~~

once upon a September …

احساس چندش آور نفرت همراه با تهوع اضافی !

کاش میشد برگشت
||:برگشت|برگشت|برگشت:||

خنده تنها در عکس های یادگاری معنا دارد، بی رمق و خسته و خسته و خسته ……!

چشمم را گشودم، انگار کل شب در بیداری به خواب رفته بودم ….

As my heart grew colder and finally turned to stone

سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من!( سهراب)

Did I break your heart leave you crying?!

مار زنگی احساساتی مفلوک بیچاره نمی توانست کسی را نیش بزند، آخر سر خودش را نیش زد!

حوصله ام را به کودکی که گدایی معجزه میکرد، بخشیدم….

گفتم بالای چشمانت ابروست، قهر کردی و دیگر چیزی نگفتی؛دور شدی چنان که تنها راه همین باشد ولی راه حل ساده تر این بود که ابروانت را مثل من می تراشیدی!

آخر نوشت:
چیزی ندارم بگم، یعنی یه جورایی نمیخوام داشته باشم! نمیخوام! هر بار که یاد اتفاقای اخیر میفتم تنم میلرزه! احساس نفرت وجودم رو پر میکنه! قشنگه! قشنگه نابودیم! قشنگه وقتی میبینم ترس تسخیرم کرده! قشنگه!!!!قشنگه توی افکار غوطه ور شدن و نفهمیدن دلیل این همه کارای نفرت انگیز! قشنگه نه؟! میگذره، میگذره، پَست تر میشه و میگذره!

امروز، دوتا از میزام و یک ششم از کتابخونه هام رو مرتب کردم! فقط واسه مشغولی و فکر نکردن! فقط واسه فکر نکردن به زمان و گذشته!

Gone is gone?!

همه یه چیزایی رو دوست دارن و از یه چیزایی به شدت متنفرن! خودتت باید بفهمی چی خوبه و چی بد! بعضی چیزا مثل خوره همه چی رو میخورن، ولی نمیشه گفت این خوره ها چیا هستن!

اخیرا هم خودم و هم نظرم مساعد شده!نظرت در این مورد مساعده، نه؟!

شبا وقتی همه خوابن، با روان نویس روی دست چپم مینویسم، آثارش میمونه، خوشگل میشه دستم! این کار اعصابم رو به طرز عجیبی آروم میکنه! از خیلی کارای دیگه بهتره!

میخوام بزنم زیر همه ی قول هایی که دادم و دیگه هم به کسی نمیخوام قول بدم، هر کسی قراره ناراحت بشه، شرمنده ولی یه تصمیم کبری است این!

مامان میگه من از همون بچگی “muturuf” بودم! همین طوری دور همی گفتم بخندی!

آخر تر نوشت:
نمیتونم اون چیزی رو که میخوام بگم رو بنویسم، نمیتونمم بگم! بین نخواستن و نتونستن تفاوتایی هست!

Let it go…

آخرترین نوشت:

Once upon a September ….

شب بو، ناتمام

Comments

  1. نگار

    دقیقا به خاطر همینه که من نمی نویسم!چون نمی تونم اون چیزی رو که می خوام بنویسم،یه جورایی نمی تونم
    احساسم رو منتقل کنم!
    از اونجایی که ما نفهمیدیم از بچگی چی بودی دور همی نخندیدیم!!:D
    آخرترین نوشتت هم منو یاد کارتون آناستازیا انداختonce upon a december… چقدر این آهنگ قشنگه!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *