آرشیو سالانه: ۱۳۸۷

بستن تو شده!

+ بسته ها باز نخواهند شد!

ستاره می گریست

چرا که بخت خود به شب گره خورده بود

+بستم، بستی، بست، بستیم، بستید،بستند و بستند و بستند و بستند . . .!

+خسته شدم! از همه و همه و همه و همه! از پدیده ها و همه و همه و همه و همه و هــ ــمـــ ـــه . . .

+هی! میدونستی تازگیا بستن تو شده؟!

+این روزها ساده میشکنم، باور نداری واژه ای سویم پرتاب کن . . .

+از شکست و شکستن و مشتقاتشون بدم میاد! بد جوری سیستم عصبیم رو میریزه بهم.

+ نقاشی آخر مدتهاست به پایانش رسیده،

و زمان، گستاخانه در فریاد،در رفتن

تنها واژه های درون دفترم را با خود خواهم برد

به آغوش پاک غمناک مادرم،

-خاک خاکی خاکیان –

میخواهم؛

امشب برای آخرین بار بمیرم . . .

پ.ن:منظورم از بستن، بستن وبلاگم نبود،دوستش دارم.

خاطرات و پدیده ها!

*******

یه مدتی هستش که هر لحظه خاطرات هجوم میارن! هجومی مثل هجوم مغول به ایران! وحشتناااااااااااااااااااااک! خاطرات شیرین و تلخ همگی باهم!بگم چی ها از این جاده خاکی مغزم عبور میکنن غش میکنی از خنده! مشکلی با این مرور روزها ندارم، تنها کمی آزار دهنده ؛ اگه تو هم جای من بودی و می فهمیدی هیچ کدومشون قرار نیست تکرار شه، میفهمیدی چی میگم!

*******

این قسمت رو واسه خنده میگم فقط:

اینجا اتوبان قزوین-کرج میباشد.ما همگی، یعنی پاپا و ماما و خواهر اینجانب و بنده ی حقیر در ماشین میباشیم . ماشین چیز کرده است، چیز که نه در واقع صفحه اش چیز شده، درست ترش صفحه اش را چیز کرده است !ما در اتوبان میباشیم ، من خونسردانه اس ام اس میزنم، ماما به پاپا چایی تعارف میکند، پلیسی میگوید: خانم اینجا چه جای چایی نوش جان فرمودن است؛ من از خنده غش میکنم، توضیح میدهیم که ماشین چیز شده است، یک عدد بشر را میفرستد تا ماشینمان را تا آبیک چیز کند ، برسیم به تعمیرگاه آنجا بیشتر چیزش کنند! رسیدیم و تا شب منتظر ماندیم بالاخره پاپا رضایت داد که ماشین دیگر هیچ مشکلانی چیزی ندارد. آخر ماجرا با ماشین چیز شده سالم به مقصد -تهران- میرسیم!این بود ماجرای چیز شدگی ماشینمان!

*******

نشر چشمه، خ کریم خان، طبقه ی دوم

اینجا تهران، خیابان کریم خان زند،زیر پل، نشر چشمه! یادم باشد اگر دوباره پایم را آنجا گذاشتم لااقل دفترچه و تقویمم را لای کتاب ها جا بگذارم تا راحت تر پیدا شوم . . .! آن همه کتاب، با آن همه ورق، با آن همه سنگینی طعم یکسانی دارند، نمیدانم چرا،یک عطر دل انگیز که ازآن خودشان نیست، از پاورقی هاست انگار

مدام یادم میرود حرف هایم را، عادت های نداشته ام را نکته به تکته بگویم:

نکته ی مهم (کاش زودتر میدانستی): اگر بگویم با همین کتاب هایی که در دستم هست، در سرت میکوبم، یعنی میکوبم، یعنی آن سیگار لعنتی را خاموش کن، یعنی شوخی نمیکنم، یعنی به کتاب ها هم رحم نمیکنم، یعنی دنبالم نکن، یعنی شیشه ی ماء الشعیر را از دستت می گیرم و با همان کل خیابان دنبالت میکنم، یعنی فرقی نمیکند از پشت پنجره ی هتل به آن طرف خیابان نگاه کنم یا از پشت پنجره ی ماشین، یعنی همیشه همین طور بوده” من و تو و کتاب ها. . .”،خلاصه ی کلام اگر بگویم با همین کتاب ها در سرت میکوبم، یعنی میکوبم؛حالا اگر نکوبیدم یا دلم به حال سرت سوخته یا کتاب ها! شایدم هیچ کدام. . .

*******

و اما موی کوتاه:

مثلا اقامت خوشی در متل قو یا همون سلمانشهر، به زور البته، بعدش تو خونه دق میکنم، میرم توی همون ماشین چیز شده، سویچ رو از پاپا گرفتم، از صندوق عقب کتابایی که روز قبل خریدم رو میذارم کنارم،دارم آلفا میگوشم، شروع میکنم به ورق زدن، مرور خاطرات خوش و روز فراموشی نشدنی یا نقل از خودم تام و جری بازی رو ، در همین حین یک عدد بشر با ماشین عبور کنان سوالی میپرسه و میره ولی . . .!

ماما: نازنین چی شد یهوو زدی زیر خنده؟
من: هیچی! یکی اومد ازم پرسید ببخشید آقا منزل فلانی کجاس؟
ماما: موهات رو کوتاه کردی شبیه” یک پسر تخس بی تربیت شدی” دیگه!
من:خوشگل شدناااااااا!

البته باید توجه داشته که در این مدت پدیده ای به نام روسری و یا شال موجود نمیباشد(این رو قبل از خودم یه نفر دیگه کشف کرده بود البته)!

*******

بعضی موقع ها مغزم بد جوری قاطی میکنه، نمونه ی بارزش اون روز تو لاهیجان، توهم بود، نمیدونم تاثیرات هوای شرجی شمال بود یا گشنگی و یا چی، ولی هر ماشینی که میگذشت فکر میکردم سمند نوک مدادی هستش!والا! توضیح اضافی نداریم آقا!

*******

ماما فکر میکنه من به اون پدیده ای که شش ساله باهامه، اعتیاد دارم، اگه نباشه انگار بخشی از من نیست،ماما بازم فکر میکنه که همه چی رو راجع به من و کارام میدونه ولی تاجایی که میدونم از چند شیطنتی که اخیرا جلوی چشمش مرتکب شدم بی خبره! (اوج موذی بازی!) داشتم راجع به اون پدیده میگفتم، البته یه زمانی معتادش بودم شدییییییییییییییید! ولی خب پدیده های دیگری باعث شدن تو چشمم زیادی پست بشه! زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد! تا جایی که تو آزمایشگاه فیزیک داشتم یه بلایی سرش می آوردم! خب که نشد! الان یه پدیده ی مشابهی هست، کاملا مشابه پدیده ی قبلی، تا جایی که جزئیاتش یادم میاد شبیه هم اند! پدیده های موازی!!!!! به هر حالى! حالا دو تا پدیده هست که ماما فقط یکیش رو میدونه، بازم فکر میکنه همون یکی بخشی از وجودمه، ولی پدیده ی جدید، جای قبلی رو گرفته، کاش مثل قبلی نشه، کاش . . .

+تعریف پدیده: میتواند حادثه، موجود، شی، وسیله، خاطره، بشر،درخت،چیز(!) ، سیگار، استخر، آبشار و . . . هر چیزی تلقی شود.

+ در اینجا منظور از پدیده، همان پدیده ای است که در سطر فوق ذکر شده است.

*******

آب! بابا! آب ! بابا!

بابا آب داد.

بابا نان داد.

بابا در باران آمد.

بابا . . . !

آخر مشق شب، به سادگی یک پیام کوتاه، با عنوان “بابا مرد”، قلم میخورد . . . به سادگی . . .!

+تف شیمیایی تو ذات هر چی سرطان هست!!!!!!!!! تــــــــــــف!

+میگن: بیش از اندازه عادیه! به نظرم همین غیر عادیه!

تا از یادم نرفته نوشت: به یه مکان read-only نیاز دارم! Longing to be mediocre!!!!

سیاه از آغاز

از آغاز چیزی نمانده بود،آغاز همان پایان بود!

وقتی میخوام لبمو باز کنم و حرفمو بزنم، مشت محکم آستکبار بر دهانم کوبیده میشه! نگو نه!

فقط میتونم صدای بلند موسیقی رو تحمل کنم، نه صدای بلند آدم ها رو! نه صدای بلند آدم ها! سرم فریاد نزن عزیز!

“فریاد نمیزنم/نزدیک تر می آیم/تا صدایم را بشنوی”
با لحن کمی تند، با شنیدن حرفایی که نباید بشنوم، با گفتن چیزایی که نباید بگم، و با خیلی چیزا ، شاید با ساده ترین و احمقانه ترین ها هم مثل بید میلرزم! لرزهای مقطعی!

چند روزه خاطره ها عجیب هجوم میارن! همه شون!به خاطر گذشت و درگذشت اون ثانیه ها سیاه میکنم، هر چی رو که بتونم!چشم، لباس، ناخن، دفتر، دیوار و ….!

Into infinity,
Frozen memory

How I needed you
How I grieve now you’re gone
In my dreams I see you
I awake so alone

میترسم ! خیلی میترسم! همه چی درست همونی شد که از قبل میدونستم،از قبل گفته بودم،از قبل نباید میدونستم! حس میکنم اگه به “س” بگم تنها راهی که من میتونم به اون چیزیکه میخوام برسم،چیه،بزنه تو سرمو و بگه گم شو!دور از ذهن هم نیست!

It went from so good…to so bad…so soon
So good, to so bad, so soon
But nobody told me, so I never knew
It goes from so good, to so bad, so soon

.
و شما می پندارید که این زندگی عبث و بیهوده است؟
حال بنگرید که مردگان زنده می شوند پیش از انکه شما خود را به مردن بزنید
.

بودن و نبودن؟! مسئله این نیست….. !

متهم میشم هر لحظه، با هر حرفی که سعی میکنم نگم، متهم میشم، تقصیر من نیست، دلم نمیاد شادی بقیه رو نابود کنم، دلم نمیاد ! مجبورم دور شم کمی! فقط بیشتر از کمی؛ولی یکم بیشتر نه بیشتر! اتهام این که تو تغییر کردی، اتهام زیاد جالبی نیست! من دوست دارم به قتل فلانی متهمم کنن،ولی این رو نگن!این رو نگی! این رو نگم، این رو …

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never.. never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And I grieve

قبول!تقصیر من بود! من دیر رسیدم!من دیر رسیدم! من . . . . آروم باش …جیغ و داد نکن. تسلیم! تقصیر من بود، من دیر رسیدم، من . . . .

شیاد دروغکی . . . شاید دروغکی . . . . ! نمیخوام! کاش باز میتونستم نسبت به {کمبود کلمه} ها بی تفاوت میشدم! آسوده تر بودم اون وقت،جان نازنین.

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

یه نکته ای هست : از چند وجهی حرف زدن و نوشتم خوشم! دچار ایهامات شدید به نوعی! روشن تر از این نمیشه؛ یعنی نهایت روشنی ای که داره همین هست! نه بیشتر و نه کمتر! همین!

کلاغ پر؟
نه
کلاغ را بگذاریم برای آخر

نگاهت پر
خاطره ات پر
صدایت پر

کلاغ پر؟
نه کلاغ را بگذاریم برای آخر

نگاهت پر
نگاهش پر
من هم پر

تو مانده ای و کلاغ پر

Longing to be mediocre

به پایان چیزی نمانده بود،پایان همان آغاز بود!