داستان مخوف

پیش نوشت :

خونه و برگشتم و سال تحصیلی جدید و این حرفا‌! [:دی] بوی مدرسه و برنامه هایی برای دو در کردن کلاسا از همون روز اول![اسمایلی ندامت] . در همین راستا داشتم کتابخونه هامو مرتب میکردم که توی دیدم دفتر انشای سوم راهنماییم، یه داستان مخووووووووف مدفون شده! داستانی که انشای ترم یکی از بچه ها بود، شروع کردم به خوندش! مُردم از خنده! یه حس نوستالژی تو من پدید آورد که . . . هــعـــی جوانی! هـــعـــی استعداد های به تف رفته!! هــــعــــی!

هممم راستی پست بعدی یه پست تخصصی قراره بشه ، یا در مورد منطق فازی یا ریاضیات انتخاب. اگه باز پیشنهادی دارین راجع به موضوع حتما اطلاع بدین! زیادی حرف زدم باز، این شما و این داااااااستان مخووووووووف :

– موشک نامه –

شمارش معکوس . . . ۶۰ ، ۵۹ ، ۵۸ . . . – « خانم سجادی، خانم سجادی حالا چیکار کنیم؟! اگه رفتیم و دیگه برنگشتیم چی؟! اگه بمیریم چی؟! » این صدای یکی از بچه های کلاس بود که داشت از ترس سکته میکرد! – آها راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، من شیوا هـ .- از کلاس سوم ۲ مدرسه ی فرزانگان( یا به اصطلاح خل ها تیزهوشان!) هستم. قراره ما و معلم فارسی مون ، خانم سجادی بریم کره ی ماه واسه گردش! این اولین سفریه که دانش آموزان این مقطع می رن. اونم دلیلی داره؛ چون ما کسانی مثل نازنین و سهیلا و یک عالمه بروبچه های فعال در علم نجوم داریم.این دو نفر تو همین مقطع با هم جایزه ی نوبل گرفتن ، اونم به خاطر چی!؟ به خاطر اینکه این سفینه قوطی کبریت رو درست کردن! – « حالا اگه ما رفتیم و مردیم گناهش سر شما میفته!» – «کو تا حالا تو بمیری!!!» این صدای سهیلا بود. نازنین که داشت محساباتشو کنترل میکرد گفت« بچه ها همه برن رو تخت ها دراز بکشن چون تا ۳۰ ثانیه ی دیگه ، طبق محسابات من ، باید موشک پرتاب شه.» ۳۰ . . . ۲۹ . . . ۲۸ . . . همه بچه ها پریدن روی تخت خواب هاشون. واق واق ! واااااای این سگ نازنین بود که اسمش برفی بود و هی سرو صدا میکرد. – « از مرکز فضانوردی به موشک فضایی. صدای منو میشنوید!؟» نازنین گفت :« آره میشنویم» – « خوبه ! شما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه پرتاب میشید. موقع پرتاب یه شوک به شما وارد میشه چون این موشک با موتور هسته ای کار میکنه و شتابش تو لحظه ی پرتاب خیلی زیاده!» – « خوبه! طبق محاسبات من باید این طوری باشه! » ثمین گفت :«خب که چی؟! » خانم سجادی گفت:« حالا که داریم به مسافرت به این باحالی میریم، هی شما دعوا کنید.» سهیلا گفت :«بچه ها فقط پنج ثانیه به پرتاب باقی مونده برید رو تختاتون» ۵ . . . ۴٫ . . ۳ . . . ۲٫ . . ۱ . . . پـــــرتــــا ب . . . -«وای وااای دارم له میشم، انگاری یه فیل روم خوابیده » ثمین گفت :«ما که رفتیم تو توهم. . . » بعدش همه بیهوش شدن! از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه احساس کردم یکی داره صورتمو میلیسه -«ولم کن» این سگ نازنین بود که داشت منو میلیسید! بیدار شدم و دیدم که همه بیهوش شدن .رفتم دونه به دونه همه رو بیدار کردم. وقتی همه پا شدن یکی از بچه های دست و پا چلفتی موتور هسته ای رو خاموش کرد؛ وقتی موتور هسته ای خاموش شد همه به حالت بی وزنی قرار گرفتن ؛ ولی سمیرا که یکی از بچه هایی بود که تو مسابقه ی پرش اول شده بود پرید و اهرم رو کشید و موتور رو روشن کرد. وقتی موتور روش شد همه تالاپی افتادن رو زمین. خانم سجادی گفت: « عیبی نداره من میرم وسایل کمک های اولیه رو میارم». بعد از اینکه خانم سجادی اومد، دیدیم موشک داره بالا و پایین میپره و هیچ کس نمیدونست چی شده، تا اینکه پریا رفت و دید که در سفینه ی فضایی باز شده و فهمیدیم که مهسا الف. یکی از بچه ها، قاطی کرده و پریده بیرون و داره برای خودش آواز میخونه . فاطمه داوطلب شد که بره و اونو نجات بده . ما هم یه میکروفن روی لباس اون گذاشتیم تا بفهمیم چی میگه. فاطمه گفت :«مهسا دست از این کارات بردار.بیا تو سفینه » -«به تو چه! هر کاری دوست دارم میکنم، عشششششششششششششق است و صفا!» مهسا حرف گوش نداد که نداد تا اینکه فاطمه پاچه شو گرفت و کشوندش تو! -«از مرکز فضایی به موشک فضایی » -«بله صداتونو میشنویم!» -«خوبه پس تا ۲۰ ثانیه دیگه روی ماه فرود می آیید» ۲۰٫ . . ۱۹ . . . ۱۸ . . . – « خوبه همه برن رو تختاشون» . . .۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱! ما روی ماه نشستیم! همه خوشحال لباساشونو پوشیدن و رفتن بیرون ! ما قرار بود که بیست روز تو ماه بمونیم تا سهیلا و نازنین تحقیقاتشونو بکنن!

وقت برگشتن شد . . . .۶٫ . . ۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ ! پــــرتــــاب ! ما داریم میریم خونه . . . -« از مرکز فضایی به موشک فضایی ، ۲۰ ثانیه دیگه رو زمین هستید!» -«خوبه!» ۲۰ . . . . ۱۹ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ . . . ما نشستیم رو زمین ! درا که باز شد همه پریدن بیرون و مامان و باباها برای استقبال از ما آمدند.

با تصرف و تخلص از موشک نامه

نوشته ی شیوا هـ. همکلاسی دوران راهنمایی 🙂

اتمام نوشت: اون بالا میگفتم نمیشد! ته خنده اس خدایی!! من و سها نوبل بردییییییییییییییییییییییییم و داریم رو ماه تحقیق میکنیم! دست دست ! حالا کجاشو دیدین! قراره با هم ناسا رو بترکونیم!!!! سووووووت

Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *