آرشیو سالانه: ۱۳۸۹

شب آرزوها!؟

دارم فکر میکنم به شب آرزوهای دو سال پیش و سال پیش و آرزوها و آرزوها و آرزوها … و آرزوهایی که میخواستم فراموششون کنم و  هنوز یادم موندن … آرزوهای کوچیک و بزرگ … آرزوهای دست نیافتنی … افکار دردناکم … حس میکنم مرکز احساسمم شده ذهنم …

آسمون ابری و دل گرفتگی … خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …

بارون شروع شد … صدای آرامش بخش بارون … بارون افسار گسیخته … آسمون خشمگین …

یک شب هم با ارزوهای رنگارنگ میگذرد … میگذرد …

Dejavu

هر کسی ضمیری در نقش خود است

منی بود ، تو و او

او ، او ، او

زمان به سادگی من خندید

– بس کن ! نخوان . . . نخوان  !

ما شدیم

بازی ها کردیم

گریه ها

خنده ها

ولی تو و او

– نخوان . . . از ذهنم دور شو . . . نخوان . . .

او ، او ، او

به شمایی گراییدید

– . . .

منی بود و دیگر شما

خشک و بی روح سلام میکردیم

دست تکان میدادیم

به همین یک نگاه خوش بودیم

باز شما

آن هایی را برگزیدید

– بیدار شو . . . خواهش میکنم بیدار شو . . .

از آن پس

منی شد و

آن هایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

– نازنین / خرداد ماه ۸۶ / تکرار اردی بهشت ۸۹

♦ خواب این شعر را چند شب پیش دیدم … شعری که سالها پیش نوشته بودم به خوابم آمده بود . . .

♦ یک شعر از شعرهای سوخته … هنوز تک به تکشان را به یاد دارم …

[ هی فلانی ]

این روزها دنبال جوابم … برا سقوط آزادهای  فیزیک ، برا برُدارها و چرا و چگونه ی بَر دار ها … دنبال گزینه ی مطلوبم وقتی هیچ تابعی مطلوب من نیست …

کنار این همه مسئله و درس و تست و تمرین و امتحان ؛ هیچ سوالی به اندازه ی [ چرا ] اذیتم نمیکنه …

[ چرا ] های کوچک سه حرفی بی جواب …

everyday i talk to you

اردی بهشت

مث چهار سال پیش همین موقع ها ؛ حس میکنم تب دارم  …

میرم جلوی آینه … حس آشنای اردی بهشت ماه … اردی … نه بهشت … هیچ موقع مث بهشت نبود این ماه … نبود … کتابا مربت شده و بی نظم … مداد و کاغذ روی میز …همیشه این طور بود … خط ها خط ها و خطا ها …. توی آینه منم … من نیستم … منم … من نیستم …

صداها میپچن … روزا میگذرن … فراموش نمیشن … این ذهن برا فراموش کردن خلق نشده …

تب دارم … تب … آبله مرغون گرفتم باز … دوباره … مثل یه لوپ بی پایان وحشت ناک میمونه …

مسئله ی هندسه ذهنمو مشغول کرده … باید حل شه … باید … بعضی پدیده ها با یه باید نسبی ولی در واقع مطلق همراهن … مسئله حل شد …

از خواب بیدار میشم … خوبم … تب ندارم …. ذهنم راه حل رو یافت … و همه  رویای شبهای اردی بهشت من بود … همین .

It wasn’t my fate , this fault was my future