بی نام

“. . . باخا باخا یوللارا. . . آخداریرام سنی من . . . ”
و تنی که همراه این واژه ها میخرامد
ذهنی مست از خاطره ها
“. . . بیر جه سن گلیب چیخمادین هاردا گالمیسان. . . ”
چشمانی که از نگاه ها می گریزند
زمینی خیس اشک
.
.
.

پ.ن: کاش با “نرو” گفتن من , می ماند

مرثیه ای برای سقوط

واژه ها همه در شب گره خورده بودند.در شب های تاریک و دلگیر.شب هایی که سکوتش را تنها صدای نفس انسان ها بر هم میزد و عروسک از این غمناک میشد . در فکر فرو میرفت و در تار و پود مغزش گم میشد. پر میشد از حرف . از حرف های ناگفتنی اندوه بار. از حرف هایی که هنگام فریادشان مهر خاموشی را مهمان لبانش میکردند.
از تقدیر خود در عذاب بود. از بازیچه بودن برای آنانی که قلبشان می تپید. تنها همدمش باران بود. دلتنگی هایش را به او میگفت و در آغوش یکدیگر می گریستند. عروسک ترانه هایش را برای باران زمزمه میکرد: ” وعده میدهم به تو قلبم را.عهد کن با من که بر چشمانم بوسه زنی و ارام مرا در خاک بخوابانی”. هر بار که باران این را میشنید میخندید.شبی عروسک دلیل خنده اش را پرسید و در پاسخ شنید “عروسک ها که قلب ندارند!” عروسک چیزی نگفت.آرام دور شد. باران خواست صدایش کند , از رفتن باز داردش افسوس که جراءت نمیکرد واژه ای بر زبان بیاورد.
صبح فردا, بر خاک نوشته شده بود “باران دوباره خواهد گرفت ” کنار آن , قلب کوچکی آرمیده بود و عروسکی خنجر خورده و بی روح که با چشمان سردش قلب را نشانه می رفت
. . .

rainbow

پ.ن: مرثیه ای برای سقوط. . . داستان های تلخ من و چند خطی که در زمان های مختلف به دست دو تن نوشته شد و هر دو هم صدا هستند .

حفاظت شده: هرکه باید بخواند میخواند

این محتوا با رمز محافظت شده است. برای مشاهده رمز را در پایین وارد کنید:

نوشتن همین و تمام دو

دلم نوشتن میخواهد
دلم هوس واژه های ناب گذشته را کرده است
دلم میخواهد باز با واژه ها بازی کنم بخندانمشان و ان ها را وادار به تحمل اشک هایم کنم
با این همه نمیشود نوشت
و من قانع میشوم به گفتن تنها
نوشتن
همین و
تمام

اگه نام خاصی واسه پست نداشته باشم چی ؟

یه مدت دوری از وبلاگ و اینا بد جوری رو نوشته هام تاثیر گذاشته! قبول دارم به هرحال تجربه های جدید گاهی لازمه ! اینکه نوشته هام بوی خاصی داشته باشن و یکسان نباشن! طوری که انگار همه شون یه حرف رو دارن فریاد میکنن! بگذریم

یکی از عادت هام اینه با تغییر محیط زود میتونم کنار بیام طوری که اگه واسه دو روزم بریم جای دیگه حس میکنم میتونم همینجا بمونم! نکته ی مشترک توی همه ی مکان ها هم اینه که زود تر از همه گوشه های دنج و خلوت رو کشف میکنم ! خوبیش اینه که مواقع دلتنگی پناهگاهمو میشناسم.پناهگاهی که قلم و کاغذ در اون ممنوع نیست .میشه راحت صدای بوسه های خودکار و کاغذ رو شنید و صدای نفسی نمیاد ! نفسی نیست! من و خلوت و کاغذ و صداهای توی مغزم
. . .

نمیخوام خودمو بیگناه جلوه بدم ولی خب همیشه اشتباها از جانب من نیست ! مدتی که حس میکنم بعضی چیزا نبودش بهتره. به مرور بیشتر میفهمین چی میخوام بگم! از اینم بگذریم
هنوزم کم میارم وقتی تفاوتای وابستگی و عاشقی رو توضیح میدم! اگه واسه بقیه وابستگی و عاشقی یکیه واسه من یکی نیست ! گفتم که بدونین ! دیگه برام مهم نیست که چه فکری میخواین “بکنین”! سمایلی بیخیالی و بیزاری از خاله بازی

یه سری از حرفام یادم رفت بازم! شاید باید یادم میرفت. نمیدونم یه سری افکار جدید . . .باید مواظب باشم . تا یادم نرفته عکس پایینی هم شاهکاره خودمه و سوژه ی عکس اون پروانه سفیدس

دلتنگی درجه دو

دلتنگی درجات مختلفی دارد که دلتنگی درجه ی دوی من پیانو و قطعه ی ساری گلین هستش
انگشتام برای برگشتن لحظه شماری میکنن

پ.ن: دیروز داشتم یه walter afanasieff گوش میدادم پیانوش منو یاد اووون خنده ی شیطانی انداخت که قرار بود وسط پادکست شنیده شهههه! کلی خاطره و گریه
پ.ن: راستشو بگین تا آنجایتان سوخت که اسمتون رو ندیدین ؟
پ.ن: کلی حرف داشتم واسه گفتن و گفتم بماند برای بعد
پ.ن: یه سری تصمیمات مهم در حال گرفته شدن هستن به هرحال هوووو کرز؟

I don’t want to see you go
The sky is over