خاطرات و پدیده ها!

*******

یه مدتی هستش که هر لحظه خاطرات هجوم میارن! هجومی مثل هجوم مغول به ایران! وحشتناااااااااااااااااااااک! خاطرات شیرین و تلخ همگی باهم!بگم چی ها از این جاده خاکی مغزم عبور میکنن غش میکنی از خنده! مشکلی با این مرور روزها ندارم، تنها کمی آزار دهنده ؛ اگه تو هم جای من بودی و می فهمیدی هیچ کدومشون قرار نیست تکرار شه، میفهمیدی چی میگم!

*******

این قسمت رو واسه خنده میگم فقط:

اینجا اتوبان قزوین-کرج میباشد.ما همگی، یعنی پاپا و ماما و خواهر اینجانب و بنده ی حقیر در ماشین میباشیم . ماشین چیز کرده است، چیز که نه در واقع صفحه اش چیز شده، درست ترش صفحه اش را چیز کرده است !ما در اتوبان میباشیم ، من خونسردانه اس ام اس میزنم، ماما به پاپا چایی تعارف میکند، پلیسی میگوید: خانم اینجا چه جای چایی نوش جان فرمودن است؛ من از خنده غش میکنم، توضیح میدهیم که ماشین چیز شده است، یک عدد بشر را میفرستد تا ماشینمان را تا آبیک چیز کند ، برسیم به تعمیرگاه آنجا بیشتر چیزش کنند! رسیدیم و تا شب منتظر ماندیم بالاخره پاپا رضایت داد که ماشین دیگر هیچ مشکلانی چیزی ندارد. آخر ماجرا با ماشین چیز شده سالم به مقصد -تهران- میرسیم!این بود ماجرای چیز شدگی ماشینمان!

*******

نشر چشمه، خ کریم خان، طبقه ی دوم

اینجا تهران، خیابان کریم خان زند،زیر پل، نشر چشمه! یادم باشد اگر دوباره پایم را آنجا گذاشتم لااقل دفترچه و تقویمم را لای کتاب ها جا بگذارم تا راحت تر پیدا شوم . . .! آن همه کتاب، با آن همه ورق، با آن همه سنگینی طعم یکسانی دارند، نمیدانم چرا،یک عطر دل انگیز که ازآن خودشان نیست، از پاورقی هاست انگار

مدام یادم میرود حرف هایم را، عادت های نداشته ام را نکته به تکته بگویم:

نکته ی مهم (کاش زودتر میدانستی): اگر بگویم با همین کتاب هایی که در دستم هست، در سرت میکوبم، یعنی میکوبم، یعنی آن سیگار لعنتی را خاموش کن، یعنی شوخی نمیکنم، یعنی به کتاب ها هم رحم نمیکنم، یعنی دنبالم نکن، یعنی شیشه ی ماء الشعیر را از دستت می گیرم و با همان کل خیابان دنبالت میکنم، یعنی فرقی نمیکند از پشت پنجره ی هتل به آن طرف خیابان نگاه کنم یا از پشت پنجره ی ماشین، یعنی همیشه همین طور بوده” من و تو و کتاب ها. . .”،خلاصه ی کلام اگر بگویم با همین کتاب ها در سرت میکوبم، یعنی میکوبم؛حالا اگر نکوبیدم یا دلم به حال سرت سوخته یا کتاب ها! شایدم هیچ کدام. . .

*******

و اما موی کوتاه:

مثلا اقامت خوشی در متل قو یا همون سلمانشهر، به زور البته، بعدش تو خونه دق میکنم، میرم توی همون ماشین چیز شده، سویچ رو از پاپا گرفتم، از صندوق عقب کتابایی که روز قبل خریدم رو میذارم کنارم،دارم آلفا میگوشم، شروع میکنم به ورق زدن، مرور خاطرات خوش و روز فراموشی نشدنی یا نقل از خودم تام و جری بازی رو ، در همین حین یک عدد بشر با ماشین عبور کنان سوالی میپرسه و میره ولی . . .!

ماما: نازنین چی شد یهوو زدی زیر خنده؟
من: هیچی! یکی اومد ازم پرسید ببخشید آقا منزل فلانی کجاس؟
ماما: موهات رو کوتاه کردی شبیه” یک پسر تخس بی تربیت شدی” دیگه!
من:خوشگل شدناااااااا!

البته باید توجه داشته که در این مدت پدیده ای به نام روسری و یا شال موجود نمیباشد(این رو قبل از خودم یه نفر دیگه کشف کرده بود البته)!

*******

بعضی موقع ها مغزم بد جوری قاطی میکنه، نمونه ی بارزش اون روز تو لاهیجان، توهم بود، نمیدونم تاثیرات هوای شرجی شمال بود یا گشنگی و یا چی، ولی هر ماشینی که میگذشت فکر میکردم سمند نوک مدادی هستش!والا! توضیح اضافی نداریم آقا!

*******

ماما فکر میکنه من به اون پدیده ای که شش ساله باهامه، اعتیاد دارم، اگه نباشه انگار بخشی از من نیست،ماما بازم فکر میکنه که همه چی رو راجع به من و کارام میدونه ولی تاجایی که میدونم از چند شیطنتی که اخیرا جلوی چشمش مرتکب شدم بی خبره! (اوج موذی بازی!) داشتم راجع به اون پدیده میگفتم، البته یه زمانی معتادش بودم شدییییییییییییییید! ولی خب پدیده های دیگری باعث شدن تو چشمم زیادی پست بشه! زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد! تا جایی که تو آزمایشگاه فیزیک داشتم یه بلایی سرش می آوردم! خب که نشد! الان یه پدیده ی مشابهی هست، کاملا مشابه پدیده ی قبلی، تا جایی که جزئیاتش یادم میاد شبیه هم اند! پدیده های موازی!!!!! به هر حالى! حالا دو تا پدیده هست که ماما فقط یکیش رو میدونه، بازم فکر میکنه همون یکی بخشی از وجودمه، ولی پدیده ی جدید، جای قبلی رو گرفته، کاش مثل قبلی نشه، کاش . . .

+تعریف پدیده: میتواند حادثه، موجود، شی، وسیله، خاطره، بشر،درخت،چیز(!) ، سیگار، استخر، آبشار و . . . هر چیزی تلقی شود.

+ در اینجا منظور از پدیده، همان پدیده ای است که در سطر فوق ذکر شده است.

*******

آب! بابا! آب ! بابا!

بابا آب داد.

بابا نان داد.

بابا در باران آمد.

بابا . . . !

آخر مشق شب، به سادگی یک پیام کوتاه، با عنوان “بابا مرد”، قلم میخورد . . . به سادگی . . .!

+تف شیمیایی تو ذات هر چی سرطان هست!!!!!!!!! تــــــــــــف!

+میگن: بیش از اندازه عادیه! به نظرم همین غیر عادیه!

تا از یادم نرفته نوشت: به یه مکان read-only نیاز دارم! Longing to be mediocre!!!!

Comments

  1. sahar

    این نوشته های پراکنده و پر رمز و راز نتیجه ی یک ذهن پیچیده باید باشه
    آره؟
    نشر چشمه نداریم .. شهر کتاب نداریم .. کافه تیتر نداریم .. چرا باید ما اینجا باشیم واقعا؟
    میشه کتابایی که خریدی رو شریکی بخونیم ؟

  2. zos

    سحر بابا! الودگی ندارید!!‌ترکای فرار کرده از شهرشون و هجوم اورده به تهران ندارید !
    احمدی نژاد ! ندارید
    قالیباف(قربونش برم)ندارید البته این حسن تهرانه!!
    در ضمن کافه تیتر تازه بازگشایی شده بعد پلمپ که خوب بعید نیست پلپم شه باز!
    شهرکتاب دارید!! خودم توی تبریز دیدم! در ضمن اخه ترکا کتاب فارسی میخوان چی کار؟ هاین؟
    برید همون شهریار بخونید کیف کنید به ادبیات و زبان ما چی کار دارید؟

  3. zos

    محمد جان چند چیز مصداق یک دختره!! چیزی به نام ابرو سرش نمیشه و ابروی هیچ کس بجز خودش براش مهم نیست! عادت به خندیدن مازاد داره و حرف مفت میزنه همه افکار بد هم مال پسرا میدونه!! (وای چه پسره هیزی!!)حالا خودشون رو کامل تشریح کنی میفهمی که عجب تا تهت در اوردن توت چیه!
    اخ در مورد نازنین ! تو باز یک سری چرند نوشتی!! البته این پستت ناز بود هرچند چرند بود ولی بهتر شدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *