شب آرزوها!؟

دارم فکر میکنم به شب آرزوهای دو سال پیش و سال پیش و آرزوها و آرزوها و آرزوها … و آرزوهایی که میخواستم فراموششون کنم و  هنوز یادم موندن … آرزوهای کوچیک و بزرگ … آرزوهای دست نیافتنی … افکار دردناکم … حس میکنم مرکز احساسمم شده ذهنم …

آسمون ابری و دل گرفتگی … خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …

بارون شروع شد … صدای آرامش بخش بارون … بارون افسار گسیخته … آسمون خشمگین …

یک شب هم با ارزوهای رنگارنگ میگذرد … میگذرد …

برچسب ها: , , , , , ,

یک نظر برای “شب آرزوها!؟”

  1. مهسا گفته:
    ۲۸ خرداد ۱۳۸۹ در ۱:۳۲ ب.ظ

    هر شب به این آرزوها می گذرد گاهی هم اصلا نمی گذرد…

دیدگاهی بنویسید