سیاه از آغاز

از آغاز چیزی نمانده بود،آغاز همان پایان بود!

وقتی میخوام لبمو باز کنم و حرفمو بزنم، مشت محکم آستکبار بر دهانم کوبیده میشه! نگو نه!

فقط میتونم صدای بلند موسیقی رو تحمل کنم، نه صدای بلند آدم ها رو! نه صدای بلند آدم ها! سرم فریاد نزن عزیز!

“فریاد نمیزنم/نزدیک تر می آیم/تا صدایم را بشنوی”
با لحن کمی تند، با شنیدن حرفایی که نباید بشنوم، با گفتن چیزایی که نباید بگم، و با خیلی چیزا ، شاید با ساده ترین و احمقانه ترین ها هم مثل بید میلرزم! لرزهای مقطعی!

چند روزه خاطره ها عجیب هجوم میارن! همه شون!به خاطر گذشت و درگذشت اون ثانیه ها سیاه میکنم، هر چی رو که بتونم!چشم، لباس، ناخن، دفتر، دیوار و ….!

Into infinity,
Frozen memory

How I needed you
How I grieve now you’re gone
In my dreams I see you
I awake so alone

میترسم ! خیلی میترسم! همه چی درست همونی شد که از قبل میدونستم،از قبل گفته بودم،از قبل نباید میدونستم! حس میکنم اگه به “س” بگم تنها راهی که من میتونم به اون چیزیکه میخوام برسم،چیه،بزنه تو سرمو و بگه گم شو!دور از ذهن هم نیست!

It went from so good…to so bad…so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon

.
و شما می پندارید که این زندگی عبث و بیهوده است؟
حال بنگرید که مردگان زنده می شوند پیش از انکه شما خود را به مردن بزنید
.

بودن و نبودن؟! مسئله این نیست….. !

متهم میشم هر لحظه، با هر حرفی که سعی میکنم نگم، متهم میشم، تقصیر من نیست، دلم نمیاد شادی بقیه رو نابود کنم، دلم نمیاد ! مجبورم دور شم کمی! فقط بیشتر از کمی؛ولی یکم بیشتر نه بیشتر! اتهام این که تو تغییر کردی، اتهام زیاد جالبی نیست! من دوست دارم به قتل فلانی متهمم کنن،ولی این رو نگن!این رو نگی! این رو نگم، این رو …

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never.. never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve

قبول!تقصیر من بود! من دیر رسیدم!من دیر رسیدم! من . . . . آروم باش …جیغ و داد نکن. تسلیم! تقصیر من بود، من دیر رسیدم، من . . . .

شیاد دروغکی . . . شاید دروغکی . . . . ! نمیخوام! کاش باز میتونستم نسبت به {کمبود کلمه} ها بی تفاوت میشدم! آسوده تر بودم اون وقت،جان نازنین.

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

یه نکته ای هست : از چند وجهی حرف زدن و نوشتم خوشم! دچار ایهامات شدید به نوعی! روشن تر از این نمیشه؛ یعنی نهایت روشنی ای که داره همین هست! نه بیشتر و نه کمتر! همین!

کلاغ پر؟
نه
کلاغ را بگذاریم برای آخر

نگاهت پر
خاطره ات پر
صدایت پر

کلاغ پر؟
نه کلاغ را بگذاریم برای آخر

نگاهت پر
نگاهش پر
من هم پر

تو مانده ای و کلاغ پر

Longing to be mediocre

به پایان چیزی نمانده بود،پایان همان آغاز بود!

۵ نظر برای “سیاه از آغاز”

  1. فرشته گفته:
    ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۲:۵۱ ق.ظ

    به شخصه هیچی هیچی نمیتونم بگم جز اینکه میخواستم فقط چند روز زودتر یکبار دیگه ایران باشم همین و تو میفهمی اینو!و اینکه نوشته ات نمیدونم چی بگم بیخیال

  2. ghaZale گفته:
    ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۰:۰۳ ق.ظ

    شعر آخریه قشنگ بود

  3. محمد گفته:
    ۷ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۰۲ ب.ظ

    سلام.
    سال نو مبارک …
    یه سر به وبلاگ من بزن …
    به شما لینک دادم .

  4. مسوت گفته:
    ۹ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۵۶ ق.ظ

    درود…یه کم فکر کردم…جالب بود.عین همیشه.
    شعر آخرش هم جالب بود.

  5. SetaAyesh گفته:
    ۱۰ فروردین ۱۳۸۷ در ۱۱:۲۰ ق.ظ

    تو که پر نداری!
    از خودتم خبر نداری!

دیدگاهی بنویسید