آرشیو سالانه: ۱۳۸۸

iD0

– دیالوگ های  ناتمام ،از n دیالوگ خیالی موجوده در ذهنم . دیالوگهای بین دو از n آدم  ذهنیم.

+ و دیالوگ صفرم ، بعد دیالوگ اول و دوم ؛ مث قانون صفرم ترمودینامیک !!!

– دیالوگ هایی ناتمام که احتمالا روزی در نوبت منتشر شن ، ۱۱:۱۱ و  ۱۲+ ۱۱:۱۱ .

+ دو آدم کنار هم شبیه یازده میمونن . دو آدمی که کنار هم وایسادن و هرکدوم جمله ای میگن و میرن  .

– طولانی ترین دیالوگ ، فکر کنم دیالوگ صفرم باشه ، دیالوگی بین دو غریبه که تازه تازه میخوان آشنا شن.

+ سلام خوبی؟

– سلام مرسی ، تو خوبی؟

.

.

.

– تا بعد

+ تا بعد

دیوار

رویش دیوار که آغاز شد

از زمین هزاران دیوار میروید

هزاران هزار دیوار برای فاصله انداختن ؛ شاید یکی دو تا بیشتر … تنها یک یا دو تا …

آن یکی دو تا دیوار را من برای خود میرویانم

برای آن هنگام که خسته ام از انسانها ، از حرفهایشان ، از خنده ها و گریه های دروغینشان ؛ خسته ام از همه و همه و همه و از هیچ …

بدان تکیه میکنم

تنهاییم را در خود حل میکند ، انگار حرفهای مرا میفهمد ، صداهای آشفته ی ذهنم را میشنود ، آرامم میکند

آرامش یخی صادقانه ای         «کاش آدم ها هم دیوار بودند»

دیوار شایدم دیو وار

مثل یک دیو ، به استواری دیو

نه در اندیشه ات فرو میریختند و نه آن هنگام که به آنها تکیه کردی

«کاش آدمها هم دیوار بودند »

فـ ـا صـ ـلـ ـه

آیا فاصله ها را به راستی

توان جدایی افکندن بین یاران هست ؟

گر خواهی با آنی باشی که دوستش داری،

آیا در کنارش نیستی ؟

-ریچارد باخ

دارم گسسته میخونم و یه آن یاد جمله ی بالایی افتادم … شاید برا منی که سراسر زندگیش پر بوده از فاصله و دور شدنهای فیزیکی ، معنای خاص تری داشته باشه ، ملموس تره … به هر حال … فاصله ها هم گاهی کم میارن . . .

نگاهم پر

باز نگاهم پــر . . .

چه دردناک است

ایستادن میان آن همه ستاره و شهاب و سنگ و جرم

شنیدن صدای بال های پرنده های دوست داشتنی

و دیدن دور شدن تک به تک آن ها

رویش حجمی از سکوت و تنهایی

فاصله ای که از بینهایت نزدیک به بـ ـی نـ ـهـ ـایـ ـت دور میل میکند

.

.

.

روزی نگاه و واژه هایم

سیاه چاله ای میشود و من در انحنایش محو میشوم

در انحنایی که تار و پودش از توست

.

.

.

in pieces

خستم … خسته …

از خیلی پدیده ها ، از خیلی …. از آدما ، از حرفها ، صدا ها ، نفس کشیدن ها ، از یه سری واژه در حد واژه فقط … خستم …

این خستگی به سوی خیلی پدیده های دیگه میل میکنه ، مثل بی حوصلگی ، شکنندگی، تلخی و …

Telling me to go, But hands beg me to stay. Your lips say that you love; your eyes say that you hate.

توی ذهنم کلی آدم هست ، کلی حرف ، کلی صدا، کلی دیالوگ ناتمام ؛ شاید یکی از دلایلی که عاشق سکوتم این باشه که با آدمای ذهنیم به زبان سکوت حرف میزنم ، آدمای دوست داشتنی و ساکت … آدمایی شبیه من و کاملا متفاوت …. گاهی فکر میکنم اگه روزی اونا هم مث خیلیا ازم خسته بشن چی میشه …

You promised me the sky, and then tossed me like a stone. You wrap me in your arms and chill me to the bone

قبلا برام مهم بود چی میشه، چی میگن ، چی کار دارم میکنم ، در کل سوالا مهم بودن ، بحث ها و نتیجه شون ؛ الان تنها میخوام منو راحت بذار(ن/ی) … دلم خلوت میخواد ، دلم میخواد همیشه شب باشه و چراغای اتاقمو خاموش کنم و توی تاریکی زل بزنم به سقف و آهنگ گوش کنم ، دلم هیچی نمیخواد … هیچی … هـ ـیـ ـچ …

Sometimes solutions aren’t so simple … sometimes beginnings aren’t so simple … sometimes the goodbye’s the only way …

برمیگردم به گذشته ، همونجا ساعت ها میمونم … میمونم و پوسیده تر میشم …. برمیگردم ، میدوم ، میرم و میرم و آخر سر میرسم به بن بست … به بن بست های فکری … این اواخر زیادم شدن …. خسته تر میشم و همونجا، زیر دیوار ته بن بستم، میشینم و تمام …

There was nothing in sight but memories left abandoned there was nowhere to hide, the ashes fell like snow and the ground caved in between where we were standing And your voice was all I heard that I get what I deserve

بزرگترین دلخوشی من یه سری اسمن ، یه سری دوست … تو فکر گسترشش بودم و گفتم “بیا خوشم میدار” و ای کاش قبلش میدونستم که میشه حتی جوابی نشنید … هرچند “خوشم بی تو” شنیدنم میتونست یه دل خوشی دیگه باشه …نه ؟ میخوام دور بشم،دوباره فاصله رو تجربه کنم؛فاصله زیادم بد نیس … گاهی اتفاقی میفته که آدم میرنجه… اگه جلوی افتادن اتفاق رو نمیگیرید ، حداقل از رنجیدنم نرجید …

So give me reason to prove me wrong, to wash this memory clean Let the floods cross the distance in your eyes Give me reason to fill this hole, connect the space between Let it be enough to reach the truth that lies across this new divide

خستم … خسته ی خسته …. و این خوره که بشکل خستگی داره در درونم بزرگ تر میشه خسته ترم میکنه … خسته ام … همین …

In every loss, in every lie, in every truth that you’d deny and each regret and each goodbye was a mistake too great to hide and your voice was all I heard that I get what I deserve …


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو . . .

حسی مثل یک کاغذ مچاله شده دارم

کاغذی که روزی رویش نقاشی کشیده شد،

آسمان و ماه و ستاره و گل و درخت و چندین دوست

سپس روی آن همه رنگ ، واژه هایی نقش بست

شعر هایی و داستان هایی

چندی ماند

چندی خوانده شد

و آخر

مچاله شد

.

.

words 966

و خب 

نمیدونم کی به کام کی هست! من به کام دنیا یا دنیا به کام  من! هرچند قرار بود دیگه اینو نگم،ولی به طرز عجیبی دوسش دارم ! بگذریم ! 

باز بهار شد و من دچار بحران روحی شدم ! یعنی در طول این سه سال، من این موقع سال، هیچ وقت مث آدم نبودم ؛ هرچند بقیه ی سال هم آدم نبودم در کل ولی خب ، who cares? احتملا یه نوع حساسیت به بهار باشه ، من چیم عادیه که حساسیتمم عادی باشه ! بعــله ! این طوریاس !

اون قدیما که سیب افتاد رو سر بنده خدا نیوتن و جاذبه و قانونای نیوتن و اینا کشف شد، یکی از اونا این بود: ” هر کنشی را واکنشی است ! ” البته من به جزئیاتش کاری ندارم ، خواستم بگم که قانون بسیار پرکاربردی است حتی در زندگی روزمره ! برای مثال ، وقتی من میبینیم بنده خدایی از رو هواس پرتی دستش و کوبید به جایی و دردش گرفت و کلی آه و ناله کرد، میگم اون یکی دستت رو بکوب درست میشه ، و خب جواب میده ؛ اون یکی دستشو محکم تر میکوبه تا مطمئن بشه که درد اون دستش که درد میکرد خفه میشه،ولی اون دستی که خودش به عمد میکوبه بیشتر درد میگیره و عملا دو دستشم درد میکنه ولی درد یکی بیشتر از اون یکی میشه و اون برخورد اول رو فراموش میکنه ! 

و وقتی دردهای دیگران القایی رو با یه نیشخند زهر آلود تسکین میدم. . .  واااااای اون قدر حال میده ! عصبی ترم میشم اون موقع ! این نیشخندم حتی از گوشه و کنایه هام زهرآلود تره ! سوزان تر از همه ی اینا، فقط دو قطره اشکن که سر میخورن رو گونه ی آدم و ادم تفیده میشه رسما ! البته در چنین مواقعی یکی محکم میزنم تو گوشم و با یه نیشخند تلختر خودمو آروم میکنم ، وقتی اثبات میشه که جونم کاملا بی ارزشه . . . بگذریم ! unimportant ! شاید یکی از خصوصیاتی که دارمو دوستش دارم این باشه که در اکثر مواقع شعار نمیدم، چیزیم نمیگم که بهش ایمان قلبی نداشته باشم ، لاف نمیزنم ، مث بعضیا نمیگم تقلب بده ،ولی بعدش بیام آشکارا تقلب بدم و تقلب کنم ! سعی میکنم خیلی چیزایی که میگم رو، ثابت کنم ؛ اگه رو حرفاتون، کاراتون ثابتین ، اگه به خودتون اطمینان دارید، بیاین و حرفاییی که میزنید ، کارایی که میکنید رو اثبات کنید ! مثلا بگید تو یه تفی بیش نیستی ، چون طرفدار چلسی نیستی !!!

واقعا عصبیم :)) و اختیار از کف داده ام !  بعلیا ! به احتمال زیاد الان فکر کردید که من باز المپیاد گند زدم( صد در صد درسته ) ، کلی امتحان در پیش رو دارم و درسای سه ماه و بیشتر که رو هم انباشته شده و الان باید یه شبه جفت جفت بخونمشون و این فشار باعث شده من این طوری بنویسم ولی باید بگم که کاملا در اشتباهید ! درسته که تصمیم گرفته ام که مث خر درس بخونم این مدت و نمره ی کم نداشته باشم تا دبیری نتونه بهم تیکه بندازه که خانم فلانی المپیاد انگاری شما رو نسبت به درسای عادی تنبل کرده یا المپیاد باعث افت(!) تحصیلی میشه  ؛ ولی دلیل نمیشه ! تعریفی که من از المپیاد دارم با چیزی که اکثریت تو ذهن دارن فرق میکنه، با اون مدالای زردی که به گردن میندازن متمایزه![البته من نگفتم نمیخوام یه مدال زرد رنگ داشته باشم] با اون قضاوت نادرستی که پارسال و قاطعانه در موردم کردین زمین تا آسمون فرق داره ! میفهمین ؟؟؟ متفاوته !!! و همین تفاوت هلم میده که بیشتر از همیشه درس بخونم ! یکی از مزیت هایی هم که داره اینه مغز آدم از کار میفته و به خیلی چیزا فکر نمیکنه !!! 

گاهی ضربه زدن خوبه، گاهی بده ! بستگی داره با چه زاویه ای باشه که دراکثر مواقع بدترین زاویه به طور رندوم انتخاب میشه ! و ای کاش منم جرئت ضربه زدن متقابل رو داشتم ! هر کسی میتونه یه هفت تیر توی جیبش داده باشه ولی چیزی که مهمه قدرت فشردن ماشه اس ! من این توان رو ندارم، من یاد گرفتم برخوردها یی که میشه ناکشسان باشه ! من یاد گرفتم هیچ انتظاری نداشته باشم ، صادقانه دوست داشته باشم، صادقانه حرفامو بگم ، و از صادقانه بودن دیگران سواستفاده نکنم !ممکنه این تصور ایجاد بشه که من یه احمقم ! خب هیچ مشکلی باهاش ندارم ، من با تفکر دیگران ساخته نمیشم ، من با حرفای دیگران شکل نمیگیرم، من همونیم که هستم ! من نازنینم ! نازنین ، همین .

و یه جرم عظیم واژه تو سرم تشکیل شده، یه جرم عظیم حرف ، که واژه هاتون رو از اون دور دورا جذب میکنه و وقتی میرسن به من ، فییییییییشت میفتن توی یه جرم زیاد و باقی قضایا ! و نکته ای که هست این سکوتی که این طوری اعمال میشه،واقعا عصبی کننده اس ! کاش درک میکردین چرای ناگفته بودن و موندن بعضی حرفا رو ، کاش . . . 

و من خسته ام ! خسته ! یک دنیاخستگی دارم ! یک دنیا فکر و واژه و دلشکستگی ! یک دنیا نا امیدی . . . ! تا حدی که میخوام یک روز و یا بیشتر ، روی تختم دراز بکشم و فقط به سقف خیره بشم  . خسته ام ، خسته ! خسته ! خسته ! هر روز پیرتر میشم، کچل تر میشم ، دستام وحستناک تر میشن،سردرد ها کشنده تر ، چشما ضعیفتر و سرخ تر ، هر روز خسته تر از دیروز . . . 

و میرم که بخوابم ، کلی حرف زدم، کلی ناگفته رو افشا کردم ، پیدا کردنشون بین این همه حرف با شماس

میرم بخوابم ،با یه نیشخند زیبا و تلخ ،چشمامو ببندمو و به این فکر کنم که نمیدونم که کی دوباره بیدار میشم . . .  

 شب خوش