ناتمام نویسی آغاز شد

این روزها
جزای گناهان من هستند
افسوس که من توبه را هیچ گاه یاد نگرفته ام

+
صبر! وازه ای بی معنا! من صبر نتوانم کرد
+
اگه کسی ناراحت میشه که چرا لینک اینجا رو ندادم بی خودی ناراحت شده چون هرکی به یاد منو وبلاگم بوده و بهش سر میزده لینک اینجا رو میدید! همین
+
مهسا خبرهای مدرسه رو داد! درس های زبان فارسی با خانم د. هستش باز!!! بهترین خبر امشب بود
+
قبول دارم که یه احمق کامل و بالغم ولی نه تا اون حد
+
سکوت پیشه خواهم کرد
سکوتی به قدمت روزهای نبود
!

مستی

خوشبختم من
که نه اهل سیگارم و نه مشروب
وگر نه
هرگاه مغز لعنتیم پر میشد از حرف
لای انگشتانم سیگاری بود و لبانم غرق مشروب!

و من
سوگند میخورم
مست نبودم که
آن شب دو ماه در آسمان دیدم
!

+دلتنگم! دلتنگ !

silver

◊for the one who knows

Light, like the flutter of wings,
feel your hollow voice rushing
into me as you’re longing to sing.
So I,I will paint you in silver.
I will wrap you in cold.
I will lift up your voice as I sink.

Your sins into me,
oh, my beautiful one, now
Your sins into me.
As a rapturous voice escapes
I will tremble a prayer
and I’ll beg for forgiveness.
Your sins into me,
Your sins into me

هرچه که بود حالا شده تو/نه/قمارت نمی کنم*

* i miss. . .

*i will be back!

سرودی برای نبودنم

دارم میرم! نمیدونم، وقت خدافظی هستش یا نه، برمیگردم، ممکنه هم نشه برگردم، به هر حال، یه خدافظی ساده است، میدونم این اواخر خیلی رو با حرفام رنجوندم، ببخشید، قصدم این نبود! ببخشید اگه حس کردید باهاتون صادق نبودم، ببخشید

سعی کردم مفید باشم، انرژی مثبت بدم، بخندونم،اگه نشد این طوری، ببخشید. شاید باید بیشتر سعی میکردم این “سعی” در کلمه نباشه

دلم تنگ میشه، واسه بچه ها، واسه اتاقم، واسه کتابام،‌واسه شستی های پیانوم، دلم تنگ میشه واسه تنها بودن توی اتاقم، دلم تنگ میشه واسه قاچاقی حرف زدنها، دلم تنگ میشه

مواظب خودتون باشید، مواظب همدیگه، منم فراموش نکنین، لبابتون خندون، دلاتون شاد

من تک به تک خدافظی میکنم، ولی این پست واسه کسایی بود که ندیدمشون ، و آخر سر به عنوان یه هدیه شایدم یه یادگار، یکی از قطعه هایی که دوسش دارم “ایریق(جدایی)” رو ضبظ کردم ( در بحبوحه رفتن ضبظ شد،کیفیتش چندان جالب نیست، ببخشید ) امیدوارم خوشتون بیاد

«آیریلیق»

رها میکنم

خود را

خاطره را

و این اتاق پر از تنهایی را

میدوانم

قلمم را بر دشت کاغذ های سپید

شاید

پروانه اش را

دگر بار ببیند

و آرام

لای شستی ها

جان می سپارم

من صدا زاده ای بی رنگم

مرا واژه ای نیست

.

.

.

-یکم امرداد ۸۷ خورشیدی- نازنین