دل/خوش/ی/ من/ شاید

کاغذ سفید / مداد رنگی/ روان نویس سبز/ شعر / روشن/سوخته ها / واژه / نقاشی / خط های موازی / تقاطع / داستان / آبستن / ذهن / ننوشتن / دست خط / دفتر/ حرف / بیگانه / فردا / حلقه/ ادامه / بی انتها / مرگ / رهایی / رستن /

تمام / بازگشت / سلام / بُل بُل / خاطره / گریه / یادمان / خنده / دیدار / رویا / عکس ها / یادگار / گَس / جای خالی / پر نشدنی / جاودان / بهشت / آسمان / قاصدک / قیژک/ قصه/ بیدار/ نشد/ تلخ/ شراب/دلتنگی/می / ساقی / مهجور/ رنگ در رنگ/ اسلیمی / لهجه / پاسکال پاسکال /هفت / حافظ / فدا / عادت /

پیانو/ ساری گلین / خلسه / مستی / آرشه / ویلیون / چنگ / گرد / سفید / سیاه / مون لایت / موتزارت /بی خود شدن /شاید/ تریزن / شستی / هانون / تنها/ تاریک / صدا / صدا/ رها/ رها / رها/

کتاب / حرف / فریاد / ناگفته ها / نخوانده ها / خوانده ها / فرشته / کوچولو / شاهزاده / آدم ها / مجمسه / خیابان / شب / روشن/ عهد / عشق / نوشتن / همین / تمام

فضا / زمان / بُعد/ بَعد / گذشته / سفر / نور / فلسفه / تصویر / آینه /روبرو/ مجاز / حقیقی / رونوشت / حباب / فاصله / سایه / تاک / ساعت / تیک / فراموش / گذشت /

مبهم / آزاد / ناتمام / بسته ها / راز / نا پیدا / نا معلوم / مجهول / گویا نشدن / شلوغی / گم شدن / اتاقم/ بی ربط / فهمیدن / عصیان / رمزگشایی / زنده ها / مجنون/ باغچه/ بی / لیلی /

نشر چشمه / کرگدن / زرافه و نصفی / پشت بام نشینی / سبز / سیه / سپید / درخت / دود / لجن /

وگا / سها / خوشه ی پروین / میزان / سحابی / شب / مهر/ نازلی/ ماه / ونوس / اعتدال/ بهار/ پاییز/ زمین / زمستان / سینوس / ترکیب / شماردن / ناسا / مینفریم / هوش مصنوعی / الگورتیم / رفتن / یک / دو / سه / بی نهایت /

دیوار / تکیه / سردی / آرامش / یخ / صادقانه / نفس / پله / افتادن / پنهان / ویران / آیی / شاپرک /

نادیا / نیما / سینما / انسخده / فایفر / دام (Dum) / داخ / ایک بین میس یو / بد قولی / نقاشیهایش / بازی / جیغ / گیس کشی / پاکی / شادمانی / شیهه / اسب / آمستردام / قطار / ونگوگ / بلموز/ چمن / لالایی / رقص / اپل تارت / لینوکس / فیِستا / فارسی / دوچرخه / هشت / پاریس /

چای / آب / حلال / شکست / شیشه / نشکست / تغییر / سیب/ زنوز/ خرمالو / دعوا/ جیغ / مانوس /

آشفته / گیس/پریشان / چشم / سرمه / ناز / کرشمه / رقص / آواز / عشوه / ذات /

باران / رنگین کمان / قدم / انسانیت / زیبایی / باد / آسمان / ابر / پاکی / کودکی / روشنایی / امید / کهربا / نیرو /

شمعدانی / پنجره / خیال / خالی / خواب / رویا / یگانگی /

ساختن / جمله / تو / بی واژگی / تمام/

ادامه/ با / محمد / حسین/ نگار

دعوت/مریم/ مرسی /

برچسب ها: , , , , , , , ,

سر و ته

دمدمه های صبح بود، خلسه ای بین خواب و بیداری، سلام کردی، یک سلام مثل بقیه ی سلام هایت، خوشحال شدم، جیغ و داد راه انداختم،حرفهای قشنگ حواله ات کردم، بوسیدمت، در آغوش کشیدمت ،گویا بیدار بودم، خواب های من همه در بیداری است . کاش فراتر از رویا باشی ، فراتر عزیز – دروغی در کار نیست، امروز صبح این ها را احساس کرده ام

بمییییییییییییییییییییر! برام مهم نیس خیلی چیزا! مهم نیست!!!!!!!!!! بمییییییییییییرترررررررررررررررررررر! و البته میدونم خیلیا اینو به خودشون میگیرن، در اثر وبگردی جایی جواب اینکه چرا بعضی چیزا رو خیلیا به خودشون میگیرن رو یافتم : اینههه که از خودت مطمئن نیستی، از کارها و رفتارهات! بمییییییییییییییییییییییییییییر[با بهترین احساسها]

و یک پادکستی هست، حرف قشنگی گفته شده توش، راجع به تقلید!(منظورم تقریبا آخراشه) تقلید! این کارا چیزی از ارزش های منم کم نمیکنن! آخ آخ، آدم های ضعیف تقلید میکنن! میدونستین اینو؟

من هی میگم تو روابط منو دیگران دخالت نکنین! نتیجه اش میشه همینه که شده! کاش درک میکرد(ی/-َن)! کاش

بی تفاوت، بی احساس،‌سنگ، سرد، غرب زده ی بی غیرت جلف، لووس، ممدپیادی، تف، هر چی بگین هستم!حرفیه؟ خوشم میاد از خودم، خوششششششم میاد شدید! از خیلی از خصوصیات جدید حتا از این تیکه کلام جدیدم که شده “بمییییر”! همینه که هس!

تف های بعدی، ایشالا پستهای بعدی، البته میرم یه غیبت داشته باشم، شاید صغری، شایدم کبری! باشد که رستگار شویم

بمیییییرم من با این پست ریاضی زدنم! :)) یکی نیس بم بگه دختر تو چرا تفهای بزرگتر از بزاق دهنت پرتاب میکنی ! ای بابا

مثـ+ـبت اندیشی من

از وقتی برگشتم ایران، حال و روز عجیبی دارم، انگار چشمه ی تمام نشدنی انرژی ام، امید دارم ، خوشحالم و از خستگی ها و عصبی شدن های ناگهانی میگذرم .

تغییر کردم. اعتراف میکنم و این نازنین جدید را خیلی دوست دارم، نازنینی که نخواهد شکست! تغییر نگرش، تغییر عادت ها و روزمرگی ، شکستن حلقه های پوچی و سردرگمی .

خواندم”خداحافظ دوست قدیم” و من به او خندیدم! به این خداحافظی مثبت نگاه میکنم. تاریخ مصرف این دوستی گویا سه سال بعد از آشنایی بود؛ هرچند هنوز سه سال نشده است. به هرحال شاید با ادامه ی این دوستی بوی گندیدگی اش همه جا را فرا میگرفت.

شاید گفتن بعضی حرفها درست نباشد، حرفهایی که باید گفته بشوند و همچنان ناگفته بمانند! مغز من پرشده از این گونه حرفها و واژه ها. حرفهایی که چون حباب هوایی مرا فرا گرفته اند و اگر زیاد به این حباب هوا نزدیک بشویم نابود خواهد شد. فاصله ها را رعایت کنیم.

مثـ+ـبت اندیشی من، نخواهم شکست !

پ.ن:بُل بُل ! یادم، یادت، یادمان بخیر! یاد آن روزها نیز

پ.ن: ای بابا! پست بعدی صد در صد یک پست ریاضیایی خواهد شد! قول میدهم

تقدیم میشود به سرباز وطن

بههههههههههله

توضیحی چندانی لازم نیس واسه این پست. عکسی که در زیر مشاهده میکنین، یکی از طرح های خودمهه که در غربت ترسیم شده و از همان اول تقدیم شده بود به محمد سرباز وطن! همین

پایان/آغاز- زادروزم

از آغاز چیزی نمانده بود، آغاز همان پایان بود

. . . .

کم مانده ، چند دقیقه شاید . . . کم مانده که رسما هفده ساله به حساب بیایم! تحمل یک سال ، تحمل درد ها و اشک ها ، برای بزرگ شدن، برای ایستادن، چون استوار سروی بر افروخته

خوشحالم که امسال ، سال پیش نیست، از حلقه ی حادثه هایش خارج شده است، خوشحالم که راه خود را یافته ام . خوش حالم که امشب را تنها با خنده و خوشی سپری نمیکنم، فکر میکنم، سعی میکنم عاقلانه فکر کنم! هر چند هیچ کدام از این ها باعث نمیشود که من دست از بچگی بردارم! من همان نازنینم که چند ساعت پیش بوده ام ! همان دختر شانزده ساله که سرخوش بود، بی وقفه می گفت و از خنده ریسه میرفت! مزرگ تر از این نمیشوم! به مبارزه بر میخیزم با جمله ای که نوشته بودم ” شاید از بزرگ شدن است، که کودکی ام در من نمیگنجد” .

محکم از تر سال پیش شده ام ، با هر واژه ای نمیشکنم، هر چند شکننده باشد، باور نداری واژه ای به سویم پرتاب کن .

پاره ای از گذشته : هنوز لحن تولد مبارک خواندت در گوش هایم مانده است، کجایی عزیز . . .!؟

. . . .

از پایان چیزی نمانده بود، پایان همان آغاز بود {هفت /مهر / هشتاد و هفت ! آغاز هفده سالگی }

پ.ن: از همه ، بابت همه چی ممنونم! همکلاسی ها، دوستان و صد البته فرفریان عزیز !

داستان مخوف

پیش نوشت :

خونه و برگشتم و سال تحصیلی جدید و این حرفا‌! [:دی] بوی مدرسه و برنامه هایی برای دو در کردن کلاسا از همون روز اول![اسمایلی ندامت] . در همین راستا داشتم کتابخونه هامو مرتب میکردم که توی دیدم دفتر انشای سوم راهنماییم، یه داستان مخووووووووف مدفون شده! داستانی که انشای ترم یکی از بچه ها بود، شروع کردم به خوندش! مُردم از خنده! یه حس نوستالژی تو من پدید آورد که . . . هــعـــی جوانی! هـــعـــی استعداد های به تف رفته!! هــــعــــی!

هممم راستی پست بعدی یه پست تخصصی قراره بشه ، یا در مورد منطق فازی یا ریاضیات انتخاب. اگه باز پیشنهادی دارین راجع به موضوع حتما اطلاع بدین! زیادی حرف زدم باز، این شما و این داااااااستان مخووووووووف :

– موشک نامه –

شمارش معکوس . . . ۶۰ ، ۵۹ ، ۵۸ . . . – « خانم سجادی، خانم سجادی حالا چیکار کنیم؟! اگه رفتیم و دیگه برنگشتیم چی؟! اگه بمیریم چی؟! » این صدای یکی از بچه های کلاس بود که داشت از ترس سکته میکرد! – آها راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، من شیوا هـ .- از کلاس سوم ۲ مدرسه ی فرزانگان( یا به اصطلاح خل ها تیزهوشان!) هستم. قراره ما و معلم فارسی مون ، خانم سجادی بریم کره ی ماه واسه گردش! این اولین سفریه که دانش آموزان این مقطع می رن. اونم دلیلی داره؛ چون ما کسانی مثل نازنین و سهیلا و یک عالمه بروبچه های فعال در علم نجوم داریم.این دو نفر تو همین مقطع با هم جایزه ی نوبل گرفتن ، اونم به خاطر چی!؟ به خاطر اینکه این سفینه قوطی کبریت رو درست کردن! – « حالا اگه ما رفتیم و مردیم گناهش سر شما میفته!» – «کو تا حالا تو بمیری!!!» این صدای سهیلا بود. نازنین که داشت محساباتشو کنترل میکرد گفت« بچه ها همه برن رو تخت ها دراز بکشن چون تا ۳۰ ثانیه ی دیگه ، طبق محسابات من ، باید موشک پرتاب شه.» ۳۰ . . . ۲۹ . . . ۲۸ . . . همه بچه ها پریدن روی تخت خواب هاشون. واق واق ! واااااای این سگ نازنین بود که اسمش برفی بود و هی سرو صدا میکرد. – « از مرکز فضانوردی به موشک فضایی. صدای منو میشنوید!؟» نازنین گفت :« آره میشنویم» – « خوبه ! شما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه پرتاب میشید. موقع پرتاب یه شوک به شما وارد میشه چون این موشک با موتور هسته ای کار میکنه و شتابش تو لحظه ی پرتاب خیلی زیاده!» – « خوبه! طبق محاسبات من باید این طوری باشه! » ثمین گفت :«خب که چی؟! » خانم سجادی گفت:« حالا که داریم به مسافرت به این باحالی میریم، هی شما دعوا کنید.» سهیلا گفت :«بچه ها فقط پنج ثانیه به پرتاب باقی مونده برید رو تختاتون» ۵ . . . ۴٫ . . ۳ . . . ۲٫ . . ۱ . . . پـــــرتــــا ب . . . -«وای وااای دارم له میشم، انگاری یه فیل روم خوابیده » ثمین گفت :«ما که رفتیم تو توهم. . . » بعدش همه بیهوش شدن! از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه احساس کردم یکی داره صورتمو میلیسه -«ولم کن» این سگ نازنین بود که داشت منو میلیسید! بیدار شدم و دیدم که همه بیهوش شدن .رفتم دونه به دونه همه رو بیدار کردم. وقتی همه پا شدن یکی از بچه های دست و پا چلفتی موتور هسته ای رو خاموش کرد؛ وقتی موتور هسته ای خاموش شد همه به حالت بی وزنی قرار گرفتن ؛ ولی سمیرا که یکی از بچه هایی بود که تو مسابقه ی پرش اول شده بود پرید و اهرم رو کشید و موتور رو روشن کرد. وقتی موتور روش شد همه تالاپی افتادن رو زمین. خانم سجادی گفت: « عیبی نداره من میرم وسایل کمک های اولیه رو میارم». بعد از اینکه خانم سجادی اومد، دیدیم موشک داره بالا و پایین میپره و هیچ کس نمیدونست چی شده، تا اینکه پریا رفت و دید که در سفینه ی فضایی باز شده و فهمیدیم که مهسا الف. یکی از بچه ها، قاطی کرده و پریده بیرون و داره برای خودش آواز میخونه . فاطمه داوطلب شد که بره و اونو نجات بده . ما هم یه میکروفن روی لباس اون گذاشتیم تا بفهمیم چی میگه. فاطمه گفت :«مهسا دست از این کارات بردار.بیا تو سفینه » -«به تو چه! هر کاری دوست دارم میکنم، عشششششششششششششق است و صفا!» مهسا حرف گوش نداد که نداد تا اینکه فاطمه پاچه شو گرفت و کشوندش تو! -«از مرکز فضایی به موشک فضایی » -«بله صداتونو میشنویم!» -«خوبه پس تا ۲۰ ثانیه دیگه روی ماه فرود می آیید» ۲۰٫ . . ۱۹ . . . ۱۸ . . . – « خوبه همه برن رو تختاشون» . . .۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱! ما روی ماه نشستیم! همه خوشحال لباساشونو پوشیدن و رفتن بیرون ! ما قرار بود که بیست روز تو ماه بمونیم تا سهیلا و نازنین تحقیقاتشونو بکنن!

وقت برگشتن شد . . . .۶٫ . . ۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ ! پــــرتــــاب ! ما داریم میریم خونه . . . -« از مرکز فضایی به موشک فضایی ، ۲۰ ثانیه دیگه رو زمین هستید!» -«خوبه!» ۲۰ . . . . ۱۹ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ . . . ما نشستیم رو زمین ! درا که باز شد همه پریدن بیرون و مامان و باباها برای استقبال از ما آمدند.

با تصرف و تخلص از موشک نامه

نوشته ی شیوا هـ. همکلاسی دوران راهنمایی 🙂

اتمام نوشت: اون بالا میگفتم نمیشد! ته خنده اس خدایی!! من و سها نوبل بردییییییییییییییییییییییییم و داریم رو ماه تحقیق میکنیم! دست دست ! حالا کجاشو دیدین! قراره با هم ناسا رو بترکونیم!!!! سووووووت