صبح برگ بود،پاییز بود

با کلی فکر از دانشگاه اومدم بیرون . میدونستم چی میخوام گوش کنم ، زوس کست ؛اوپپس ببخشید زی او اس کست ؛ میدونستم قراره غافلگیر شم ؛پلی شد و همزمان با صداها شروع کردم به مرتب کردن افکارم … به این فکر میکردم اسم همکلاسیام رو نمیدونم …. یکیشون خیلی وقتا کنار میشینه . بهم یه شکلات میده و میخنده و شکلات خودشو میخوره و من شکلات رو میذارم توی جیبم . امروز بهش گفتم : تعطیلات اخر هفته بهت خوش بگذره و خدافظی کردیم . حس عجیبی دارم .

با شور و هیجان بر روی میز تحریرش پرید و برگشت رو به کلاس ایستاد . با حرارت چنین خواند:

“ای ناخدا ، ای خدای من !”  – انجمن شاعران مرده

همین چند کلمه در یک آن ذهنمو خالی کرد .

نصفه های راه این اهنـــگ  “+” پلی شد … یکم جلوتر یه پیرمرد روی چارپایش نشسته بود و گل میفروخت ، شاید به خاطر هماهنگی خاص موسیقی و صحنه ی روبرویم بود که دو دسته گل خریدم ازش  و به راهم ادامه دادم .

flower

Comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *