روزگار غریبی است

+ من اینجا دلم بس تنگ است / و هر سازی میبینم بد آهنگ است

+ تقصیر خودم بود، کسی رو سرزنش نمیکنم به خاطر این روزا، به خاطر همه چی متاسفم

+ حس غریبی میکنم، انگار با همه شون بیگانه ام، با همه

+ مهندسک دستشو دراز میکنه که دست بدیم، دست میدیم، شل و ول! انگاری من اجباری خواستم باهاش دست بدم، تف

+ شروع کردم به نوشتن پست خدافظی، نمیخوام طولانی بشه، پس متوقف شد نوشتنم

+ برمیگردم

hymn

سلام

داشتم به تقویم نیگا میکردم! ۲۷ تیر!!!! یادته!؟ پارسال همین موقع رفتی! آره همین موقع مهرداد زنگ زد، گفت که رفتی! بابا زد زیر گریه! آخه هیشکی رو به اندازه ی تو دوست نداره، هنوزم تو رو بیشتر از من دوست داره! یه سال چه زود گذشت! باور نمیکنم! به هر حال! میدونم که جای خوبی هستی، میدونم که آروم خوابیدی! میدونم! دروغ نمیگم ولی برات سیاه نپوشیدم زیاد، شاید سه روز، یه هفته اینا، برای من سیاه پوشیدن به معنای عزادار بودن نیست! دروغ نمیگم تو گوشم هدفون بود ۲۴ ساعت! به مون لایت گوش میدادم ، ولی دست به پیانو نزدم یه مدت! من با صداها اروم تو درونم گریه کردم! آره زیاد گریه نکردم! آروم بودم، سعی کردم مثل بچه های خوب با رفتنت کنار بیام! دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت، ازت به عنوان خاطره یاد میکنم، اونجایی که هستی بیشتر از من میدونی، میدونی که چقدر توی خاطرات زندگی میکنم، من با اونا نفس میکشم! بدون که فراموش نمیشی! آآآآخ یاد میشو چوقندی افتادم!!!! دارم میخندم. لبخند میزنم، هر موقع میخواستی بری سفر میگفتی گریه نکن، برمیگردم، بازم گریه میکردم، دست به موهام میکشیدی، آرومم میکردی و میرفتی! روزای تولدم! روزای تولدم اگه نبودی حتما تلفنی تبریک میگفتی!آخ چقدر دلم برات صدات لک زده! اشتباه نکن، گریه نمیکنم، دارم میخندم، دارم بهت فکر میکنم خالصانه، میدونی این یه سال که نبودی دلم ، این دلم فقط یه روز میخواست بغلت کنه باز، سرمو بذارم رو شونت، فقط یه روز میخواستم بودی، میخواستم هفت مهر بودی، برات کیک میبریدم،یه عکس میگرفتیم باهم، اگه نبودی باز پیشم با صدات تبریک میگفتی و من میگفتم ایشالا سال بعد کنارمی، آآآآخ امسال هم جات خالی بود هم صدات!!! بقیه روزا فکر میکنم بازم امریکایی، بازم پیش مهرداد و فرهادی، بازم داری میری صبحا پیاده روی. . . آره کسی نمیتونه این طرز تفکرمو تغییر بده! میدونی وحشت دارم از فردا! قراره یه سنگ سیاه ببینم به جای تو، به جای دستای تو، قراره به جای شعرات صدای نوحه خوان رو بشنوم، میدونی خوشم نمیاد! من نمیخوام سیاه بپوشم برات، چون تو زنده تر از منی! یادته وقتی بهت گفتم دارم میرم تایلند چقدر خوشحال شدی؟! وقتی برگشتم یادته؟! چههه حرفا که نگفتی! یادته یه بار باهم رفتیم کلاس پیانو، معلمم دیر کرده بود، همه ی قطعه ها رو با آرامی برات اجرا کردم، یادته؟؟! بگو که یادتهه!! میدونم، داری حرفای منو میشنوی، لبخند میزنم، چون میگفتی نمیخوام گریه کردنتو ببینم، آره میخندم، گریه نمیکنم، هنوز تو بابابزرگ منی چه بگن که تو رو توی یه مشت خاک خوابت کردن چه بگن رو آسمونایی! تو هنوز بخشی از خاطرات منی! هنوز گرمی صداتو دارم! راستی اجباری اختیاری یادتههه؟! چقدر خندیدیم بهشون؟! از وقتی رفتی دیگه نرقصیدم، اون رقصایی که دوست داشتی! من تو دلم، تو خیالم برات باز میرقصم! “رقص در سلول انفرادی”!ا

یه سال گذشت ! حرفامو، درد و دلامو به حساب بی معرفتیم نذار، میدونی به وقتش به یادتت بودم، به وقتش صدات زدم، به وقتش تو بغلت خوابیدم! همه رو به حساب دلتنگیم بذار. دلم برات تنگ شده،این دلتنگی شیرینه، باهاش کنار اومدم، دلتنگم نباش.آرام بخواب، آرام . . . !ا

ma eYeZ

صبح امروز-اتاق نازنین:

مامان: نازنین چشت سرخ شده که باز!!!!

من: دردم میکنه؟!

پ.ن: عکس چشممه به عنوان مدرک که خون آورده، دوستان عزیز عصبیم نکنین

پ.پ.ن: دیروز سوار تاب شدم باز، مای ایمورتال امی لی رو خوندم، اون قدر حال داد . . .

ma eYeZ

Doctor, my eyes have seen the years
And the slow parade of fears without crying
Now I want to understand
I have done all that I could
To see the evil and the good without hiding
You must help me if you can

Doctor, my eyes
Cannot see the sky
Is this the price
For having learned how not to cry؟

برچسب ها: ,

DrUnk

کسانی که سراغ مشروبات الکی میروند دو دسته هستند:

الف) کسانی که تنها مست میشوند، تا خوشحال باشند، نعره بزنند، برقصند !

ب) کسانی که مست میشوند تا فراموش کنند، تا از خود بی خبر شوند و مرهمی بر دردهایشان بیابند.

Hello world!

Welcome to WordPress. This is your first post. Edit or delete it, then start blogging!

vita brevis

هیچ چیز به اندازه ی آن که بخواهیم خود را طبیعی نشان دهیم، از طبیعی بودن ما جلوگیری نمیکند

– لارشفوگو

naturam explellas furca , tamen esque recurrect

نوشتن، همین و تمام

دلم نوشتن خواست! نه روی کاغذ! انگشتانم از آن ها بیزارند! امشب پنج کاغذ سفید را حرام کردند! دو تا از آن بی گناهان تکه تکه شدند، همچنین آن نقش های پیرنگ. احساس خاصی به این پاره شدن ها ندارم، به اینکه توانستم مثل یک قاتل حرفه ای آن ها را به مرگ محکوم کنم، احساسی ندارم. دلم خواست که سراغ کتاب بروم ولی واژه ها ساده مرا پس زدند، میدانم تا مدت ها از کتاب بیزار خواهم بود، از همه شان،حتا آن هایی که آخر دفترچه ام نوشته ام تا سر فرصت آن ها بخوانم! واژه ها بی تفاوت اند، مثل من!

بهتر است از صدا ها هم من ساده بگذرم، انگشتانم از حال رفته اند، یخ زده اند، آن ها محکومند شکنجه شوند، انگشتانم را میگویم، دلیلش را میدانم، میدانم و ای کاش نمیدانستم! گاهی نداستن خوب است، درد نداستن کمتر از درد دانستن است! صدا ها در مغزم می چرند، نمیدانم علف های احساس روییده در مغزم چه مزه ای دارند، امیدوارم صدا ها از خوردن آن ها مسموم نشوند!

یاد داستانی افتادم؛ داستان پسری که هر شب سرش را با این امید به بالش می گذاشت که دیگر چشم هایش را نگشاید، ولی هر صبح میگشود تا اینکه یک شب با امید درینه اش به خواب رفت و هرگز بیدار نشد! هر بار این داستان را میشنیدم تنم به لرزه می افتاد، گاهی لبم را می گزیدم تا صدای هق هقی شنیده نشود، حالا میفهمم که چرا هر صبح که چشمم را گشودم با امید آن را شب میکنم: “با امید صبح ِفردایی دگر نخواهد بود”. (این داستان را محمد برایم بارها گفته است!دوستش دارم)

منتظرم، منتظرم تا دوباره لب های پدرم بجنبند و حرف از بی برگشت شدن سفرم به میان بیاید، من خونسردانه بگویم ” دوشنبه از مدرسه مدارکم را میگیرم” کاش به میان بیاد و من از این میان حذف شوم! در نوع خودش در “اینجا” بودن، در نقش ” نازنین” بودن آزاردهنده است خوشبختانه نمیدانم که آیا با نازنین بودن آزاردهند است یا بی نازنین !؟

مغز من تاریک شده است، سرد و نمور، به احتمال زیاد اگر در روزنامه آگهی استخدامی با عنوان ” تارک دنیا مورد نیاز است” ببینم، بی درنگ مراجعه خواهم کرد. به فکر کردن نیاز دارم، به سکوت خالصانه با صداهای داخل مغزم.

دست هایم را ها میکنم بلکه گرمتر شوند، صبح ِ فردایی اگر باشد، قهوه ی یخ زده ی تلخی خواهم نوشید، پشت این میز خواهم نشست و با خود زمزمه خواهم کرد آیا این ها همه برای این بود که بگویم دلم نوشتن خواست؟

برچسب ها: , ,

ـشـ ـبـ ـ آ ـر ـز ـو ـهـ ـا

ـشـ ـبـ ـ آ ـر ـز ـو ـهـ ـا

# این پست به دعوت محمد نوشته شده است.#

یعنی میشه آرزوها روی لب جون بدن، ولی واقعی شن!؟ به عنوان آرزو توی دل آدم نپوسن؟! بچه که بودم بعد از اینکه کلی آرزو میکردم آخر سر میگفتم آخرین آرزوی من این، هر چی آرزو دارم برآورده بشه.

آرزو میکنم هیچ موقع جنگ نشه! صدای توپ و تفنگ و انفجار نشنوم!

ناز ترین ها رو واسه نازترین هام آرزو میکنم! [ تو قاموس من برتر از ناز واژه ای نیست!]

آرزو میکنم درست چند دقیقه قبل از مرگ نازترینهام مرده باشم.

آرزو میکنم که امسال خوب بخونم، بتونم، بترکونم،قبول شم و تابستون ۸۸ ، با مریم، سها، مهسا و سودا باشگاهو بهم بزنیم و تهران خوش باشم.

آرزو میکنم و امیدوارم ترس و وحشت هام تموم بشن، تموم .

من هنوزم بچه ام، با همون عادت ها، با همون نقاشی های خط خطی، با همون شیطنت ها، ایرادی نداره دوباره آرزو کنم که هر آرزویی که دارم و داری و داریم، بر آورده بشه.

my beauty Butterfly . . . . I desire . . . . if . . .if. . . . fly above my eyes, above your dying flower . . . alone among the stars . .

my beauty Butterfly

پ.ن: هر کی خواست پست آرزویی شو به دعوت من بزنه

پ.ن: شب آرزوها تون ناااااااااز

برچسب ها: , ,

i!

~~ پناه می برم به تو، از شر ترس رخنه کرده .

هیچ احساسی ندارم! بـ ـی ـتـ ـفـ ـا ـو ـتـ ، فقط سردمه! یخ بستم

ii

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود /// وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر /// آری شود و لیک به خون جگر شود

پ.ن: ترسم، ترسم، ترسم . . .

پ.ن: وقتی با یه کار احمقانه قسمم شکسته میشه، تنها آرزویی که میکنم “مرگ” سریع هستش! نباید شکسته میشد.

برچسب ها: , ,