Dolente

هر صبح، دلم می‌خواهد با بوسه‌ای مرا بیدار کند. بوی قهوه‌ای که برایم دم کرده در اتاق بپیچد. پرده‌ها را کنار بزند، پنجره را باز کند و بگوید “صبح بخیر، امروز هوا عالیه!”. با لبخندی کنارم روی تخت بشیند و موهایم را شانه کند.

کاش، حداقل در خانه‌ی سالمندان به این آرزوی من توجه کنند.

 

تئوری اطلاعات

این سودا زدگی تمامی ندارد… کافی است یک آن افسار فکرم از دستم رها شود، من می‌مانم و هجوم یک‌باره‌ی خاطرات… خوب و بد… از سال‌های دور تا همین یک سال پیش… خودم را می‌بینم… تو را… هنوز “تو”یی… تصویر به‌قدری شفاف و واقعی است که انگار  چند قدم جلوتر بیایم می‌توانم “ما” را در آغوش بگیرم… و همان‌قدر دور… و هر لحظه‌ای که می‌گذرد، این خاطرات باارزش‌تر می‌شود…

 

توضیح، تئوری اطلاعات شانون: ارزش یک پیشامد یا متغییر تصادفی با احتمال وقوع آن نسبت عکس دارد. به بیان دیگر، هر چه احتمال وقوع یک پیشامد کم باشد، ارزش آن بیشتر است.

گلچهره مپرس

به کجاها برد این امید ما را؟

“غمگین‌ترین لحظه‌ی تحویل سال نو، از آن امسال است…”

نشد این عاشق سرگشته صبور

“باور کنم که صد روز گذشت…؟ کدامین واژه می‌تواند چگونه گذشتن این روزها را بیان کند…؟”

نشد این مرغک پربسته رها

“انگار آغاز این بهار مهر تاییدی است بر آنچه که در این یک سال گذشت… تایید اینکه هر آن‌چه گذشت، خواب نبود…”

به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟

“و این درد… و این زخم… امیدها… حرف‌ها… باورها… گذشته و آینده‌ام… و این بی‌وزنی…”

ره این چاره ندانم به خدا نشود دل نفسی از تو جدا

“ای کاش می‌شد به یاد نیاورد… هر صدایی… هر بویی… هر اشاره‌ی کوچکی… شوخی کیهان با من…”

به هوایت همه جا در همه حال…

“جای خالی آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم…”

به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال…

“و فکر این‌که شاید سال دیگر و سال‌های بعد ار آن، در چنین روزی تنها خواهم بود…”

غم عشقت دل ما را

به کجاها برد بالا؟

 

بوییدن سیبی

حال و هوای عجیبی دارم… یه دلتنگی عجیب… یه حس خوب مجهولی …

انگار امروز، فقط امروز نبود… چندین روز از گذشته و امروز رو موازی هم تجربه کردم… همزمان با غافلگیری مریم، من ذوق همیشگی دیدار رو داشتم… جای خالی امیرمسعود تو آشپزخونه موقع آشپزی و دور هم جمع شدنمون برای خدافظی باهاش.. قدم زدن تو سنگفرش توی هوای سرد و یخ اسفند ۱۳۸۹… آهنگهایی که برچسب خاطره‎‌های خاصی بهشون خورده… لحظه‌های خاص… مریم یا سهیلا بود که گفت شاید ازین به بعد باید به فکر خاطره‌های جدید برا آهنگهای قدیمی باشیم… خاطرات یک تابستان دیگر و حس رهایی بعدش… موقع برگشتن به خونه، باد خنک و تازه‌ی بهاری لای موهام بود… و انگار یک لحظه برگشتم به عید و تهران ساکت…

امروز، فقط  ۱۴ام اسفند ۱۳۹۵ نبود… ۱۴ و ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ بود… باز سیبی فراموش شد… عید ۱۳۹۰ بود…

امروز، روز عجیبی بود… روز خوبی بود با دلتنگی‌های دوست داشتنیش.

ناظم حکمت

دوست داشتن تو

مثل خوردن یک سیب سالم و سفید

در یک روز شفاف و شیشه ای زمستانی

 

ای محبوب من

دوست داشتن تو

مثل شادی نفس کشیدن است

در یک کاج زار برفی

 

~ ناظم حکمت

Çürüksüz ve cam gibi berrak bir kış günü
sımsıkı etini dişlemek sıhhatli, beyaz bir elmanın
Ey benim sevgilim, karlı bir çam ormanında nefes almanın
bahtiyarlığına benzer seni sevmek

Nazim Hikmet~

escape

از این حس “ترک شدن” بدم میاد.

از اومدن و رفتن آدما.

با اینکه میدونستم روزی چنین میشه، با اینکه میدونستم قراره آدمای دور و برم برن دنبال زندگی خودشون، بین دوستی‌ها فاصله قراره بیفته،

با اینکه هر بار به خودم یادآوری میکنم، نازنین زیاد دل نبند،

هر بار، اون درد و حس ترک شدن رو حس میکنم.

و شاید بیشتر از قبل.

و نمیتونم عادت کنم.

همچنان امیدی دارم که قراره یکی بیاد و بمونه.

هرچند به خودم گاهی یادآوری میکنم به این امید هم زیاد دل نبند.

 

پ.ن: قبلا جایی نوشتم ” کاش با نرو گفتن من، می‌ماند”.