شام آخر

written.jpg

همین بود.
دست خط خودمه! دور میشم. با اینکه میدونم بود و نبودم، فریاد و سکوتم ،خنده و گریه ام فرقی نداره. نقطه ته خط.

ویرایش: بعضی موقعها لازمه آدم مغزشو خالی کنه!خواستی بخونی برو به این لینک!

برچسب ها: , , , ,

۱۵ نظر برای “شام آخر”

  1. Mαηiα گفته:
    ۸ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۱۲ ب.ظ

    متنت فوق العاده قشنگ بود
    همچنین دست خطت…

  2. zos گفته:
    ۸ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۱۴ ب.ظ

    سلام!
    خیلی دست خطت بد بود غیرقابل خوندن! کرم داشتی تایپ نکردی؟ ❗ ❗ ❓ ❓
    به هرحال بنظر من ! که متنتو نخوندم بنظرم برای روزنامه دیواری استفادش کن نه وبلاگ بوس بوس بوس!

  3. zos گفته:
    ۸ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۲۲ ب.ظ

    من یاهو رو دوست ندارم! با جی میل بیشتر حال میکنم!!
    مگه اینکه یاهو مایکروسافتی شه

  4. SetaAyesh گفته:
    ۸ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۱۵ ب.ظ

    پریشب داشتم این شعره رو میخوندم!یار منم غار مم عشق چگر خوار منم!;;) خطتم زدی تا مردمو از راه به در کنی! خیال کردی با اینک ارا می تونی…!
    واقعاً 😀

  5. نگار گفته:
    ۹ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۳۷ ق.ظ

    وای!اون متن رو خودت نوشته بودی؟!؟فوق العاده بود!
    دست خطت هم خیلی قشنگ بود تمیز می نویسی!درست برعکس من!:دی
    مطمئنم باش خنده و سکوت و گریه و بود و نبودت خیلی با هم فرق دارن و برای خیلیا مهمن!

  6. متین گفته:
    ۹ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۴۸ ب.ظ

    خیلی شعرای این سبکی مولانا رو دوست دارم خیلی.
    گفتی شام آخر . من تازگیا یک تابلوی شام اخر کادو گرفتم :mrgreen:

  7. GhaZale گفته:
    ۹ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۰۸ ب.ظ

    گفته بودم دست خطت فوق العاده است! تاکید می کنم!
    فسنگ هم خیلی بود!

  8. sahar گفته:
    ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ۸:۱۰ ق.ظ

    ناخوانا بود

  9. sahar گفته:
    ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ۹:۳۱ ق.ظ

    فکرشم نمیکردم همشهری باشی

  10. سید وحید گفته:
    ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۹ ق.ظ

    سلام…..سلام ما را به مسیح برسانید…..
    او هنوز هم بر صلیب است گویا…..به بهای شام آخر….!

  11. نگار گفته:
    ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۱۵ ق.ظ

    خوندمش!لینکو می گم!

  12. Hene گفته:
    ۱۴ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۰:۲۹ ب.ظ

    سلام همشهری!

    نجورسوز؟

    یاهووو شو خوندم آنلی! 😉

  13. محمدامین گفته:
    ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۰۲ ب.ظ

    کتاب هندسه ام عاشق شما شده بود
    که با قضیه ی چشم تو آشنا شده بود
    چگونه نقطه که از خود نه طول داشت و نه عرض
    دلیل بودن خط ها و قوس ها شده بود
    مساحتی که به خط کش حساب می کردیم
    در آن چگونه همه ی کائنات جا شده بود
    فضای لا یتنهای مقابل چه کسی
    دچار حالت تسلیم و انحنا شده بود؟
    پسر به خانه می آمد که دید بادکنک
    بدون نخ وسط آسمان رها شده بود
    پدر بزرگ دلش جرم بود و ماده بود
    ولی به سرعت نور از تنش جدا شده بود
    کتاب هندسه افتاد و صفحه ای آمد
    که میان منحنی دل سوی خدا شده بود

  14. sahar گفته:
    ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۱:۵۹ ب.ظ

    یادش بخیر
    یه موقعی خودم از دره همون توحید می اومدم بیرون

  15. Mαηiα گفته:
    ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ در ۱۲:۳۵ ق.ظ

    خب منم همون یه جورایی با تف گره ش زدم!

دیدگاهی بنویسید