آرشیو سالانه: ۱۳۸۷

۸۸

کم مونده به سال جدید ! کمتر از نیم ساعت ! کلی فکر و خیال، کلی آرزو، کلی حرف و نا گفته ها ، پوووووف ! میخواستم همه رو بگم، بگم ، بگم، شاید کمی سبک بشم ولی خب ! بگذریم !

یه تصمیم اساسی گرفتم: هیچ چیز کهنه ای رو با خودم به سال ۸۸ منتقل نکنم، منظورم خاطره ها، حرف ها، دل شکستن ها، ناگفته ها و … هاست ! شاید بهتر باشه ، شاید درست تر این باشه !

و همان طور که گفته بودم ۸۷ گذشت و امیدوارم ۸۸ هم بگذره ، بگذره و بگذره و تموم شه و یه روزیم … ! شاید موقعی که گفتن یا محول الحول والاحوال ، حال منم دگرگون شد و …. !

و دعاهای آخر :

امیدوارم توی ۸۸ جنگی در کار نباشه، غمی ، غصه ای ، جای خالی پرنشدنی ای ، امیدوارم سرشار از خوشی و سبزی و زیبایی باشه ، امیدوارم ۸۸ مثل سالای قبل نباشه ، امیدوارم ۸۸ سالی باشه که همیشه بگیم ۸۸ چه سال خوبی بود ، پر از دوستی باشه، پر از مهربانی ،پر از بودن ها، لبخند ها، رهایی ها . . . 

سال نو مبارک ! 

این همه گفتار مرا

وقتی که هستی این قدر همه چیز کامل و بی نقص است که گاه چشمهایم این همه کمال و بزرگی و این همه خوبی را نمیبیند و چون نیستی همه چیز رنگ میبازد که گویی هیچ چیز ارزش دل بستن و یافتن و دست یافتن را ندارد- ماه عسل پاییزی-س.ا.نبوی

عید داره میشه ! من تازه دارم میفهمم چه روز ها که گذشتن ، چه حلقه ها که پاره شدن ، چه واژه ها که نانوشته موندن و شاید پاک شدن و …. ! امروز بارون میبارید ، زیرش خیس شدن عالمی داره  ها ! چه ها تغییر کرد چه ها اتفاق افتاد و چه ها گذشت ! 

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی / راه شدی ، تا نبدی این همه گفتار مرا 

چه کارا که میخواستم بکنم، چه برنامه ها که برا خودم ریخته بودم ، چه برنامه ها که دارم میریزم، چه فکر و خیال ها، چه آرزو و محال ها . . .  چه ایده ها برا وبلاگم ، چه ایده های داستان  . . . 

چه روز هایی و چه لحظه هایی . . . 

نه اولا بیرگون، گورم، اوزیارمین، اوزونوا  آخ   نئنیم آمام آمان، نئنیم آمام آمان، ساری گلین

قصدم غر زدن نبود ، خواستم دوباره خودم رو به نوشتن عادت بدم و برا شروع سعی کردم آزاد بنویسم ، انگشتام رو رها کنم روی کیبرد و .  .  . ! همین

رنگهایم را ببین

گاهی ، باید برای فراموشی موقت این سکوتی که آزارم میدهند به مداد ها پناه برد ، به مداد رنگی ها ، به همدم های کودکی ام، آشفتگی ام ، تنهایی ام . . . هرچند گاهی آن ها را فراموش کرده ام . . . هر چند، مداد رنگی ها ، نوشتن ها ، نواختن ها ، حریف این سکوت نیستند . . .

دلم میخواست ، آن گوشه ، با چند حرکت شتاب ناک ، با چند خط تیز و بی پروا ، چند پرنده میکشیدم که فراغ بال پرواز میکردند و از این سیاهی می گریختند ، ولی لای رنگ های من ، جا برای زندگی نیست ، سکوت است و سکوت است و سکوت ! و منی آشفته که آرام جان میسپارد . . . .

پ.ن: دوست دارم، بدانم،لای این رنگ ها، چه میبینی . . .

Çok Uzaklarda

اوووف ، گاهی اینجا چقدر ساکت میشه ، بی واژگی که میگن، شاید همین باشه، شاید البته . . . بگذریم .

لیریک یه آهنگ ترکیه ای که خیلی دوستش دارم رو ترجمه کردم(خواننده اش نیلوفر هست)، البته سعی کردم خوب باشه و اینا، ولی من ترجمه ام زیاد خوب نیس! امیدوارم خوشتون بیاد ! هرچند هفت دی این پست نوشته شد ولی حالا منتشر شده !

♣♣♣

در جاده ها باد ، در سرم عشق

در نیمه شب ، باران کهنه

آواز میخوانند آرام

او که دلتنگشم دور است، خیلی دور

Caddelerde rüzgar aklımda aşk var

Geceyarısında eski yağmurlar

Şarkı söylüyorlar sessiz usulca

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

روزهای آزاد و بی بتد

زندگی زیبا بود

که با خنده هایش میچرخید

دستهایم را دراز میکنم ، به او نمیرسند

آنکه دلتنگشم ، دور است ، خیلی دور

Deli dolu günler

Hayat güzeldi

Kahkahalarıyla günler geçerdi

Ellerim uzanmaz dokunamamki

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

سردش میشود وقتی که من نباشم

این گونه در آخرین نامه اش مینویسد

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

چشمهایش گریان است وقتی که من نباشم

این گونه دراخرین نامه اش مینویسد

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Çok üşüyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Hep ağlıyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

♣♣♣

از اینجا دانلود کنید و لذت ببرید (خیلی دور ها)Çok Uzaklarda

تبصره : در حال انجام کار های عقب مانده و درس و زندگی ام !

داستانک

یه رود بود، سرزنده و پویا !

میرفت،خیر برمیداشت،سنگها ازش میترسیدند ؛ انگار که قدرت مطلق هستش . . . رود زنده بود ، زلال . . . روزی به زمین پستی راهشو کج کرد ؛ زمین خشک و سیری ناپذیر . رود خواست نشون بده بزرگه، سخاوتمندی سرش میشه ، توی اون زمین اتراق کرد ، موند، موند، موند، غافل از اینکه “رود” همیشه میره و نمیمونه . . . زمین که سیر نشد ولی کم کم رود شد یه مرداب . . . ساکت و ساکن ، مثل یه مُرده . . . سنگ ها اذیتش میکردمد، خیلیها ازش دور شدند، رود سرزنده شد یه مرداب پیر و فرسوده . . .یه مرداب عمیق و تنها . . .

روزی چشم هایی به مرداب دلبست ، شروع کرد به گریه، بارید؛بارید؛بارید . . . کم کم شور به مرداب برگشت ، طغیان کرد و دوباره شد رود؛ دوباره شروع کرد به حرکت . رفت و رفت و رفت . از یادش برد که چشم هایی که برای تولد دوباره اش باربد، الان توی همون زمین ، به خواب رفته . . . رود رفت ، دیگه برنگشت و برای هیچ؛ نایستاد دیگه .

* نازنین – ۵ بهمن -۸۷

+ چندین داستان توی ذهنم داره میچرخه،حیف که روی کاغذ نمیاین!

+ هوووم،برداشت آزاد ! توضیح ندارم باز !

+هر چه که بود / حالا شده تو / نه قمارت نمیکنم . . .

هر چه که بود/حالا شده تو/نه، قمارت نمیکنم

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .

HaPpY BirThDaY

و خب :

سال ۶۷ خورشیدی میبود که ناگاه انفجاری مخوف روی بداد و پسری چشم به جهان گشود که نامش محمد نهادند ! و اکنون بیست سال از اون روز میگذرد ! و به میمنت این بیست سالی که گذشت و شونصد و بیست سالی که در پیش است که بگذرد، این هدیه ی ناقابل ، تقدیم شما میشود، باشد که خوشتان بیاید ! ای زد اف اس، ای مینفریم ، ای بوووووس

و برای جبران ضبط نشدگی و نرسوندن اون قطعه خوشگله، که ایشالا بعدها به خود شما تقدیم میشه ، یک ترانه از محمد نوری تقدیم میکنم ، بوووووووس

تولدت مبارک ( تولدت مبارک )

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

بهانه ی دلنشی زندگیم، ساده و از صمیم قلب، تولدت رو تبریک میگم باز ! امیدوارم همیشه شاد و خوش و نااااز و در کنارم باشی (البته الانم نازمنی )

نگاه کن تا مرا بشنوی

هووم تصمیم دارم هر از گاهی پستهای تصویری بزنم، یه سری عکس با توضیحاتی که با دیدشون به ذهنم میاد، یه سری عکس شایدم تقدیمی، همین طوری، فقط یه سری عکس ! رنگ ها، سایه روشن ها، حالات، توی تصویر گاهی بهتر منتقل میشه ! 🙂 زنده باد سرباز های یک چشم !

!

you & I -for ma lovely Friend MahSa

و تنها عشق / تو را به بوییدن سیبی میکند مانوس- برای مریم [دختره ی تو عکس منو یاد سارا، خواهرت میندازه :)]

. . Déjà Loin . . .

where has my heart gone . . .

می توان دوست بود . . . به سادگی یک لبخند، به زیبایی یک گل، تفنگ ها را کنار بگذار . . .

shall we be friends?

. . . . Rue de Cascades . . .

Eve of the WAR

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

میان صدای مرگ جیرجیرک ها

گم میشود

تمام حرف ها

صدا ها

آرزو و خیال ها

و از دست میگریزند

درختان صنوبر خشکیده

با پاهای خود در خاک

به آب پناه میبرند

از آن دور دست ها

بوی جنون آدمیزاد می آید

بوی ننگ

خاک

خون

تفنگ نو

فشنگ شلیک شده

مرگ

.

.

.

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

مرگ جیرجیرک ها را

عزیز میشماریم

تا مرگ یک کودک پاک

.

.

.

نازنین-اردی بهشت ۸۶ خورشیدی

پ.ن:دردناک ! همین

پ.ن:الان خبر حمله به غزه رو خوندم، کاش هر کس، به اندازه ی قد خودش، میتونست به حرمت انسان بودن؛ ارزش قایل شه، کاش . . .

پ.ن: میدونم با پست زدن من، ماتم گرفتن، شعار و اینا هیچی درست نمیشه، شهر نابود شده برنمیگرده، خنده های کودکاش زنده نمیشه . . .

p.s:listening to The Eve of the WAR

JOURNALIST: No one would have believed, in the last years of the nineteenth century, that human affairs were being watched from the timeless worlds of space.

No one could have dreamed we were being scrutinized, as someone with a microscope studies creatures that swarm and multiply in a drop of water. Few men even considered the possibility of life on other planets and yet, across the gulf of space, minds immeasurably superior to ours regarded this Earth with envious eyes, and slowly and surely, they drew their plans against us.

At midnight on the twelfth of August, a huge mass of luminous gas erupted from Mars and sped towards Earth. Across two hundred million miles of void, invisibly hurtling towards us, came the first of the missiles that were to bring so much calamity to Earth. As I watched, there was another jet of gas. It was another missile, starting on its way.

And that’s how it was for the next ten nights. A flare, spurting out from Mars – bright green, drawing a green mist behind it – a beautiful, but somehow disturbing sight. Ogilvy, the astronomer, assured me we were in no danger. He was convinced there could be no

living thing on that remote, forbidding planet.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but still they come!”

JOURNALIST: Then came the night the first missile approached Earth. It was thought to be an ordinary falling star, but next day there was a huge crater in the middle of the Common, and Ogilvy came to examine what lay there: a cylinder, thirty yards across, glowing hot… and with faint sounds of movement coming from within.

Suddenly the top began moving, rotating, unscrewing, and Ogilvy feared there was a man inside, trying to escape. he rushed to the cylinder, but the intense heat stopped him before he could burn himself on the metal.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

“Yes, the chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

It seems totally incredible to me now that everyone spent that evening as though it were just like any other. From the railway station came the sound of shunting trains, ringing and rumbling, softened almost into melody by the distance. It all seemed so safe and tranquil.