رها

Wake me up when September ends

در انتهای روزی که سرتاسرش را به دیگران امید بخشیدم؛ هیچ امیدی برای خود دیگر نداشتم!
در شب سیاه، دیگر اعتقادی به پایان سپیدش نداشتم…
امیدی نداشتم…
سپیدی ای نداشتم…

هیچ موقع یادم نمیره اون شبی که تو تهران، از تجریش تا پارک وی رو دویدیم! هیچ موقع یادم نمیره شبی که تو رستوران بیتا نشسته بودیم و دلم میخواست اونم بود، هیچ وقت اون شب یادم نمیره- فردوگاه مهر آباد- یادم نمیره برف بازی ، یادم نمیره منو تو برفا چال کردنش، یادم نمیره! و هنوز سردمه، هنوز سرمای اون زمستون از تنم جدا نشده، هنوز حس میکنم توی برفا خوابم، هنوزم دارم به اون دختر بچه فحش میدم، کاش همون موقع مارزنگی زبونش رو، آرزوهاش رو، نیش زده بود! هنوز ترس اون شب تنو می لرزونه و گاهی میگم تقصیر خودم بود، اگه میذاشتم بمیره، همون شب تموم میشد، چیزی که الان داشتم جای خالی بود تنها، یک خلا فیزیکی، نه این همه نفرت و عذاب! همه اش تقصیر خودمه که نمیتونم فراموش کنم!

سه روز تابستون برام نحس ترینن، یکیش رو فقط امسال قراره لمس کنم! شانس بهم رو کرده! قابل تحمل تره این روز!

و باز احساسم درک نشده باقی موند، نمی فهمن که وقتی میگم بریم ولی عصر، وقتی میگم بریم فلکه بزرگ یعنی به هوای اونجا نیاز دارم، به کوچه پس کوچه های ولی عصر،به قدم زدن نیاز دارم،فکر میکنن واسه خرید میگم،واسه پسراش میگم. نمیگن اونجا منو یاد ولگردی های ندا و امیر و فرشاد و خودم میندازه! این رو نمیگن هیچ وقت! اون شبها رو یادشون نمیاد، میرفتیم پیتزا میخریدیم چهارتایی، کلی می خندیدیم، امیر دیووونه نمیذاشت کسی چپ بهم نیگا کنه و ندا موهامو افشون میکرد و فرشاد حرص میخورد هربار سرمو به عمد میچرخوندم! چه شب هایی بود! آره اون موقع هر چهارتامون بچه بودیم، من نه سال کمتر داشتم، حالا امیر و ندا و فرشاد هر سه ازدواج کردن ، دیگه باهم چهارتایی نمیریم ولگردی! دیگه نمیریم! حتی اونجایی که پیتزا میخریدیم بسته شده! چقدر دلم میخواد میرفتم اونجا باز! اونجا پر بود برام از خاطره ها. دلم میخواد که . . .

و من خوش حالم! خوش حالم . . .

نبسته کس به من دل، نبسته ام به کس دل

چون پاره سنگ بر موج، رها، رها ، رها، من

وقتی بهش گفتم افسارت رو دست اینو اون نده،داد زد، داد زد و من از صدای بلند متنفرم! روزی که بدبیارم و ببینمش نخ هایی که اون رو هدایت میکنه معلومه، نخ هایی که تا سلولهای مغزیش نفوذ کرده! حالم بهم میخوره از این ضعیف بودنش، از اینکه خیلی آسون وقتی میخواست بگه من این طوریم زد همه چی رو خراب کرد، همه رو، من رو! کاش میفهمید.

Come crawling faster
Obey your Master
Your life burns faster
Obey your Master
Master

-من باهات مخالفم ولی!

+کی با من موافق بودی اون رو بگو!

خسته ام! خسته ام! دوست دارم باد منو ببره، با خودش ببره تا . . .

و اصلا مهم نیستش که سه نفر مدرسه ی ما قبولی داده امسال مرحله دو(المپیاد) من میتونم!

خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند. خدای خوب گفت:«روزت بخیر،برادر» خدای بد پاسخی نداد. خدای خوب گفت:«امروز سر دماغ نیستی» خدای بد گفت:«نه زیاد که این روز ها غالبا مرا به جای تو میگیرند و به نام تو میخوانند و با من چنان رفتار میکنند که انگار من توام.این مرا خوش نمیاید» خدای خوب گفت «ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند»

خدای بد به راه افتاد و رفت، دشنام گویان به بلاهت انسان. -جبران خلیل جبران-

و من همان احساس خدای بد را دارم، آرام به بلاهت تان میگریم . . .!

هیچ حسی ناز تر از این نیست که گاهی آدم بتونه تاثیر گذار باشه، گاهی بتونه انرژی مثبت به بقیه بده حتی اگه خودش بی رمق بیفته . . .

من چقدر حساسم! وای وای! من غیرتی ترین این تبارم! وای وای! من لات ترینم!وای وای!‌من cOol تریم! وای وای!

اینکه روابط من و خواهرم مسالمت آمیز نیست دلیل داره، من هم خواهری میکنم، هم نقش داداش غیور رو براش بازی میکنم که بچه ام بی سایه ی داداش بزرگ نشه! کجای دنیا دیده شده خواهر و برادر بتونن کنار بیان!؟ باید به لیست بالایی اینکه من چقدر فداکارم هم اضافه شه! وای وای تر!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ سالاد درست میکردم، پیاز سوزند!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+رفته بودم استخر به کلر حساسیت داره چشمام!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ شب دیر خوابیدم!

-چشمات باز سرخ شدن؟

+ عادت نکردم به این مانیتور.

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+گردو خاک رفت تو چشمم!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ خواب بدی دیدم، تو خواب گریه کردم!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ نمیدونم، میسوزن شدید!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ شامپو رفت تو چشمام!!!!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ تو تاریکی داشتم کتاب میخوندم!

-چشمات سرخ شدن باز؟

+ عصبییییییییییییییییییییییییییییییییییییم شدید!

-چشمات سرخ شدن باز؟!

+ . . . !

-چشمات سرخ شدن باز!؟

+ .

دراز شد، طولانی شد، بلند شد، همه چی شد، تهی شد، پوچ شد، شد ، شد ، شد ، شد ، شد،‌ ، ،‌ ، ،

he thinks they’ll be living happily ever after

but

……!!!!!!!!!!

و مدام من این را تکرار میکنم:

” قلبم را به تو وعده میدهم

عهد کن با من که

بر چشمانم بوسه زنی و مرا در خاک بخوابانی . . . ”

. . . .