابود کنه،به هر دلیلی باید بدونه که منو هم نابود کرده! یعنی امیدم رو نابود کرده، چون با دوباره پاره شدنش، دیگه یه حلقه ی جدید نمیسازم!

۲٫ وقتی آدم قراره بی فکر و بی سانسور بنویسه، یه جوری میشه! راست میگم! هی میخوام یه چی بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم! نه اینکه مورد داشته باشه نوشته هام و اینا بلکه میترسم یه چی بگم که باعث نارحتی و دلخوری یه نفر بشه!(نکته:یه نفر فرد خاصی منظورم نیست) به این جمله اعتقاد شدید دارم که “تا میتوانی دل به دست آور/دل شکستن هنر نمیباشد!” اگه هم دل کسی رو شکستم و یا حتی با شوخی و سرکار گذاشتنام باعث ناراحتیش شدم معذرت میخوام(نکته ۲: جمله تلمیح نداره!). نکه منم حساس!

۳٫ این رو همیشه ترسیدم بگم! یعنی واقعا ترسیدم بگم! نمیدونم چرا! ولی همه رو، همه رو بدون استثنا دوست دارم! شاید خیلی بیشتر از توانم دوست تون دارم، به قول فروغ:
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان کار نا پیداست
من دگر به پایان نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
و این دوست داشتن یه حس خوب و نابه! یه حسی که به قول شریعتی به ابتذال کشیده نمیشه!

میگن کار از محکم کاری عیب نمیکنه، حلقه ی اول هرچی محکم تر بهتر، بعدشم تعداد کساییم که دعوت میشن محدودیت نداره، ولی باید حتما یکی دعوت شه! باید یکی حتما دعوت شه! یعنی یه حلقه ی بی نهایت تشکیل میشه که پاره نمیشه! پاره نمیشه!!!!!منم هفت نفر رو دعوت میکنم! هفت!!!!! خب من منتظر آپ ها تونم!

کسایی که باعث پاره شدن این حلقه میشن،سراغ من دیگه نیان! همین!

دعوتی ها:

محمد، رضا ، سینا ، غزاله ، ستایش ، بی تا ، ایلیا ماهان

it was just after DARK

کلاغ …. پــــَـــر!
گنجشک …. پــــَـــر!
قناری ….. پــــَـــر!
کرکس …. پـــــــَــــــر!
من …. پــــَـــر!
تو ….. پــــَـــــــــــر!
تو که پـــَـر نداری!
خودتت خبر نداری!

نه تپش سریع قلبم،نه تنگی نفسم و نه حتا آن حس مزخرف از این بیماری است.
جایت خالی! مثل من که همیشه خالی است،هم حجم من و هم حرف هایم. این شب ها حتا صندلی­ ام در کابوس­های شبانه نیز خالی شده است.می­گفتم جایت خالی بود مثل خاکستر!می­لرزیدم تمام شب، ناموزون البته!
پنجه ­های خونیش را، خرامان رقصیدنشان را بر روی گردنم احساس می­کردم، با تمام وجود! آرام بالا و پایین می­رفتند، پایین بالا می­رفتند و … .
کاش بودی … کاش بودی و تسخیرشدنم را می­دیدی … .
حالا تنها برو، تنها تر، تنها تر از همیشه هایم برو! عروسک تنهاییت ، خاکستر شد. خاکستر.
نقطه سر خط .

می­ترسید به من بگوید که دیگر نوری نخواهم دید؛ به جایش گفت:«میدانستی چشمانت شیرین است؟!»

تو هرگز،مثل دیگران نبودی!
آه خوب،نه،نمی­توان در پایان کار خوب شد!
تو با من موافق نبودی،این طور نیست؟و اکنون من چه کار باید بکنم؟
من چه کار باید بکنم؟چیزی به من بگو!
(یک مکث)

چیزی به من بگو!

-آنتونیو تابوکی-

Dark is a way and light is a place,
Heaven that never was
Nor will be ever is always true
-Dylan Thomas-

shabgardy.jpg

rattlesnake

حتی یه کلمه حرف نزدن من هم زیادیه! زیاده! توی این همه غوغا و صدا،یه واژه از دهنمم بیرون بیاد کی میشنوه؟! خودمم نمیشنوم چه برسه به بقیه!
این طوری دوستش دارم! آروم و ساکت.

شبیه مار زنگی شده ام! اول اخطارمو میدم شنیدی که هیچ،نشیندی وقتی نیشت زدم مقصر خودتی نه من !
تبصره ی مهم: امروز با این اخطار و حرف نزدنم دبیر عربی مون رو نیش زدم!بترس،چون شوخی ندارم.

پ.ن:کار من از گریه گذشته،بدان می خندم… .
پ.ن: کل احساسم رو میتونم در یه واژه جمع کنم و داد بزنم؛ بگم “رذل“!

/؟/

بعد از مدتها،داشتم رو کاغذ با روان نویس مینوشتم!دلم تنگ شده بود؛ هنوزم دلم تنگه! س. اومد،گفت میشه بخونم و از زیر دستم کشید ، گفتم نه وقتی داشتم از دستش می قاپیدم از وسط دو نیم شد؛پاره شد! دیگه نتونستم بنویسم. بیچاره نوشته،بیچاره ناتمامی که هیچ موقع به پایان نزدیک نشد… .

قدم زدن چقدر خوبه… زیر برف …تنها … شال گردنت تا زیر پات برسه و زمینو جارو کنه… توی کوچه کسی نباشه،ماشینی نباشه صدایی نباشه،کسی نباشه که نفساش تو رو خفه کنه… توی کوچه راه میرم.سرده…سرد….سرد….مغزم منجمد شده…آرومم…آرامش یخی صادقانه ای!
وقتی مغزم منجمد شده اس،راحت ترم!آسون تر فکر میکنم،نزدیک تر ها زودتر رخنه میکنن…. حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند…. یه حس خوب ترسناک و یه کلمه….یه کلمه مثل معجزه… شایدم خود معجزه…

دلم می خواست با یکی حرف بزنم،آن شدم پی ام دادم و دادن ولی بعد از سلام خوبی چه خبر همه لال شدم،شدن… تلفنم… بیخیال!

من زیاد حرف میزنم،زیادی میگم؟! مشکلی نیست،از فردا به لبام فلفل بمالین!
حوصله فرد مورد نظر در حال حاضر در دسترش نمیباشد،لطفا کمتر وی را مورد عنایت حرفها و نصیحت ها و گیر دادن های خود قرار بدهید