HaPpY BirThDaY

و خب :

سال ۶۷ خورشیدی میبود که ناگاه انفجاری مخوف روی بداد و پسری چشم به جهان گشود که نامش محمد نهادند ! و اکنون بیست سال از اون روز میگذرد ! و به میمنت این بیست سالی که گذشت و شونصد و بیست سالی که در پیش است که بگذرد، این هدیه ی ناقابل ، تقدیم شما میشود، باشد که خوشتان بیاید ! ای زد اف اس، ای مینفریم ، ای بوووووس

و برای جبران ضبط نشدگی و نرسوندن اون قطعه خوشگله، که ایشالا بعدها به خود شما تقدیم میشه ، یک ترانه از محمد نوری تقدیم میکنم ، بوووووووس

تولدت مبارک ( تولدت مبارک )

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

بهانه ی دلنشی زندگیم، ساده و از صمیم قلب، تولدت رو تبریک میگم باز ! امیدوارم همیشه شاد و خوش و نااااز و در کنارم باشی (البته الانم نازمنی )

برچسب ها: , , , ,

نگاه کن تا مرا بشنوی

هووم تصمیم دارم هر از گاهی پستهای تصویری بزنم، یه سری عکس با توضیحاتی که با دیدشون به ذهنم میاد، یه سری عکس شایدم تقدیمی، همین طوری، فقط یه سری عکس ! رنگ ها، سایه روشن ها، حالات، توی تصویر گاهی بهتر منتقل میشه ! 🙂 زنده باد سرباز های یک چشم !

!

you & I -for ma lovely Friend MahSa

و تنها عشق / تو را به بوییدن سیبی میکند مانوس- برای مریم [دختره ی تو عکس منو یاد سارا، خواهرت میندازه :)]

. . Déjà Loin . . .

where has my heart gone . . .

می توان دوست بود . . . به سادگی یک لبخند، به زیبایی یک گل، تفنگ ها را کنار بگذار . . .

shall we be friends?

. . . . Rue de Cascades . . .

برچسب ها: , , , , , , ,

Eve of the WAR

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

میان صدای مرگ جیرجیرک ها

گم میشود

تمام حرف ها

صدا ها

آرزو و خیال ها

و از دست میگریزند

درختان صنوبر خشکیده

با پاهای خود در خاک

به آب پناه میبرند

از آن دور دست ها

بوی جنون آدمیزاد می آید

بوی ننگ

خاک

خون

تفنگ نو

فشنگ شلیک شده

مرگ

.

.

.

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

مرگ جیرجیرک ها را

عزیز میشماریم

تا مرگ یک کودک پاک

.

.

.

نازنین-اردی بهشت ۸۶ خورشیدی

پ.ن:دردناک ! همین

پ.ن:الان خبر حمله به غزه رو خوندم، کاش هر کس، به اندازه ی قد خودش، میتونست به حرمت انسان بودن؛ ارزش قایل شه، کاش . . .

پ.ن: میدونم با پست زدن من، ماتم گرفتن، شعار و اینا هیچی درست نمیشه، شهر نابود شده برنمیگرده، خنده های کودکاش زنده نمیشه . . .

p.s:listening to The Eve of the WAR

JOURNALIST: No one would have believed, in the last years of the nineteenth century, that human affairs were being watched from the timeless worlds of space.

No one could have dreamed we were being scrutinized, as someone with a microscope studies creatures that swarm and multiply in a drop of water. Few men even considered the possibility of life on other planets and yet, across the gulf of space, minds immeasurably superior to ours regarded this Earth with envious eyes, and slowly and surely, they drew their plans against us.

At midnight on the twelfth of August, a huge mass of luminous gas erupted from Mars and sped towards Earth. Across two hundred million miles of void, invisibly hurtling towards us, came the first of the missiles that were to bring so much calamity to Earth. As I watched, there was another jet of gas. It was another missile, starting on its way.

And that’s how it was for the next ten nights. A flare, spurting out from Mars – bright green, drawing a green mist behind it – a beautiful, but somehow disturbing sight. Ogilvy, the astronomer, assured me we were in no danger. He was convinced there could be no

living thing on that remote, forbidding planet.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but still they come!”

JOURNALIST: Then came the night the first missile approached Earth. It was thought to be an ordinary falling star, but next day there was a huge crater in the middle of the Common, and Ogilvy came to examine what lay there: a cylinder, thirty yards across, glowing hot… and with faint sounds of movement coming from within.

Suddenly the top began moving, rotating, unscrewing, and Ogilvy feared there was a man inside, trying to escape. he rushed to the cylinder, but the intense heat stopped him before he could burn himself on the metal.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

“Yes, the chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

It seems totally incredible to me now that everyone spent that evening as though it were just like any other. From the railway station came the sound of shunting trains, ringing and rumbling, softened almost into melody by the distance. It all seemed so safe and tranquil.

برچسب ها: , , , , ,