بدون شرح بدون موضوع!

۸۹

لحظه های آخر هشتاد و هشت … ناگفته ها و درد ها و خنده ها و گریه ها … یه سال دیگه ای که گذشت … گذشت …

خدا …

هشتاد و نه خوبی شروع کنیم … عاشق ترین باشیم … درد رو حس کنیم و بزرگ شیم ولی نه به بهای فراموشی کودکی … زندگی کنیم و زندگی رو دوست داشته باشیم … دوست باشیم … دوست … دوستای خوب .

خدا …

بذار زندگی کنیم … بذار باهم باشیم …باهم بخندیم … با هم گریه کنیم … قدر باهم بودن ها رو بدونیم …قدر لحظه هایی که میگذرن … قدر لحظه های دوستت دارم گفتن …

خدا …

قلبی بده بزرگ و پاک برای دوست داشتن برای تپیدن … ریه هایی که هر لحظه پر شه از عطر دل انگیز مهر .چشمان راستگو و لبانی دعا گو … دستای توانمند برای در آغوش گرفتن … برای ساختن روزهای زیباتر … خدا تنی سالم بده به همه … به همه و همه و همه …

خدا …

سال خوبی داشته باشی… سال خوبی رو شروع کنیم … هشتاد و نه خوبی رو به پایان برسونیم …

فـ ـا صـ ـلـ ـه

آیا فاصله ها را به راستی

توان جدایی افکندن بین یاران هست ؟

گر خواهی با آنی باشی که دوستش داری،

آیا در کنارش نیستی ؟

-ریچارد باخ

دارم گسسته میخونم و یه آن یاد جمله ی بالایی افتادم … شاید برا منی که سراسر زندگیش پر بوده از فاصله و دور شدنهای فیزیکی ، معنای خاص تری داشته باشه ، ملموس تره … به هر حال … فاصله ها هم گاهی کم میارن . . .

words 966

و خب 

نمیدونم کی به کام کی هست! من به کام دنیا یا دنیا به کام  من! هرچند قرار بود دیگه اینو نگم،ولی به طرز عجیبی دوسش دارم ! بگذریم ! 

باز بهار شد و من دچار بحران روحی شدم ! یعنی در طول این سه سال، من این موقع سال، هیچ وقت مث آدم نبودم ؛ هرچند بقیه ی سال هم آدم نبودم در کل ولی خب ، who cares? احتملا یه نوع حساسیت به بهار باشه ، من چیم عادیه که حساسیتمم عادی باشه ! بعــله ! این طوریاس !

اون قدیما که سیب افتاد رو سر بنده خدا نیوتن و جاذبه و قانونای نیوتن و اینا کشف شد، یکی از اونا این بود: ” هر کنشی را واکنشی است ! ” البته من به جزئیاتش کاری ندارم ، خواستم بگم که قانون بسیار پرکاربردی است حتی در زندگی روزمره ! برای مثال ، وقتی من میبینیم بنده خدایی از رو هواس پرتی دستش و کوبید به جایی و دردش گرفت و کلی آه و ناله کرد، میگم اون یکی دستت رو بکوب درست میشه ، و خب جواب میده ؛ اون یکی دستشو محکم تر میکوبه تا مطمئن بشه که درد اون دستش که درد میکرد خفه میشه،ولی اون دستی که خودش به عمد میکوبه بیشتر درد میگیره و عملا دو دستشم درد میکنه ولی درد یکی بیشتر از اون یکی میشه و اون برخورد اول رو فراموش میکنه ! 

و وقتی دردهای دیگران القایی رو با یه نیشخند زهر آلود تسکین میدم. . .  واااااای اون قدر حال میده ! عصبی ترم میشم اون موقع ! این نیشخندم حتی از گوشه و کنایه هام زهرآلود تره ! سوزان تر از همه ی اینا، فقط دو قطره اشکن که سر میخورن رو گونه ی آدم و ادم تفیده میشه رسما ! البته در چنین مواقعی یکی محکم میزنم تو گوشم و با یه نیشخند تلختر خودمو آروم میکنم ، وقتی اثبات میشه که جونم کاملا بی ارزشه . . . بگذریم ! unimportant ! شاید یکی از خصوصیاتی که دارمو دوستش دارم این باشه که در اکثر مواقع شعار نمیدم، چیزیم نمیگم که بهش ایمان قلبی نداشته باشم ، لاف نمیزنم ، مث بعضیا نمیگم تقلب بده ،ولی بعدش بیام آشکارا تقلب بدم و تقلب کنم ! سعی میکنم خیلی چیزایی که میگم رو، ثابت کنم ؛ اگه رو حرفاتون، کاراتون ثابتین ، اگه به خودتون اطمینان دارید، بیاین و حرفاییی که میزنید ، کارایی که میکنید رو اثبات کنید ! مثلا بگید تو یه تفی بیش نیستی ، چون طرفدار چلسی نیستی !!!

واقعا عصبیم :)) و اختیار از کف داده ام !  بعلیا ! به احتمال زیاد الان فکر کردید که من باز المپیاد گند زدم( صد در صد درسته ) ، کلی امتحان در پیش رو دارم و درسای سه ماه و بیشتر که رو هم انباشته شده و الان باید یه شبه جفت جفت بخونمشون و این فشار باعث شده من این طوری بنویسم ولی باید بگم که کاملا در اشتباهید ! درسته که تصمیم گرفته ام که مث خر درس بخونم این مدت و نمره ی کم نداشته باشم تا دبیری نتونه بهم تیکه بندازه که خانم فلانی المپیاد انگاری شما رو نسبت به درسای عادی تنبل کرده یا المپیاد باعث افت(!) تحصیلی میشه  ؛ ولی دلیل نمیشه ! تعریفی که من از المپیاد دارم با چیزی که اکثریت تو ذهن دارن فرق میکنه، با اون مدالای زردی که به گردن میندازن متمایزه![البته من نگفتم نمیخوام یه مدال زرد رنگ داشته باشم] با اون قضاوت نادرستی که پارسال و قاطعانه در موردم کردین زمین تا آسمون فرق داره ! میفهمین ؟؟؟ متفاوته !!! و همین تفاوت هلم میده که بیشتر از همیشه درس بخونم ! یکی از مزیت هایی هم که داره اینه مغز آدم از کار میفته و به خیلی چیزا فکر نمیکنه !!! 

گاهی ضربه زدن خوبه، گاهی بده ! بستگی داره با چه زاویه ای باشه که دراکثر مواقع بدترین زاویه به طور رندوم انتخاب میشه ! و ای کاش منم جرئت ضربه زدن متقابل رو داشتم ! هر کسی میتونه یه هفت تیر توی جیبش داده باشه ولی چیزی که مهمه قدرت فشردن ماشه اس ! من این توان رو ندارم، من یاد گرفتم برخوردها یی که میشه ناکشسان باشه ! من یاد گرفتم هیچ انتظاری نداشته باشم ، صادقانه دوست داشته باشم، صادقانه حرفامو بگم ، و از صادقانه بودن دیگران سواستفاده نکنم !ممکنه این تصور ایجاد بشه که من یه احمقم ! خب هیچ مشکلی باهاش ندارم ، من با تفکر دیگران ساخته نمیشم ، من با حرفای دیگران شکل نمیگیرم، من همونیم که هستم ! من نازنینم ! نازنین ، همین .

و یه جرم عظیم واژه تو سرم تشکیل شده، یه جرم عظیم حرف ، که واژه هاتون رو از اون دور دورا جذب میکنه و وقتی میرسن به من ، فییییییییشت میفتن توی یه جرم زیاد و باقی قضایا ! و نکته ای که هست این سکوتی که این طوری اعمال میشه،واقعا عصبی کننده اس ! کاش درک میکردین چرای ناگفته بودن و موندن بعضی حرفا رو ، کاش . . . 

و من خسته ام ! خسته ! یک دنیاخستگی دارم ! یک دنیا فکر و واژه و دلشکستگی ! یک دنیا نا امیدی . . . ! تا حدی که میخوام یک روز و یا بیشتر ، روی تختم دراز بکشم و فقط به سقف خیره بشم  . خسته ام ، خسته ! خسته ! خسته ! هر روز پیرتر میشم، کچل تر میشم ، دستام وحستناک تر میشن،سردرد ها کشنده تر ، چشما ضعیفتر و سرخ تر ، هر روز خسته تر از دیروز . . . 

و میرم که بخوابم ، کلی حرف زدم، کلی ناگفته رو افشا کردم ، پیدا کردنشون بین این همه حرف با شماس

میرم بخوابم ،با یه نیشخند زیبا و تلخ ،چشمامو ببندمو و به این فکر کنم که نمیدونم که کی دوباره بیدار میشم . . .  

 شب خوش 

گذشت . . .

گذشته . . . 

جایی که دارم توش زندگی میکنم ، آره گذشته . . . کلی خاطره ، نوشته ، گاهی نقاشی و رنگ  ، واژه و سکوت ، کتاب و دفتر و . . . گذشته . . . شاید شعر ، شعر های سوخته ، صدا و شستی و پیانو و  خواب های طلایی . . . گذشته . . .

گاهی ، یه کلمه، یه اتفاق ، یه پدیده ، پرتم میکنه به گذشته ، به دور دورا ، به اون روزای زیبا ، به خنده هامون ، به باهم بودن ها ، به سادگی ها ، به  عکس های یادگاری، گچ بازی ، به کلاسی با پرده های نارنجی ، به حیاطی با اقاقیا ، به انشاهای کودکانه، به . . . . 

رفت و گذشت . . . 

 وقتی با خاطره ها تنها میشم ، گاهی گریه ام میگیره ، گاهی بغض میکنم ، گاهی دلم یه  آغووووووووووووش میخواد ، یه آغوش پر از آرامش ، دلم دوست میخواد ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب . . . آره دوست ، دوستای خوب . . .

دلم تنگه و دلتنگم گاهی .

گذشت . . . گذشت . . . و در حال گذشتنم . . . 

عمر ما کوتاس ، چون گل صحراس ، پس بیایید . . . 

p.s:mi sopiras vin, mian nuran amon , min maltrafas vian mirindan voĉon siblantan min amas vin kaj respond mi amas ankaŭ vin ami . . .

۸۸

کم مونده به سال جدید ! کمتر از نیم ساعت ! کلی فکر و خیال، کلی آرزو، کلی حرف و نا گفته ها ، پوووووف ! میخواستم همه رو بگم، بگم ، بگم، شاید کمی سبک بشم ولی خب ! بگذریم !

یه تصمیم اساسی گرفتم: هیچ چیز کهنه ای رو با خودم به سال ۸۸ منتقل نکنم، منظورم خاطره ها، حرف ها، دل شکستن ها، ناگفته ها و … هاست ! شاید بهتر باشه ، شاید درست تر این باشه !

و همان طور که گفته بودم ۸۷ گذشت و امیدوارم ۸۸ هم بگذره ، بگذره و بگذره و تموم شه و یه روزیم … ! شاید موقعی که گفتن یا محول الحول والاحوال ، حال منم دگرگون شد و …. !

و دعاهای آخر :

امیدوارم توی ۸۸ جنگی در کار نباشه، غمی ، غصه ای ، جای خالی پرنشدنی ای ، امیدوارم سرشار از خوشی و سبزی و زیبایی باشه ، امیدوارم ۸۸ مثل سالای قبل نباشه ، امیدوارم ۸۸ سالی باشه که همیشه بگیم ۸۸ چه سال خوبی بود ، پر از دوستی باشه، پر از مهربانی ،پر از بودن ها، لبخند ها، رهایی ها . . . 

سال نو مبارک ! 

این همه گفتار مرا

وقتی که هستی این قدر همه چیز کامل و بی نقص است که گاه چشمهایم این همه کمال و بزرگی و این همه خوبی را نمیبیند و چون نیستی همه چیز رنگ میبازد که گویی هیچ چیز ارزش دل بستن و یافتن و دست یافتن را ندارد- ماه عسل پاییزی-س.ا.نبوی

عید داره میشه ! من تازه دارم میفهمم چه روز ها که گذشتن ، چه حلقه ها که پاره شدن ، چه واژه ها که نانوشته موندن و شاید پاک شدن و …. ! امروز بارون میبارید ، زیرش خیس شدن عالمی داره  ها ! چه ها تغییر کرد چه ها اتفاق افتاد و چه ها گذشت ! 

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی / راه شدی ، تا نبدی این همه گفتار مرا 

چه کارا که میخواستم بکنم، چه برنامه ها که برا خودم ریخته بودم ، چه برنامه ها که دارم میریزم، چه فکر و خیال ها، چه آرزو و محال ها . . .  چه ایده ها برا وبلاگم ، چه ایده های داستان  . . . 

چه روز هایی و چه لحظه هایی . . . 

نه اولا بیرگون، گورم، اوزیارمین، اوزونوا  آخ   نئنیم آمام آمان، نئنیم آمام آمان، ساری گلین

قصدم غر زدن نبود ، خواستم دوباره خودم رو به نوشتن عادت بدم و برا شروع سعی کردم آزاد بنویسم ، انگشتام رو رها کنم روی کیبرد و .  .  . ! همین

Çok Uzaklarda

اوووف ، گاهی اینجا چقدر ساکت میشه ، بی واژگی که میگن، شاید همین باشه، شاید البته . . . بگذریم .

لیریک یه آهنگ ترکیه ای که خیلی دوستش دارم رو ترجمه کردم(خواننده اش نیلوفر هست)، البته سعی کردم خوب باشه و اینا، ولی من ترجمه ام زیاد خوب نیس! امیدوارم خوشتون بیاد ! هرچند هفت دی این پست نوشته شد ولی حالا منتشر شده !

♣♣♣

در جاده ها باد ، در سرم عشق

در نیمه شب ، باران کهنه

آواز میخوانند آرام

او که دلتنگشم دور است، خیلی دور

Caddelerde rüzgar aklımda aşk var

Geceyarısında eski yağmurlar

Şarkı söylüyorlar sessiz usulca

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

روزهای آزاد و بی بتد

زندگی زیبا بود

که با خنده هایش میچرخید

دستهایم را دراز میکنم ، به او نمیرسند

آنکه دلتنگشم ، دور است ، خیلی دور

Deli dolu günler

Hayat güzeldi

Kahkahalarıyla günler geçerdi

Ellerim uzanmaz dokunamamki

Özlediğim şimdi çok uzaklarda

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

سردش میشود وقتی که من نباشم

این گونه در آخرین نامه اش مینویسد

او هم دلتنگم میشود، تنهاترین عزیزم

چشمهایش گریان است وقتی که من نباشم

این گونه دراخرین نامه اش مینویسد

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Çok üşüyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

O da özlüyormuş, benim bir tanem

Hep ağlıyormuş ben olmayınca

Öyle yazıyor son mektubunda

♣♣♣

از اینجا دانلود کنید و لذت ببرید (خیلی دور ها)Çok Uzaklarda

تبصره : در حال انجام کار های عقب مانده و درس و زندگی ام !

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .

Eve of the WAR

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

میان صدای مرگ جیرجیرک ها

گم میشود

تمام حرف ها

صدا ها

آرزو و خیال ها

و از دست میگریزند

درختان صنوبر خشکیده

با پاهای خود در خاک

به آب پناه میبرند

از آن دور دست ها

بوی جنون آدمیزاد می آید

بوی ننگ

خاک

خون

تفنگ نو

فشنگ شلیک شده

مرگ

.

.

.

گاه

که خود کم از همیشه ندارد

مرگ جیرجیرک ها را

عزیز میشماریم

تا مرگ یک کودک پاک

.

.

.

نازنین-اردی بهشت ۸۶ خورشیدی

پ.ن:دردناک ! همین

پ.ن:الان خبر حمله به غزه رو خوندم، کاش هر کس، به اندازه ی قد خودش، میتونست به حرمت انسان بودن؛ ارزش قایل شه، کاش . . .

پ.ن: میدونم با پست زدن من، ماتم گرفتن، شعار و اینا هیچی درست نمیشه، شهر نابود شده برنمیگرده، خنده های کودکاش زنده نمیشه . . .

p.s:listening to The Eve of the WAR

JOURNALIST: No one would have believed, in the last years of the nineteenth century, that human affairs were being watched from the timeless worlds of space.

No one could have dreamed we were being scrutinized, as someone with a microscope studies creatures that swarm and multiply in a drop of water. Few men even considered the possibility of life on other planets and yet, across the gulf of space, minds immeasurably superior to ours regarded this Earth with envious eyes, and slowly and surely, they drew their plans against us.

At midnight on the twelfth of August, a huge mass of luminous gas erupted from Mars and sped towards Earth. Across two hundred million miles of void, invisibly hurtling towards us, came the first of the missiles that were to bring so much calamity to Earth. As I watched, there was another jet of gas. It was another missile, starting on its way.

And that’s how it was for the next ten nights. A flare, spurting out from Mars – bright green, drawing a green mist behind it – a beautiful, but somehow disturbing sight. Ogilvy, the astronomer, assured me we were in no danger. He was convinced there could be no

living thing on that remote, forbidding planet.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but still they come!”

JOURNALIST: Then came the night the first missile approached Earth. It was thought to be an ordinary falling star, but next day there was a huge crater in the middle of the Common, and Ogilvy came to examine what lay there: a cylinder, thirty yards across, glowing hot… and with faint sounds of movement coming from within.

Suddenly the top began moving, rotating, unscrewing, and Ogilvy feared there was a man inside, trying to escape. he rushed to the cylinder, but the intense heat stopped him before he could burn himself on the metal.

“The chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

“Yes, the chances of anything coming from Mars are a million to one,” he said. “The chances of anything coming from Mars are a million to one – but they still come!”

It seems totally incredible to me now that everyone spent that evening as though it were just like any other. From the railway station came the sound of shunting trains, ringing and rumbling, softened almost into melody by the distance. It all seemed so safe and tranquil.