مرثیه ای برای سقوط

واژه ها همه در شب گره خورده بودند.در شب های تاریک و دلگیر.شب هایی که سکوتش را تنها صدای نفس انسان ها بر هم میزد و عروسک از این غمناک میشد . در فکر فرو میرفت و در تار و پود مغزش گم میشد. پر میشد از حرف . از حرف های ناگفتنی اندوه بار. از حرف هایی که هنگام فریادشان مهر خاموشی را مهمان لبانش میکردند.
از تقدیر خود در عذاب بود. از بازیچه بودن برای آنانی که قلبشان می تپید. تنها همدمش باران بود. دلتنگی هایش را به او میگفت و در آغوش یکدیگر می گریستند. عروسک ترانه هایش را برای باران زمزمه میکرد: ” وعده میدهم به تو قلبم را.عهد کن با من که بر چشمانم بوسه زنی و ارام مرا در خاک بخوابانی”. هر بار که باران این را میشنید میخندید.شبی عروسک دلیل خنده اش را پرسید و در پاسخ شنید “عروسک ها که قلب ندارند!” عروسک چیزی نگفت.آرام دور شد. باران خواست صدایش کند , از رفتن باز داردش افسوس که جراءت نمیکرد واژه ای بر زبان بیاورد.
صبح فردا, بر خاک نوشته شده بود “باران دوباره خواهد گرفت ” کنار آن , قلب کوچکی آرمیده بود و عروسکی خنجر خورده و بی روح که با چشمان سردش قلب را نشانه می رفت
. . .

rainbow

پ.ن: مرثیه ای برای سقوط. . . داستان های تلخ من و چند خطی که در زمان های مختلف به دست دو تن نوشته شد و هر دو هم صدا هستند .

Comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *