escape

از این حس “ترک شدن” بدم میاد.

از اومدن و رفتن آدما.

با اینکه میدونستم روزی چنین میشه، با اینکه میدونستم قراره آدمای دور و برم برن دنبال زندگی خودشون، بین دوستی‌ها فاصله قراره بیفته،

با اینکه هر بار به خودم یادآوری میکنم، نازنین زیاد دل نبند،

هر بار، اون درد و حس ترک شدن رو حس میکنم.

و شاید بیشتر از قبل.

و نمیتونم عادت کنم.

همچنان امیدی دارم که قراره یکی بیاد و بمونه.

هرچند به خودم گاهی یادآوری میکنم به این امید هم زیاد دل نبند.

 

پ.ن: قبلا جایی نوشتم ” کاش با نرو گفتن من، می‌ماند”.

 

still Life

میگم ” باید خوب باشی … باید محکم‌تر از همیشه بایستی … به همه‌ عالم و حادثه‌ها عمود باشی … ”

ولی

حس یه آفتاب‌گردون بی خورشید دارم .

 

stlii life

 

پ.ن. دلم میخواد برم موزه‌ی ون‌گوگ… ساعت‌ها…روزها بشینم و به کاراش نیگا کنم.

پ.ن: نقاشی طبیعت بی جان “پانزده گل آفتاب گردان” ون گوگ ۱۸۸۸

Limitless

هیچ‌وقت، یه حد بالایی برای خودم پیدا نکردم.

همیشه یه “نازنین” بهتر برام وجود داشت. حتی یه اپسیلن تلاش بیشتر، همیشه حد بالای دست یافتنی بود، حتی وقتی به اون حد رسیدم بازم یه حد بالای دست یافتنی دیگه و …

گاهی نرسیدن، این حس عدم رضایت، مچاله ام کرد ولی…

همیشه

بی حد و مرز موندم،

غیر این، دیگه “نازنین” نیستم.

بی حد و مرزم…