آرشیو سالانه: ۱۳۸۷

پایان/آغاز- زادروزم

از آغاز چیزی نمانده بود، آغاز همان پایان بود

. . . .

کم مانده ، چند دقیقه شاید . . . کم مانده که رسما هفده ساله به حساب بیایم! تحمل یک سال ، تحمل درد ها و اشک ها ، برای بزرگ شدن، برای ایستادن، چون استوار سروی بر افروخته

خوشحالم که امسال ، سال پیش نیست، از حلقه ی حادثه هایش خارج شده است، خوشحالم که راه خود را یافته ام . خوش حالم که امشب را تنها با خنده و خوشی سپری نمیکنم، فکر میکنم، سعی میکنم عاقلانه فکر کنم! هر چند هیچ کدام از این ها باعث نمیشود که من دست از بچگی بردارم! من همان نازنینم که چند ساعت پیش بوده ام ! همان دختر شانزده ساله که سرخوش بود، بی وقفه می گفت و از خنده ریسه میرفت! مزرگ تر از این نمیشوم! به مبارزه بر میخیزم با جمله ای که نوشته بودم ” شاید از بزرگ شدن است، که کودکی ام در من نمیگنجد” .

محکم از تر سال پیش شده ام ، با هر واژه ای نمیشکنم، هر چند شکننده باشد، باور نداری واژه ای به سویم پرتاب کن .

پاره ای از گذشته : هنوز لحن تولد مبارک خواندت در گوش هایم مانده است، کجایی عزیز . . .!؟

. . . .

از پایان چیزی نمانده بود، پایان همان آغاز بود {هفت /مهر / هشتاد و هفت ! آغاز هفده سالگی }

پ.ن: از همه ، بابت همه چی ممنونم! همکلاسی ها، دوستان و صد البته فرفریان عزیز !

داستان مخوف

پیش نوشت :

خونه و برگشتم و سال تحصیلی جدید و این حرفا‌! [:دی] بوی مدرسه و برنامه هایی برای دو در کردن کلاسا از همون روز اول![اسمایلی ندامت] . در همین راستا داشتم کتابخونه هامو مرتب میکردم که توی دیدم دفتر انشای سوم راهنماییم، یه داستان مخووووووووف مدفون شده! داستانی که انشای ترم یکی از بچه ها بود، شروع کردم به خوندش! مُردم از خنده! یه حس نوستالژی تو من پدید آورد که . . . هــعـــی جوانی! هـــعـــی استعداد های به تف رفته!! هــــعــــی!

هممم راستی پست بعدی یه پست تخصصی قراره بشه ، یا در مورد منطق فازی یا ریاضیات انتخاب. اگه باز پیشنهادی دارین راجع به موضوع حتما اطلاع بدین! زیادی حرف زدم باز، این شما و این داااااااستان مخووووووووف :

– موشک نامه –

شمارش معکوس . . . ۶۰ ، ۵۹ ، ۵۸ . . . – « خانم سجادی، خانم سجادی حالا چیکار کنیم؟! اگه رفتیم و دیگه برنگشتیم چی؟! اگه بمیریم چی؟! » این صدای یکی از بچه های کلاس بود که داشت از ترس سکته میکرد! – آها راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، من شیوا هـ .- از کلاس سوم ۲ مدرسه ی فرزانگان( یا به اصطلاح خل ها تیزهوشان!) هستم. قراره ما و معلم فارسی مون ، خانم سجادی بریم کره ی ماه واسه گردش! این اولین سفریه که دانش آموزان این مقطع می رن. اونم دلیلی داره؛ چون ما کسانی مثل نازنین و سهیلا و یک عالمه بروبچه های فعال در علم نجوم داریم.این دو نفر تو همین مقطع با هم جایزه ی نوبل گرفتن ، اونم به خاطر چی!؟ به خاطر اینکه این سفینه قوطی کبریت رو درست کردن! – « حالا اگه ما رفتیم و مردیم گناهش سر شما میفته!» – «کو تا حالا تو بمیری!!!» این صدای سهیلا بود. نازنین که داشت محساباتشو کنترل میکرد گفت« بچه ها همه برن رو تخت ها دراز بکشن چون تا ۳۰ ثانیه ی دیگه ، طبق محسابات من ، باید موشک پرتاب شه.» ۳۰ . . . ۲۹ . . . ۲۸ . . . همه بچه ها پریدن روی تخت خواب هاشون. واق واق ! واااااای این سگ نازنین بود که اسمش برفی بود و هی سرو صدا میکرد. – « از مرکز فضانوردی به موشک فضایی. صدای منو میشنوید!؟» نازنین گفت :« آره میشنویم» – « خوبه ! شما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه پرتاب میشید. موقع پرتاب یه شوک به شما وارد میشه چون این موشک با موتور هسته ای کار میکنه و شتابش تو لحظه ی پرتاب خیلی زیاده!» – « خوبه! طبق محاسبات من باید این طوری باشه! » ثمین گفت :«خب که چی؟! » خانم سجادی گفت:« حالا که داریم به مسافرت به این باحالی میریم، هی شما دعوا کنید.» سهیلا گفت :«بچه ها فقط پنج ثانیه به پرتاب باقی مونده برید رو تختاتون» ۵ . . . ۴٫ . . ۳ . . . ۲٫ . . ۱ . . . پـــــرتــــا ب . . . -«وای وااای دارم له میشم، انگاری یه فیل روم خوابیده » ثمین گفت :«ما که رفتیم تو توهم. . . » بعدش همه بیهوش شدن! از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه احساس کردم یکی داره صورتمو میلیسه -«ولم کن» این سگ نازنین بود که داشت منو میلیسید! بیدار شدم و دیدم که همه بیهوش شدن .رفتم دونه به دونه همه رو بیدار کردم. وقتی همه پا شدن یکی از بچه های دست و پا چلفتی موتور هسته ای رو خاموش کرد؛ وقتی موتور هسته ای خاموش شد همه به حالت بی وزنی قرار گرفتن ؛ ولی سمیرا که یکی از بچه هایی بود که تو مسابقه ی پرش اول شده بود پرید و اهرم رو کشید و موتور رو روشن کرد. وقتی موتور روش شد همه تالاپی افتادن رو زمین. خانم سجادی گفت: « عیبی نداره من میرم وسایل کمک های اولیه رو میارم». بعد از اینکه خانم سجادی اومد، دیدیم موشک داره بالا و پایین میپره و هیچ کس نمیدونست چی شده، تا اینکه پریا رفت و دید که در سفینه ی فضایی باز شده و فهمیدیم که مهسا الف. یکی از بچه ها، قاطی کرده و پریده بیرون و داره برای خودش آواز میخونه . فاطمه داوطلب شد که بره و اونو نجات بده . ما هم یه میکروفن روی لباس اون گذاشتیم تا بفهمیم چی میگه. فاطمه گفت :«مهسا دست از این کارات بردار.بیا تو سفینه » -«به تو چه! هر کاری دوست دارم میکنم، عشششششششششششششق است و صفا!» مهسا حرف گوش نداد که نداد تا اینکه فاطمه پاچه شو گرفت و کشوندش تو! -«از مرکز فضایی به موشک فضایی » -«بله صداتونو میشنویم!» -«خوبه پس تا ۲۰ ثانیه دیگه روی ماه فرود می آیید» ۲۰٫ . . ۱۹ . . . ۱۸ . . . – « خوبه همه برن رو تختاشون» . . .۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱! ما روی ماه نشستیم! همه خوشحال لباساشونو پوشیدن و رفتن بیرون ! ما قرار بود که بیست روز تو ماه بمونیم تا سهیلا و نازنین تحقیقاتشونو بکنن!

وقت برگشتن شد . . . .۶٫ . . ۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ ! پــــرتــــاب ! ما داریم میریم خونه . . . -« از مرکز فضایی به موشک فضایی ، ۲۰ ثانیه دیگه رو زمین هستید!» -«خوبه!» ۲۰ . . . . ۱۹ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ . . . ما نشستیم رو زمین ! درا که باز شد همه پریدن بیرون و مامان و باباها برای استقبال از ما آمدند.

با تصرف و تخلص از موشک نامه

نوشته ی شیوا هـ. همکلاسی دوران راهنمایی 🙂

اتمام نوشت: اون بالا میگفتم نمیشد! ته خنده اس خدایی!! من و سها نوبل بردییییییییییییییییییییییییم و داریم رو ماه تحقیق میکنیم! دست دست ! حالا کجاشو دیدین! قراره با هم ناسا رو بترکونیم!!!! سووووووت

بی نام

“. . . باخا باخا یوللارا. . . آخداریرام سنی من . . . ”
و تنی که همراه این واژه ها میخرامد
ذهنی مست از خاطره ها
“. . . بیر جه سن گلیب چیخمادین هاردا گالمیسان. . . ”
چشمانی که از نگاه ها می گریزند
زمینی خیس اشک
.
.
.

پ.ن: کاش با “نرو” گفتن من , می ماند

مرثیه ای برای سقوط

واژه ها همه در شب گره خورده بودند.در شب های تاریک و دلگیر.شب هایی که سکوتش را تنها صدای نفس انسان ها بر هم میزد و عروسک از این غمناک میشد . در فکر فرو میرفت و در تار و پود مغزش گم میشد. پر میشد از حرف . از حرف های ناگفتنی اندوه بار. از حرف هایی که هنگام فریادشان مهر خاموشی را مهمان لبانش میکردند.
از تقدیر خود در عذاب بود. از بازیچه بودن برای آنانی که قلبشان می تپید. تنها همدمش باران بود. دلتنگی هایش را به او میگفت و در آغوش یکدیگر می گریستند. عروسک ترانه هایش را برای باران زمزمه میکرد: ” وعده میدهم به تو قلبم را.عهد کن با من که بر چشمانم بوسه زنی و ارام مرا در خاک بخوابانی”. هر بار که باران این را میشنید میخندید.شبی عروسک دلیل خنده اش را پرسید و در پاسخ شنید “عروسک ها که قلب ندارند!” عروسک چیزی نگفت.آرام دور شد. باران خواست صدایش کند , از رفتن باز داردش افسوس که جراءت نمیکرد واژه ای بر زبان بیاورد.
صبح فردا, بر خاک نوشته شده بود “باران دوباره خواهد گرفت ” کنار آن , قلب کوچکی آرمیده بود و عروسکی خنجر خورده و بی روح که با چشمان سردش قلب را نشانه می رفت
. . .

rainbow

پ.ن: مرثیه ای برای سقوط. . . داستان های تلخ من و چند خطی که در زمان های مختلف به دست دو تن نوشته شد و هر دو هم صدا هستند .

نوشتن همین و تمام دو

دلم نوشتن میخواهد
دلم هوس واژه های ناب گذشته را کرده است
دلم میخواهد باز با واژه ها بازی کنم بخندانمشان و ان ها را وادار به تحمل اشک هایم کنم
با این همه نمیشود نوشت
و من قانع میشوم به گفتن تنها
نوشتن
همین و
تمام

اگه نام خاصی واسه پست نداشته باشم چی ؟

یه مدت دوری از وبلاگ و اینا بد جوری رو نوشته هام تاثیر گذاشته! قبول دارم به هرحال تجربه های جدید گاهی لازمه ! اینکه نوشته هام بوی خاصی داشته باشن و یکسان نباشن! طوری که انگار همه شون یه حرف رو دارن فریاد میکنن! بگذریم

یکی از عادت هام اینه با تغییر محیط زود میتونم کنار بیام طوری که اگه واسه دو روزم بریم جای دیگه حس میکنم میتونم همینجا بمونم! نکته ی مشترک توی همه ی مکان ها هم اینه که زود تر از همه گوشه های دنج و خلوت رو کشف میکنم ! خوبیش اینه که مواقع دلتنگی پناهگاهمو میشناسم.پناهگاهی که قلم و کاغذ در اون ممنوع نیست .میشه راحت صدای بوسه های خودکار و کاغذ رو شنید و صدای نفسی نمیاد ! نفسی نیست! من و خلوت و کاغذ و صداهای توی مغزم
. . .

نمیخوام خودمو بیگناه جلوه بدم ولی خب همیشه اشتباها از جانب من نیست ! مدتی که حس میکنم بعضی چیزا نبودش بهتره. به مرور بیشتر میفهمین چی میخوام بگم! از اینم بگذریم
هنوزم کم میارم وقتی تفاوتای وابستگی و عاشقی رو توضیح میدم! اگه واسه بقیه وابستگی و عاشقی یکیه واسه من یکی نیست ! گفتم که بدونین ! دیگه برام مهم نیست که چه فکری میخواین “بکنین”! سمایلی بیخیالی و بیزاری از خاله بازی

یه سری از حرفام یادم رفت بازم! شاید باید یادم میرفت. نمیدونم یه سری افکار جدید . . .باید مواظب باشم . تا یادم نرفته عکس پایینی هم شاهکاره خودمه و سوژه ی عکس اون پروانه سفیدس

دلتنگی درجه دو

دلتنگی درجات مختلفی دارد که دلتنگی درجه ی دوی من پیانو و قطعه ی ساری گلین هستش
انگشتام برای برگشتن لحظه شماری میکنن

پ.ن: دیروز داشتم یه walter afanasieff گوش میدادم پیانوش منو یاد اووون خنده ی شیطانی انداخت که قرار بود وسط پادکست شنیده شهههه! کلی خاطره و گریه
پ.ن: راستشو بگین تا آنجایتان سوخت که اسمتون رو ندیدین ؟
پ.ن: کلی حرف داشتم واسه گفتن و گفتم بماند برای بعد
پ.ن: یه سری تصمیمات مهم در حال گرفته شدن هستن به هرحال هوووو کرز؟

I don’t want to see you go
The sky is over

ناتمام نویسی آغاز شد

این روزها
جزای گناهان من هستند
افسوس که من توبه را هیچ گاه یاد نگرفته ام

+
صبر! وازه ای بی معنا! من صبر نتوانم کرد
+
اگه کسی ناراحت میشه که چرا لینک اینجا رو ندادم بی خودی ناراحت شده چون هرکی به یاد منو وبلاگم بوده و بهش سر میزده لینک اینجا رو میدید! همین
+
مهسا خبرهای مدرسه رو داد! درس های زبان فارسی با خانم د. هستش باز!!! بهترین خبر امشب بود
+
قبول دارم که یه احمق کامل و بالغم ولی نه تا اون حد
+
سکوت پیشه خواهم کرد
سکوتی به قدمت روزهای نبود
!