آرشیو سالانه: ۱۳۸۹

سیبی که از یاد رفت

خوبم . همه چی الان خوبه . همه چی آروم . دلم تنگه . کلی حرف دارم برا گفتن ، حرفای خوب ، حرفای ساده و به یاد ماندنی … یک سری اولین ها . . . . دلتنگی چه خوبه گاهی …

گفتم ببینمش مگر درد اشتیاق / ساکن شود،بدیدم و مشتاق تر شدم

20110307_003

دی ماه، ماه پر حادثه

دیروز تولد «روشن‌تر از این نمیشه» بود . سه سال گذشت . باور کردنش سخته. حواسم نبود که چطوری گذشت، کی گذشت، اتفاقی اومدم دیالوگی بنویسم و توی پست‌های پیش‌نویس، پست منتشر نشده ی دو سال پیش رو دیدم برا چنین روزی و …  اتفاقی مث دو سال پیش دارم یان‌ تیرسن گوش میکنم و اتفاقی یه سری تصویر و پدیده از ذهنم میگذره، مال همون دو سال پیش … کاش فراموش کردن برام آسون بود، بدون اینکه بخوام یادم بمونه پدیده ها، در ذهنم موندگار شدن . شاید روزی فراموش کردن رو هم یاد گرفتم، شاید روزی از فراموش کردن پشیمون شدم، شاید روزی همه چی باز یادم بود …

تولدت مبارک «روشن‌تر از این نمیشه» ی عزیزم.

صبح برگ بود،پاییز بود

با کلی فکر از دانشگاه اومدم بیرون . میدونستم چی میخوام گوش کنم ، زوس کست ؛اوپپس ببخشید زی او اس کست ؛ میدونستم قراره غافلگیر شم ؛پلی شد و همزمان با صداها شروع کردم به مرتب کردن افکارم … به این فکر میکردم اسم همکلاسیام رو نمیدونم …. یکیشون خیلی وقتا کنار میشینه . بهم یه شکلات میده و میخنده و شکلات خودشو میخوره و من شکلات رو میذارم توی جیبم . امروز بهش گفتم : تعطیلات اخر هفته بهت خوش بگذره و خدافظی کردیم . حس عجیبی دارم .

با شور و هیجان بر روی میز تحریرش پرید و برگشت رو به کلاس ایستاد . با حرارت چنین خواند:

“ای ناخدا ، ای خدای من !”  – انجمن شاعران مرده

همین چند کلمه در یک آن ذهنمو خالی کرد .

نصفه های راه این اهنـــگ  “+” پلی شد … یکم جلوتر یه پیرمرد روی چارپایش نشسته بود و گل میفروخت ، شاید به خاطر هماهنگی خاص موسیقی و صحنه ی روبرویم بود که دو دسته گل خریدم ازش  و به راهم ادامه دادم .

flower

اندکی بنشین که باران بگذرد …

هر بار که می‌بینم‌ش ، تارهای سفید مویش بیشتر شده

و دلم می‌گیرد که چرا سهمی در سپیدی‌شان نداشته‌ام

بی‌آن‌که در آغوش‌ش بگیرم و ببوسم‌ش و بگویم چقدر دوست‌ت می‌دارم ، سپید شده اند

دل‌م می‌گیرد ازین فاصله‌ها که به جبری ناخواسته شکل گرفتند . . .

دل‌م گرفته‌است . . .