lost in Dusk

مثل هم بودیم ؛ من و او

مثل هم راه می رفتیم ، بر بوم نقاشی مان رنگ ها در اوج یگانگی بی تفاوت می رقصیدند ! در یک آن میخندیدیم چشم روی هم میگذاشتیم و اشک هایمان با هم سرازیر میشد.

چون سیبی که از وسط دو نیم شده باشد. شاید هم نصفه ی دو سیبی که بهم دوخته شده باشد! یک تکه سبز و دیگری سرخ!

همه را جابجا کردیم تا نزدیک تر بمانیم ؛ در قاموس لحظه هایمان فاصله را خط زدیم! گاه من جمله ای را آغاز میکردم و او به پایان میبرد! با او خودم را کشف میکردم . حس مبهمی ما را پیوند داده بود، نه این شباهت ها، نه، چیزی ماورای این ها بود . . . گرگ و میشی گنگ و گویا ناشدنی. . . چیزی مثل صدایی که در روح حل میشود و چون شرابی ناب آن را مست میسازد . . . مثل آرشه بر ویلیون . . .

همه چیز خوب بود تا آن دم که دو تیغ یکسان را نشانم داد ! او تصمیمش را گرفته بود! می خواست هر دومان بمیریم تا یکی شویم! این همه نزدیکی برای او کافی نبود! این تن خاکی نمیگذاشت که به یگانگی برسیم ؛ گویا فاصله ای مانده بود، فاصله ای به بلندای مرگ! او میخواست بمیرد تا دگر چشمهایش را نگشاید و من در آرزوی هزاران مرگ و به دنبالش بیداری به بهانه ی بد مستی باد . . .

تیغم را در دستم فشرد ، گفت نَفَسَت را از خود بگیر، همگام من بمیر! با هم می میریم.

می لرزیدم ولی در سیمای اون سهم جایی نداشت! نمیخواستم زندگی ام را به تیغ یگانگی از دست بدهم! آخر . . .

او هیچ نمی شنید و مدام پوچ واژ هایش را تکرار میکرد . . . تکرار میکرد و تکرار میشدیم بی خودی خود . . . تکرار . . .

داد زدم از این بازی ها ، مسخرگی ها و لحظه ها خسته شدم! تیغ را زمین انداخته و دور شدم! گویا حرف هایی هنوز در گلویم گیر کرده بود، بازگشتم تا تک به تک آن ها را فریاد کنم ، تیغش را در رگش فرو کرد.

با چشمان بی روحش مرا صدا میزد ، به سویش دویدم ، چیزی نگفت و تنها آسمان را نشانه رفت ندایی از نزدیکی شنیده میشد «و نحن اقرب الیه من حبل ورید» و من از همین می هراسیدیم که نکند خدا همان تیغی باشد که در رگم فرو خواهم کرد . . .

مدت هاست که زیر همان آسمان، می چرخم . . . پـ‌ ـو چ . . . تنم حتی زیر انوار خورشید نیز یخ میزند، سردم هست . . . چراغ را من خاموش خواهم کرد، هنگام که او از مرگ بازگشت . . .

Comments

  1. مسعود

    حس میکنم این از اون پست هاییست که یادت رفته قسمت نظراتش را غیر فعال کنی.
    بسیار زیبا بود.
    در مورد پست قبلی،اون میدانی چرا منو یاد شعر شفیعی کدکنی انداخت:
    هیچ میدانی چرا چون موج،
    در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
    زانکه بر این پرده ی تاریک،
    این خاموشی نزدیک،
    آنچه میخواهم نمی بینم،
    وآنچه میبینم نمیخواهم
    (اگر درست یاد باشه،این بود شعره)

  2. نگار

    منم از دوتا پاراگراف آخرش خیلی خوشم اومد!

    …من از همین می هراسیدیم که نکند خدا همان تیغی باشد که در رگم فرو خواهم کرد . . .
    این تیکه ش خیلی قشنگ بود!

  3. venus

    نمی خوام بزنم تو ذوقت ولی زیادی یه جوریه! هم قشنگه هم نه!
    می تونستی بهتر بنویسی!!
    فک کنم یه مدت که بگذره خودت می فهمی چرا اینو گفتم! و کجاش مشکل داره!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *