رنگهایم را ببین

گاهی ، باید برای فراموشی موقت این سکوتی که آزارم میدهند به مداد ها پناه برد ، به مداد رنگی ها ، به همدم های کودکی ام، آشفتگی ام ، تنهایی ام . . . هرچند گاهی آن ها را فراموش کرده ام . . . هر چند، مداد رنگی ها ، نوشتن ها ، نواختن ها ، حریف این سکوت نیستند . . .

دلم میخواست ، آن گوشه ، با چند حرکت شتاب ناک ، با چند خط تیز و بی پروا ، چند پرنده میکشیدم که فراغ بال پرواز میکردند و از این سیاهی می گریختند ، ولی لای رنگ های من ، جا برای زندگی نیست ، سکوت است و سکوت است و سکوت ! و منی آشفته که آرام جان میسپارد . . . .

پ.ن: دوست دارم، بدانم،لای این رنگ ها، چه میبینی . . .

Çok Uzaklarda

اوووف ، گاهی اینجا چقدر ساکت میشه ، بی واژگی که میگن، شاید همین باشه، شاید البته . . . بگذریم .

لیریک یه آهنگ ترکیه ای که خیلی دوستش دارم رو ترجمه کردم(خواننده اش نیلوفر هست)، البته سعی کردم خوب باشه و اینا، ولی من ترجمه ام زیاد خوب نیس! امیدوارم خوشتون بیاد ! هرچند هفت دی این پست نوشته شد ولی حالا منتشر شده !

♣♣♣

در جاده ها باد ، در سرم عشق

در نیمه شب ، باران کهنه

آواز میخوانند آرام

او که دلتنگشم دور است، خیلی دور

Caddelerde rüzgar aklımda aşk var

Geceyarısında eski yağmurlar

Şarkı söylüyorlar sessiz usulca

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

روزهای آزاد و بی بتد

زندگی زیبا بود

که با خنده هایش میچرخید

دستهایم را دراز میکنم ، به او نمیرسند

آنکه دلتنگشم ، دور است ، خیلی دور

Deli dolu günler

Hayat güzeldi

Kahkahalarıyla günler geçerdi

Ellerim uzanmaz dokunamamki

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

سردش میشود وقتی که من نباشم

این گونه در آخرین نامه اش مینویسد

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

چشمهایش گریان است وقتی که من نباشم

این گونه دراخرین نامه اش مینویسد

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Çok üşüyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Hep ağlıyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

♣♣♣

از اینجا دانلود کنید و لذت ببرید (خیلی دور ها)Çok Uzaklarda

تبصره : در حال انجام کار های عقب مانده و درس و زندگی ام !

p.s

thing to remember is

if we’re all alone

then

we’re all together in that too

. . . .

so many words remind to be writen. . . ! shhh

[smile]

برچسب ها: , , ,

داستانک

یه رود بود، سرزنده و پویا !

میرفت،خیر برمیداشت،سنگها ازش میترسیدند ؛ انگار که قدرت مطلق هستش . . . رود زنده بود ، زلال . . . روزی به زمین پستی راهشو کج کرد ؛ زمین خشک و سیری ناپذیر . رود خواست نشون بده بزرگه، سخاوتمندی سرش میشه ، توی اون زمین اتراق کرد ، موند، موند، موند، غافل از اینکه “رود” همیشه میره و نمیمونه . . . زمین که سیر نشد ولی کم کم رود شد یه مرداب . . . ساکت و ساکن ، مثل یه مُرده . . . سنگ ها اذیتش میکردمد، خیلیها ازش دور شدند، رود سرزنده شد یه مرداب پیر و فرسوده . . .یه مرداب عمیق و تنها . . .

روزی چشم هایی به مرداب دلبست ، شروع کرد به گریه، بارید؛بارید؛بارید . . . کم کم شور به مرداب برگشت ، طغیان کرد و دوباره شد رود؛ دوباره شروع کرد به حرکت . رفت و رفت و رفت . از یادش برد که چشم هایی که برای تولد دوباره اش باربد، الان توی همون زمین ، به خواب رفته . . . رود رفت ، دیگه برنگشت و برای هیچ؛ نایستاد دیگه .

* نازنین – ۵ بهمن -۸۷

+ چندین داستان توی ذهنم داره میچرخه،حیف که روی کاغذ نمیاین!

+ هوووم،برداشت آزاد ! توضیح ندارم باز !

+هر چه که بود / حالا شده تو / نه قمارت نمیکنم . . .

هر چه که بود/حالا شده تو/نه، قمارت نمیکنم

برچسب ها: , , , , , ,

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .

برچسب ها: , , , , ,