خاله سوسکه ورژن نو!

یک دیالوگ حقیقی با کمی شاخ و برگ

***

مامان: باز داری با کی میچتی؟! مگه تو فردا امتحان نداری؟!
من: با خاله و نیما! امتحان زیاد مهم نیستش!
خواهرم:نیما کیه ها؟! ها؟! اعتراف کن
من:دوست پسرمه!
خواهرم:چه طوری پیداش کردی؟!
من:by chance
خواهرم:هین؟!

من:اون روز که آمادگی علافی رو دودر کردم،رفتم ولی عصر!بعدش داشتم بستنیمو لیس میزدم نیما رو دیدم بهم زل زده! خواستم برم درب و داغونش کنم،که مرتیکه چرا اون طوری بهم نیگا میکنه . . .

خواهرم:بعدش چی؟!

من: دیدم زیادی خره!ولی خب تو دل برو بود! گفتم بخونم HeY HeY U U دیدم زشته! بهش گفتم: شوور من میشی؟! یار و همدمم میشی؟!

نیما هم گفت: اگه شوورت بشم،یار و همدمت بشم، گاهی هم دعوا میشه میون هر مرد و زنی، اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟!

[نکته:گربه رو دم حجله باید کشت!!!!!] گفتم این لوس بازیا چی چیس؟! ها؟!چنان میزنمت مغزت بپاچه به دیفال! ووووور رام یاپیشاسان دووووارا!!!!!! . . . [vooooooooram yapishasan doooovara]

خواهرم:خب؟!
من:بقیه اش به تو مربوط نیست!
خواهرم:
من: مامان مگه این فردا امتحان نداره؟! این وقت شب (نه و نیم) چرا نخوابیده هنوز؟
مامان: نازنین زیادی درس خوندی باز! برو بخواب!

***

.ن: نیما ایز مای فول پسرخاله!!!!!!!

.ن: جلوی در خانه نیز زده ایم، از پذیرفتن خواستگارهای پیمانکار معذوریم!(بنابردلایلی)!

.ن:بهار و غزی و فوژی و بنده در خوابی آشفته و سرتاسر خنده!!!!!

.ن: هنوز یه امتحان دادیم این شده وضعم! خدا اون روزی رو نیاره که من نهایی بخوام بدم یا کنکور شم!

.ن:من دست جدید میخوام! ۶۰ راستم از سه جا دچار جراحت شده، یکی از انگشتای دست چپمو سوزوندم و از چندا دچار جراحت سطحی شده! وضع دستام و از پله افتادنام همه ش توطئه اس علیه من!!!!!

.ن: نو= حرف بعدی مو!(مو=ضریب اصطحکاک!!!!!!)

.ن:من دریافتم در خر کردن من و بیخیال شدن از اجرای تابستون هیچ کس به اندازه ی نیما و صداقتش موفق نمیتونه باشه!

.ن: that’s all folks

برچسب ها:

۹ نظر برای “خاله سوسکه ورژن نو!”

  1. Pariya گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۶:۰۲ ق.ظ

    هر هر هر هر!
    بسی جالبناک بود!بسی خندیدیم! 😀

  2. فرشته گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۶:۳۶ ق.ظ

    اون جریان خواب سراسر آشفته حتما اینا تش بودن دیگه ها؟

    من آخرشم نفهمیدم چی شد! :mrgreen:

  3. venus گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۸:۳۰ ق.ظ

    یکی اینو بگیره! خودتو جمع کن ! به داداشات می گم ا!!!!!!!!
    یکی بیاد اینو جمع کنه!!!!!
    بوس بوس ابجی خولم!
    خدا شفات بده
    خدا جون سر رات یه سری ام به من بزن منم یه همچین چیزی می خوام البته شفای من کمتره!! هنوز اوضام زیاد خراب نیست! :d

  4. نازنين گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۸:۵۱ ق.ظ

    سها جان، من از داداشم اجازه گرفتم واسه زدن این پست! خیالت راحت باشه، البته از یکیشD:

  5. GhaZale گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۸:۱۵ ب.ظ

    چرا بهار و غزی و فوژی؟! غزی و بهار و فوژی ! 😀
    دیالوگ اولشم باحال بود!

  6. مسعود گفته:
    ۲ خرداد ۱۳۸۷ در ۹:۴۳ ب.ظ

    😀

  7. SetaAyesh گفته:
    ۴ خرداد ۱۳۸۷ در ۹:۳۳ ق.ظ

    یه کم شاخ و برگش زیاد بود. :mrgreen:

  8. متین گفته:
    ۵ خرداد ۱۳۸۷ در ۹:۳۴ ب.ظ

    پیمانکارا افراد خوبین . تو هر چی داری از یک پیمانکار داری . قدر نشناس :d
    نیما هم امید هر شب توئه همه میدونن

  9. نازنين گفته:
    ۶ خرداد ۱۳۸۷ در ۷:۲۴ ب.ظ

    نه خیرم! متین تو یه نفر چیزی نگو! تو خودت از اونایی! تو داری اطلاعات محرمانه ی منو به دست اونا میرسونی! j-:
    نه خیرم! :mrgreen:

    ستایش تو هم بیا هرس کن 😈 :mrgreen:
    غزاله من همیشه جمله رو از آخر میخونم ، پس میشه غزی و فوژان و بهار! به تربیت الفبا هم هستن! 😆

دیدگاهی بنویسید