روبان قرمز دور کره زمین

دیشب خواب از سرم پریده بود هی تو خونه پرسه میزدم .بعدش دیدم این طوری نمیشه رفتم برداشتم “روبان قرمز به دور کره زمین” رو خوندم! خیلی قشنگ بود.هم تصاویر صفحه ها هم نوشته ها.یه کتاب بی نظیر البته به نظر من! بعضی قسمتاشو دوست داشتم تایپ میکنم.اگه تونستین کتاب رو گیر بیارین و بخونین.ارزشش رو داره.

روبان قرمز به دور کره زمین

نویسنده:ناصر یوسفی

تصویرگر:حمیدرضا اکرم
***
وقتی به دنیا آمد در گوشه ای از زمین بمبی منفجر شد.شاید اگر همان لحظه به فضا سفر میکرد ،می توانست کره ی زمین را با روبان قرمزش را ببیند.صدای گریه های کودکان و زنانی که از حمله ی بمب ها حان سالم به در برده بودند،آن قدر زیاد بود که اجازه نداد او با تولدش گریه کند.شاید دلیلی برای گریه ی خود نمیدید. شاید رفتن و یا ترس از رفتن برای زنده ها به مراتب سخت تر از به دنیا آمدن کسی بود که هیچ تجربه ای از دنیا نداشت.نه آمدنش و نه رفتنش در آن لحظه چیزی نبود که بخواهد برای آن کاری انجام بدهد.به صدای گریه ی کودکان دیگر گوش کرد.او پر از صدا شد و پر از تصویر روبان قرمز به دور کره ی زمین.

***

از همان روزهای اول و شاید وقتی که کمی بزرگتر شد توانست انسان ها را فرای شکل ظاهرشان ببیند.او میتوانست حتی احساس های انسان ها را ببیند.او مردم را در قالب چشم و گوش و دماغ نمی دید،او انسان ها را با حس های عاطفی شان میدی: خشم،قهر، شادی،درد،تنهایی،سرور،دلتنگی،ترس و ..

بدین ترتیب بود که او هر ساعت از روز،انسان های پیرامون خود را به شکل های متفاوتی درک می کرد.

***

همان طور که بزرگ میشد،مرزهایش با دیگران شکل گرفت،اما هر روز سعی میکرد که مرزهایش را توسعه دهد.او در شناخت و درک غیرقابل خطایش غوطه می خورد.چون او فقط احساس ها را درک میکرد و احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگفتند.

اطرافیانش او را عجیب می یافتند.

گروهی از او می ترسیدند

گروهی از او فرار میکردند.

گروهی او را دست می انداختند.

گروهی در کنار او سکوت را تجربه میکردند.

او در تخیل خود زندگی میکرد.مرزی بین تخیل و واقعیت برای او نبود.در سکوت به راحتی وارد دنیای تخیل خود میشد و در آنجا زندگی میکرد.

***

هیچ مرزی برای او وجود نداشت.همه ی مرزها را به راحتی طی میکرد.گذشته،امروز و فردا در حد کلمه هایی بودند که او آن ها را درک نمیکرد.می توانست به راحتی وارد دنیای آینه ها شود و از نزدیک چهره ها را لمس کند.وقتی آینه را کشف کرد،توانست انسان های پیرامون خود را ببیند.او فقط در داخل آینه ها میتوانست انسان ها را در قالب چشم و گوش ببیند.او یاد گرفت برای اینکه بتواند دیگران را جسمانی ببیند به دنیای آینه ها سفر کند.هر کسی را که می خواست جدا از احساس هایش ببیند،آن وقت درگیر آینه میشد و با تصویر آینه او یکی میشد.

***

هیچ کس نمی دانست که چرا اون این گونه است.دیگران نمیتوانستند او را درک کنند.غافل از اینکه اون نیز دیگران را درک نمیکرد.او بی توجه به قضاوت دیگران رشد میکرد.

***

او فهمید که حتی اجازه ندارد رویاهای انسان ها را تغییر دهد.شاید آن ها حق داشتند هر آنچه باشند که دوست دارند.حداقل در رویاهایش چنین حقی را داشتند.

***

یک روز که خیلی غمگین بود،روی یک صندلی نشست.سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:

-خسته شدم.

صندلی پرسید:

-از چه خسته شدی؟

-از اینکه باید مراقب باشم.از اینکه خودم نباشم.از تفاوت هایم خسته شدم.

صندلی پرسید:

تفاوت؟چرا فکر میکنی تفاوت است.تو هستی! همان طور که دیگران برای خودشان هستند.

او با هودش فکر کرد و سپس گفت:

-اجازه ندارم با رویاهایم باشم.اجازه ندارم به خواب های دیگران بروم.اجازه ندارم رویاهای دیگران را ببینم.فکر میکنم خیلی تنهایم.میدانی؟هیچ کجا جای من نیست.دستم را پس میزنند.

و برای اولین بار گریه کرد.

ناگهان زمین تکان خورد و گفت:

-من همیشه با تو هستم! من بزرگم،پهناورم! از اینجا تا آن سوی افق گسترده ام.مهم مکانها نیستند،مهم تو هستی که کجا باشی! هر کجا که باشی آنجا بهترین است

***

جوی خون از مرگ انسان ها به راه افتادونوار باریکی از خون در دشت ها حرکت کرد.در گوشه ای از زمین گروهی از انسان ها باروت را کشف کردند و توانستند هم آتش بازی شبانه را در یک جشن باشکوه به راه بیندازند و هم توانستند اسلحه هایی را بسازند که تیرهای آنها را به دور ترین نقطه پرتاب کند.

ابزار های جنگی روز به روز کامل تر شد.سلاح هایی که می توانست جوی خون را پررنگتر کند.وقتی انسان ها کشف کردند که زمین گرد است گروهی این احتمال را دادند که این جوی خون حتما کره ی زمین را دور زده است و از همه ی سرزمین ها گذشته است.

پس از قرن ها انسان پیشرفته،ابزاری ساخت که می توانست در یک چشم بر هم زدن ملتی را از بین ببرد.تصویر قارچ بزرگی در اوج آسمان شکل گرفت و وقتی انسان توانست به کره ماه سفر کند و در ماه بنشیند،در همان جا بود که دیدند کره زمین را بایک روبان قرمز که نشان همان جوی خون بود،پیچیده اند.

او با این تصویر هولناک از این سفر بیرون پرید.

از آن لحظه از دیگران بدش آمد.گویی تنها وظیفه ی انسان ها این بود که در گوشه و کنار زمین جنگی به راه بیندازند،سلاح تازه ای را اختراع کنند و به پررنگ شدن جوی قرمز کمک کنند.گویی کارشان فقط کنار گذاشتن دیگران بود.کافی بود که کمی تفاوت داشته باشی تا تو را حذف کنند.همان کاری که با او کرده بودند.

***

پرسید: رویا بسازم؟!چگونه؟

آینه گفت:

-موجود غار نشین با رویاهایش به انسان تبدیل شد.رویاهایی بساز که صلح،شادی و برکت را برای انسان ها هدیه بیاورد.

***

سعی میکرد یگانگی خود را پنهان کند.اما او یکی بود.چه در خواب،چه در بیداری.

***

او لحظه به لحظه گشوده تر میشد.گویی مولکول هایی معلق در یک شیشه بود و ناگهان در تمام فضا پخش شد

او همه چیز شد

عشق شد

صلح شد

زندگی شد

خود رویا شد

شد تپش قلب من،شد تپش قلب تو.

***

اگه مبهم شد،اگه تیکه تیکه شد،اگه چیزی نفهمیدین،اگه دوست داشتم روی این قستما فکر کنی،اگه بعضی جاها قرمز شد،اگه و اگه…

بیخیال

خودت چطوری؟! 😀

Comments

  1. zos

    اخرش بنظر من گلابی وار تموم شد! ❗
    خیلی خنثی بود و سریع بدون ساختار اولیه ! 💡
    جوی خون! روبان قرمز! 💡 💡
    نمی دونم میتونست بهتر بنویسه خیلی خیلی شیک تر و ناز تر!

  2. ara

    به نظرم کتاب فوق العاده بود . باید حتما اصل کتاب را بخوانید . به همه دوستان عزیر پیشنهاد می دهم که این قصه ی زیبا را بخوانند . شاید لازم باشد که کمی بیش تر درباره آن فکر کنیم و با هم صحبت کنیم .

  3. پويا

    به نظر من کتاب فوق العاده و بسیار متفاوت بود. کاش می توانستیم با نویسنده کتاب ارتباط بگیریم. می دانم که ناصر یوسفی خودش را از تمام غیل و غاال ها دور نگه داشته است . ایا کسی خبر یاز این نویسنده دارد؟ چه گونه می توان با او نشستی داشت ؟

  4. حامد

    من هم کتاب را خواندم. بی نظیر بود. مدت ها بود کتابی به این زیبایی نخوانده بودم. خوش حال می اگر جلسه ای با این نویسنده باشد شرکت کنم. لطفا اگر خبری از این نویسنده دارید به من بدهید.
    حامد

  5. فرشته

    این کتاب یکی از زیباترین کتاب هایی است که برای نوجوانان نوشته شده است . بسیار دوست دارم با نویسنده این کتاب دیداری داشته باشم . من هم شنیده ام که نویسنده آن اهل جلسه و دیدار نیست.
    فرشته – کرمانشاه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *