آرشیو سالانه: ۱۳۹۱

Op. 34

موسیقی عجیبه . خصوصا وقتی قرار باشه صدا رو خودت ایجاد کنی ، اوازی ، پیانویی یا هر ساز دیگه ای . اینکه موسقی چه فکرایی رو شکل میده ، اینکه چه حسی باهاش القا میکنی و …

الان حس راحتی دارم ، انگار سنگینی یه سال نُت و تمرین رو از دوشم برداشتن

الان به چند ساعت پیش فکر میکنم ، روی سن چه حسی داشتم ، چی شد ، چه صدایی شنیده شد ، چیکار کردم …

پشت پیانو به چی فکر میکردم

چه قدر قبل اجرا آروم بودم ، بیخیال … انگار هیچ اتفاقی در حال رخ دادن نیست ، انگار هیچی نشده ، انگار که برام مهم نیست  ، انگشتام درست حرکت میکنند یا نه …

ولی پشت پیانو …

محمد و حرفاش … من غرق نت بودم ، همه یا خیره به انگشتای من یا صدای ویولون  …

من ؟

من فقط میزدم ،حس رهایی داشتم ، میترسیدم صدای قلبم بلندتر از صدای پیانو شه …

من صدا بودم .

من رها شدم

دی ماه خوب

هیچ حسی دوست داشتنی تر از این نیست که بابابزرگ ، توی خیابون شلوغ تصمیم بگیره ماشین رو پارک کنه؛

من و مامان بزرگ مشغول حرفای خودمونی و همیشگی مون شیم ؛

و بابابزرگ با یه دسته گل برا مامان بزرگ برگرده .

 

همین حس های خوب و دوست خوب ؛ بین این همه آشفتگی ، منو آروم نگه داشته .

همین یه دوست خوب و نزدیک ، منو آروم نگه داشته .

چه قدر خوبه که هستی .