بستن تو شده!

+ بسته ها باز نخواهند شد!

ستاره می گریست

چرا که بخت خود به شب گره خورده بود

+بستم، بستی، بست، بستیم، بستید،بستند و بستند و بستند و بستند . . .!

+خسته شدم! از همه و همه و همه و همه! از پدیده ها و همه و همه و همه و همه و هــ ــمـــ ـــه . . .

+هی! میدونستی تازگیا بستن تو شده؟!

+این روزها ساده میشکنم، باور نداری واژه ای سویم پرتاب کن . . .

+از شکست و شکستن و مشتقاتشون بدم میاد! بد جوری سیستم عصبیم رو میریزه بهم.

+ نقاشی آخر مدتهاست به پایانش رسیده،

و زمان، گستاخانه در فریاد،در رفتن

تنها واژه های درون دفترم را با خود خواهم برد

به آغوش پاک غمناک مادرم،

-خاک خاکی خاکیان –

میخواهم؛

امشب برای آخرین بار بمیرم . . .

پ.ن:منظورم از بستن، بستن وبلاگم نبود،دوستش دارم.

نظرات بسته شده است.