اردی بهشت

مث چهار سال پیش همین موقع ها ؛ حس میکنم تب دارم  …

میرم جلوی آینه … حس آشنای اردی بهشت ماه … اردی … نه بهشت … هیچ موقع مث بهشت نبود این ماه … نبود … کتابا مربت شده و بی نظم … مداد و کاغذ روی میز …همیشه این طور بود … خط ها خط ها و خطا ها …. توی آینه منم … من نیستم … منم … من نیستم …

صداها میپچن … روزا میگذرن … فراموش نمیشن … این ذهن برا فراموش کردن خلق نشده …

تب دارم … تب … آبله مرغون گرفتم باز … دوباره … مثل یه لوپ بی پایان وحشت ناک میمونه …

مسئله ی هندسه ذهنمو مشغول کرده … باید حل شه … باید … بعضی پدیده ها با یه باید نسبی ولی در واقع مطلق همراهن … مسئله حل شد …

از خواب بیدار میشم … خوبم … تب ندارم …. ذهنم راه حل رو یافت … و همه  رویای شبهای اردی بهشت من بود … همین .

It wasn’t my fate , this fault was my future

Comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *