شعر ِ روشن ِمن

مرا ز من ، رها می کنی / همه باده به جان می کنی

خاموش و خموش میپیچی/به من که میرسی، سکوت میکنی

میخندی و می میرد واژه / چه نظر بازی ها که آغاز می کنی

هجرت شعر است به دستم / تویی که مهر را بیدار می کنی

گنگ می شوم و بی خود / تو نامم را شاعر می کنی

-نازنین – آبان ۸۷ خورشیدی

پ.ن: مخاطب خااااااااااااث بود

پ.ن: شعر های سوخته که از آتش رهایی یافتند، پاک شدند، سپید و روشن

Comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *