بدون شرح بدون موضوع!

هوووم

گاهی سخت میشه نقطه شروع واسه گفتن یه سری حرف رو پیدا کرد، الان این مشکل رو دارم! شاید یه بگین یه سری حرفای لجام گسیخته اس اینا، ولی در واقع صادقانه های منن!

تو جهان همه میخوان تو تعادل باشن و همین باعث به وجود اومدن یه سری حدود میشه، مثلا حد روچ [ حدی که اگر قمر بیشتر از اون به سیاره ی مادرش نزدیک شه، تکه تکه میشه] توی روابطمون با همدیگه یه چنین حدی باید باشه! زیاد نزدیک شدن، کوچیکترهه رو نابود میکنه! و اگه بیش از اندازه فاصله بگیره واسه همیشه دور میشه ! توجه کنین به این نکته !

چیز دیگه ای که خیلی آزارم میده اینه که هی منو با گذشته ام مقایسه میکنین، نازنین فلان تاریخ این طوری بود، فلان حرفها رو قبول داشت، چنین میکرد و اینا ! این حرفاتون یه سری گذشته اس، یه سری چیزیایی که الان نیستن! باور کنین که کاملا به گذشته ی من آگاه نیستید! چه دوستان مجازی و چه حقیقی! دلیلی هم نداره من بیام و از گذشته ها حرف بزنم وقتی میدونم چیزی برنمیگرده! از همینی که هستم، از الان، از این اکنون لذت میخوام ببرم!

یه سری افراد هستن، بی اندیشه و خرد، تو فکر دزدین افکار این و اون! یه مثال ساده، چنین فردی میاد و سوالی میپرسه، جوابی میگیره، بعد از مدتی، توی یه جمع با اون فرد حاضرید و بحثی میشه مربوط به سوال اون فرد، و میبینید که چطور جمله های شما رو مو به مو، حتا با تکیه های شما به کار میگیره! موجود ضعیف و کم شعوریه! بدون استفاده از عقل و منطق خودش [جای شک داره که آیا از چنین نعمتی برخورداره یا نه] حرفهای شما رو به اسم خودش تحویل دیگران میده ! از این قبیل آدما نباشید لطفا ! خوشم نمیاد . نیایید به من بگید که چرا توهین کردی، یا مخاطبت کی بود و اینا، چون کس خاصی فعلا مد نظرم نیست، بر اساس یه سری اتفاقهایی که شاهدشون بودم گفتم .

نکته ی بعدی این میتونه باشه که همیشه اشتباه از طرف مقابل نیست! آخه عزیز من به کارای خودت، به کم کاری خودت دقت کن، تمرکز کن روشون، بعدا بقیه رو متهم کن! کج فهمی خیلی بده! خیلی .

اگه اسم این رو میخواین بذارید “غرور” ، باشه، مشکلی ندارم باهاش، ولی گاهی مغزم، خیلی بهتر از چیزی که تصور بکنید کار میکنه و پدیده و حادثه های رو درک میکنه! بدی تیز بودن هم اینه! و انسان همان چیزی میشود که هر روز بدان می اندیشد! من راهمو پیدا کردم، هر چند پر خطر، هر چند پر از پرتگاه، میدونم چی میخوام، چیکار باید بکنم، با کیا برم، کیا بشن تکیه گاهم، چطور پیش برم، کجا پامو بذارم، میدونم! امسال دارم لذت میبرم واقعا از خیلی چیزا! از درس خوندن، از مدرسه رفتن، از پیچوندن کلاسا، از خندیدن، از حل مسئله ! غرق خوشحالی میشم وقتی میبینم تو مدرسه چقدر حامی و پشتیبان دارم، وقتی حرفای امیدوار کننده ای میشنوم که انتظارشو نداشتم !

در آخر ببخشید اگه زیادی حرف زدم، نق زدم، زر زدم، باید میگفتم ؛ جای زیادی تو مغز [اگه موجود باشه] اشغال کرده بود. سعی میکنم پستای بعدی رو محتواشون رو بالا ببرم! چه ادبی باشه، چه اجتماعی و چه علمی !

پیش گویی[اتفاق میفته/ میدونم]: یکی از پستای تابستان ۸۸ ، توی همینجا، عکس من و دوستان خواهد بود با مدال های کسب شده مان ! دور از واقعیت نیستش! نیستش!

و آن گاه که از رفتن خسته شدی ، بدو .

گرفت ها

حادثه ها

از خیال ها

از من ها و تو

جدا است

پ.ن: ماه گرفتگی، خورشید گرفتگی و در آخر دل گرفتگی

پ.ن: دلم میخواست هرازان واژه را همینجا اعدام میکردم، دلم هنوز هم میخواهد

پ.ن: این بلور های ناهم آهنگ فاصله ها را درخشندگی کدامین ستاره آب خواهد کرد؟

p.s

Some days I want love and some days I don’t

sometimes I can feel it then suddenly it’s gone,

Some days I can tell you the truth and some days I just don’t,

only a change of mood, dream comes out

Someone does something too quick or too soon, a move not made, one made too late,

Armies of words can not hope to contain

that it comes and it goes

and I can’t seem to hold

And there’s nothing I own and

it breaks me when it goes . . .

Dido- Safe trip Home-

دل/خوش/ی/ من/ شاید

کاغذ سفید / مداد رنگی/ روان نویس سبز/ شعر / روشن/سوخته ها / واژه / نقاشی / خط های موازی / تقاطع / داستان / آبستن / ذهن / ننوشتن / دست خط / دفتر/ حرف / بیگانه / فردا / حلقه/ ادامه / بی انتها / مرگ / رهایی / رستن /

تمام / بازگشت / سلام / بُل بُل / خاطره / گریه / یادمان / خنده / دیدار / رویا / عکس ها / یادگار / گَس / جای خالی / پر نشدنی / جاودان / بهشت / آسمان / قاصدک / قیژک/ قصه/ بیدار/ نشد/ تلخ/ شراب/دلتنگی/می / ساقی / مهجور/ رنگ در رنگ/ اسلیمی / لهجه / پاسکال پاسکال /هفت / حافظ / فدا / عادت /

پیانو/ ساری گلین / خلسه / مستی / آرشه / ویلیون / چنگ / گرد / سفید / سیاه / مون لایت / موتزارت /بی خود شدن /شاید/ تریزن / شستی / هانون / تنها/ تاریک / صدا / صدا/ رها/ رها / رها/

کتاب / حرف / فریاد / ناگفته ها / نخوانده ها / خوانده ها / فرشته / کوچولو / شاهزاده / آدم ها / مجمسه / خیابان / شب / روشن/ عهد / عشق / نوشتن / همین / تمام

فضا / زمان / بُعد/ بَعد / گذشته / سفر / نور / فلسفه / تصویر / آینه /روبرو/ مجاز / حقیقی / رونوشت / حباب / فاصله / سایه / تاک / ساعت / تیک / فراموش / گذشت /

مبهم / آزاد / ناتمام / بسته ها / راز / نا پیدا / نا معلوم / مجهول / گویا نشدن / شلوغی / گم شدن / اتاقم/ بی ربط / فهمیدن / عصیان / رمزگشایی / زنده ها / مجنون/ باغچه/ بی / لیلی /

نشر چشمه / کرگدن / زرافه و نصفی / پشت بام نشینی / سبز / سیه / سپید / درخت / دود / لجن /

وگا / سها / خوشه ی پروین / میزان / سحابی / شب / مهر/ نازلی/ ماه / ونوس / اعتدال/ بهار/ پاییز/ زمین / زمستان / سینوس / ترکیب / شماردن / ناسا / مینفریم / هوش مصنوعی / الگورتیم / رفتن / یک / دو / سه / بی نهایت /

دیوار / تکیه / سردی / آرامش / یخ / صادقانه / نفس / پله / افتادن / پنهان / ویران / آیی / شاپرک /

نادیا / نیما / سینما / انسخده / فایفر / دام (Dum) / داخ / ایک بین میس یو / بد قولی / نقاشیهایش / بازی / جیغ / گیس کشی / پاکی / شادمانی / شیهه / اسب / آمستردام / قطار / ونگوگ / بلموز/ چمن / لالایی / رقص / اپل تارت / لینوکس / فیِستا / فارسی / دوچرخه / هشت / پاریس /

چای / آب / حلال / شکست / شیشه / نشکست / تغییر / سیب/ زنوز/ خرمالو / دعوا/ جیغ / مانوس /

آشفته / گیس/پریشان / چشم / سرمه / ناز / کرشمه / رقص / آواز / عشوه / ذات /

باران / رنگین کمان / قدم / انسانیت / زیبایی / باد / آسمان / ابر / پاکی / کودکی / روشنایی / امید / کهربا / نیرو /

شمعدانی / پنجره / خیال / خالی / خواب / رویا / یگانگی /

ساختن / جمله / تو / بی واژگی / تمام/

ادامه/ با / محمد / حسین/ نگار

دعوت/مریم/ مرسی /

سر و ته

دمدمه های صبح بود، خلسه ای بین خواب و بیداری، سلام کردی، یک سلام مثل بقیه ی سلام هایت، خوشحال شدم، جیغ و داد راه انداختم،حرفهای قشنگ حواله ات کردم، بوسیدمت، در آغوش کشیدمت ،گویا بیدار بودم، خواب های من همه در بیداری است . کاش فراتر از رویا باشی ، فراتر عزیز – دروغی در کار نیست، امروز صبح این ها را احساس کرده ام

بمییییییییییییییییییییر! برام مهم نیس خیلی چیزا! مهم نیست!!!!!!!!!! بمییییییییییییرترررررررررررررررررررر! و البته میدونم خیلیا اینو به خودشون میگیرن، در اثر وبگردی جایی جواب اینکه چرا بعضی چیزا رو خیلیا به خودشون میگیرن رو یافتم : اینههه که از خودت مطمئن نیستی، از کارها و رفتارهات! بمییییییییییییییییییییییییییییر[با بهترین احساسها]

و یک پادکستی هست، حرف قشنگی گفته شده توش، راجع به تقلید!(منظورم تقریبا آخراشه) تقلید! این کارا چیزی از ارزش های منم کم نمیکنن! آخ آخ، آدم های ضعیف تقلید میکنن! میدونستین اینو؟

من هی میگم تو روابط منو دیگران دخالت نکنین! نتیجه اش میشه همینه که شده! کاش درک میکرد(ی/-َن)! کاش

بی تفاوت، بی احساس،‌سنگ، سرد، غرب زده ی بی غیرت جلف، لووس، ممدپیادی، تف، هر چی بگین هستم!حرفیه؟ خوشم میاد از خودم، خوششششششم میاد شدید! از خیلی از خصوصیات جدید حتا از این تیکه کلام جدیدم که شده “بمییییر”! همینه که هس!

تف های بعدی، ایشالا پستهای بعدی، البته میرم یه غیبت داشته باشم، شاید صغری، شایدم کبری! باشد که رستگار شویم

بمیییییرم من با این پست ریاضی زدنم! :)) یکی نیس بم بگه دختر تو چرا تفهای بزرگتر از بزاق دهنت پرتاب میکنی ! ای بابا

مثـ+ـبت اندیشی من

از وقتی برگشتم ایران، حال و روز عجیبی دارم، انگار چشمه ی تمام نشدنی انرژی ام، امید دارم ، خوشحالم و از خستگی ها و عصبی شدن های ناگهانی میگذرم .

تغییر کردم. اعتراف میکنم و این نازنین جدید را خیلی دوست دارم، نازنینی که نخواهد شکست! تغییر نگرش، تغییر عادت ها و روزمرگی ، شکستن حلقه های پوچی و سردرگمی .

خواندم”خداحافظ دوست قدیم” و من به او خندیدم! به این خداحافظی مثبت نگاه میکنم. تاریخ مصرف این دوستی گویا سه سال بعد از آشنایی بود؛ هرچند هنوز سه سال نشده است. به هرحال شاید با ادامه ی این دوستی بوی گندیدگی اش همه جا را فرا میگرفت.

شاید گفتن بعضی حرفها درست نباشد، حرفهایی که باید گفته بشوند و همچنان ناگفته بمانند! مغز من پرشده از این گونه حرفها و واژه ها. حرفهایی که چون حباب هوایی مرا فرا گرفته اند و اگر زیاد به این حباب هوا نزدیک بشویم نابود خواهد شد. فاصله ها را رعایت کنیم.

مثـ+ـبت اندیشی من، نخواهم شکست !

پ.ن:بُل بُل ! یادم، یادت، یادمان بخیر! یاد آن روزها نیز

پ.ن: ای بابا! پست بعدی صد در صد یک پست ریاضیایی خواهد شد! قول میدهم

پایان/آغاز- زادروزم

از آغاز چیزی نمانده بود، آغاز همان پایان بود

. . . .

کم مانده ، چند دقیقه شاید . . . کم مانده که رسما هفده ساله به حساب بیایم! تحمل یک سال ، تحمل درد ها و اشک ها ، برای بزرگ شدن، برای ایستادن، چون استوار سروی بر افروخته

خوشحالم که امسال ، سال پیش نیست، از حلقه ی حادثه هایش خارج شده است، خوشحالم که راه خود را یافته ام . خوش حالم که امشب را تنها با خنده و خوشی سپری نمیکنم، فکر میکنم، سعی میکنم عاقلانه فکر کنم! هر چند هیچ کدام از این ها باعث نمیشود که من دست از بچگی بردارم! من همان نازنینم که چند ساعت پیش بوده ام ! همان دختر شانزده ساله که سرخوش بود، بی وقفه می گفت و از خنده ریسه میرفت! مزرگ تر از این نمیشوم! به مبارزه بر میخیزم با جمله ای که نوشته بودم ” شاید از بزرگ شدن است، که کودکی ام در من نمیگنجد” .

محکم از تر سال پیش شده ام ، با هر واژه ای نمیشکنم، هر چند شکننده باشد، باور نداری واژه ای به سویم پرتاب کن .

پاره ای از گذشته : هنوز لحن تولد مبارک خواندت در گوش هایم مانده است، کجایی عزیز . . .!؟

. . . .

از پایان چیزی نمانده بود، پایان همان آغاز بود {هفت /مهر / هشتاد و هفت ! آغاز هفده سالگی }

پ.ن: از همه ، بابت همه چی ممنونم! همکلاسی ها، دوستان و صد البته فرفریان عزیز !

اگه نام خاصی واسه پست نداشته باشم چی ؟

یه مدت دوری از وبلاگ و اینا بد جوری رو نوشته هام تاثیر گذاشته! قبول دارم به هرحال تجربه های جدید گاهی لازمه ! اینکه نوشته هام بوی خاصی داشته باشن و یکسان نباشن! طوری که انگار همه شون یه حرف رو دارن فریاد میکنن! بگذریم

یکی از عادت هام اینه با تغییر محیط زود میتونم کنار بیام طوری که اگه واسه دو روزم بریم جای دیگه حس میکنم میتونم همینجا بمونم! نکته ی مشترک توی همه ی مکان ها هم اینه که زود تر از همه گوشه های دنج و خلوت رو کشف میکنم ! خوبیش اینه که مواقع دلتنگی پناهگاهمو میشناسم.پناهگاهی که قلم و کاغذ در اون ممنوع نیست .میشه راحت صدای بوسه های خودکار و کاغذ رو شنید و صدای نفسی نمیاد ! نفسی نیست! من و خلوت و کاغذ و صداهای توی مغزم
. . .

نمیخوام خودمو بیگناه جلوه بدم ولی خب همیشه اشتباها از جانب من نیست ! مدتی که حس میکنم بعضی چیزا نبودش بهتره. به مرور بیشتر میفهمین چی میخوام بگم! از اینم بگذریم
هنوزم کم میارم وقتی تفاوتای وابستگی و عاشقی رو توضیح میدم! اگه واسه بقیه وابستگی و عاشقی یکیه واسه من یکی نیست ! گفتم که بدونین ! دیگه برام مهم نیست که چه فکری میخواین “بکنین”! سمایلی بیخیالی و بیزاری از خاله بازی

یه سری از حرفام یادم رفت بازم! شاید باید یادم میرفت. نمیدونم یه سری افکار جدید . . .باید مواظب باشم . تا یادم نرفته عکس پایینی هم شاهکاره خودمه و سوژه ی عکس اون پروانه سفیدس

روزگار غریبی است

+ من اینجا دلم بس تنگ است / و هر سازی میبینم بد آهنگ است

+ تقصیر خودم بود، کسی رو سرزنش نمیکنم به خاطر این روزا، به خاطر همه چی متاسفم

+ حس غریبی میکنم، انگار با همه شون بیگانه ام، با همه

+ مهندسک دستشو دراز میکنه که دست بدیم، دست میدیم، شل و ول! انگاری من اجباری خواستم باهاش دست بدم، تف

+ شروع کردم به نوشتن پست خدافظی، نمیخوام طولانی بشه، پس متوقف شد نوشتنم

+ برمیگردم

hymn

سلام

داشتم به تقویم نیگا میکردم! ۲۷ تیر!!!! یادته!؟ پارسال همین موقع رفتی! آره همین موقع مهرداد زنگ زد، گفت که رفتی! بابا زد زیر گریه! آخه هیشکی رو به اندازه ی تو دوست نداره، هنوزم تو رو بیشتر از من دوست داره! یه سال چه زود گذشت! باور نمیکنم! به هر حال! میدونم که جای خوبی هستی، میدونم که آروم خوابیدی! میدونم! دروغ نمیگم ولی برات سیاه نپوشیدم زیاد، شاید سه روز، یه هفته اینا، برای من سیاه پوشیدن به معنای عزادار بودن نیست! دروغ نمیگم تو گوشم هدفون بود ۲۴ ساعت! به مون لایت گوش میدادم ، ولی دست به پیانو نزدم یه مدت! من با صداها اروم تو درونم گریه کردم! آره زیاد گریه نکردم! آروم بودم، سعی کردم مثل بچه های خوب با رفتنت کنار بیام! دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت، ازت به عنوان خاطره یاد میکنم، اونجایی که هستی بیشتر از من میدونی، میدونی که چقدر توی خاطرات زندگی میکنم، من با اونا نفس میکشم! بدون که فراموش نمیشی! آآآآخ یاد میشو چوقندی افتادم!!!! دارم میخندم. لبخند میزنم، هر موقع میخواستی بری سفر میگفتی گریه نکن، برمیگردم، بازم گریه میکردم، دست به موهام میکشیدی، آرومم میکردی و میرفتی! روزای تولدم! روزای تولدم اگه نبودی حتما تلفنی تبریک میگفتی!آخ چقدر دلم برات صدات لک زده! اشتباه نکن، گریه نمیکنم، دارم میخندم، دارم بهت فکر میکنم خالصانه، میدونی این یه سال که نبودی دلم ، این دلم فقط یه روز میخواست بغلت کنه باز، سرمو بذارم رو شونت، فقط یه روز میخواستم بودی، میخواستم هفت مهر بودی، برات کیک میبریدم،یه عکس میگرفتیم باهم، اگه نبودی باز پیشم با صدات تبریک میگفتی و من میگفتم ایشالا سال بعد کنارمی، آآآآخ امسال هم جات خالی بود هم صدات!!! بقیه روزا فکر میکنم بازم امریکایی، بازم پیش مهرداد و فرهادی، بازم داری میری صبحا پیاده روی. . . آره کسی نمیتونه این طرز تفکرمو تغییر بده! میدونی وحشت دارم از فردا! قراره یه سنگ سیاه ببینم به جای تو، به جای دستای تو، قراره به جای شعرات صدای نوحه خوان رو بشنوم، میدونی خوشم نمیاد! من نمیخوام سیاه بپوشم برات، چون تو زنده تر از منی! یادته وقتی بهت گفتم دارم میرم تایلند چقدر خوشحال شدی؟! وقتی برگشتم یادته؟! چههه حرفا که نگفتی! یادته یه بار باهم رفتیم کلاس پیانو، معلمم دیر کرده بود، همه ی قطعه ها رو با آرامی برات اجرا کردم، یادته؟؟! بگو که یادتهه!! میدونم، داری حرفای منو میشنوی، لبخند میزنم، چون میگفتی نمیخوام گریه کردنتو ببینم، آره میخندم، گریه نمیکنم، هنوز تو بابابزرگ منی چه بگن که تو رو توی یه مشت خاک خوابت کردن چه بگن رو آسمونایی! تو هنوز بخشی از خاطرات منی! هنوز گرمی صداتو دارم! راستی اجباری اختیاری یادتههه؟! چقدر خندیدیم بهشون؟! از وقتی رفتی دیگه نرقصیدم، اون رقصایی که دوست داشتی! من تو دلم، تو خیالم برات باز میرقصم! “رقص در سلول انفرادی”!ا

یه سال گذشت ! حرفامو، درد و دلامو به حساب بی معرفتیم نذار، میدونی به وقتش به یادتت بودم، به وقتش صدات زدم، به وقتش تو بغلت خوابیدم! همه رو به حساب دلتنگیم بذار. دلم برات تنگ شده،این دلتنگی شیرینه، باهاش کنار اومدم، دلتنگم نباش.آرام بخواب، آرام . . . !ا