بزرگ شدن‌ها

Loin Des Villes

چند کلمه حرف زدیم ، از خانه ی قدیمی گفت . از درختها و بوی گلهایش … بوی مست کننده ای که هرگز نشنیده ام . از پیچکی که تا آن بالاها خزیده و رفته … به گمانم سرخ رنگ است . عکس های خندان البوم کودکی ُ دیوارهای خیس …

نیمه شب ، من مانده ام و خاطرات کودکیش .

صبح برگ بود،پاییز بود

با کلی فکر از دانشگاه اومدم بیرون . میدونستم چی میخوام گوش کنم ، زوس کست ؛اوپپس ببخشید زی او اس کست ؛ میدونستم قراره غافلگیر شم ؛پلی شد و همزمان با صداها شروع کردم به مرتب کردن افکارم … به این فکر میکردم اسم همکلاسیام رو نمیدونم …. یکیشون خیلی وقتا کنار میشینه . بهم یه شکلات میده و میخنده و شکلات خودشو میخوره و من شکلات رو میذارم توی جیبم . امروز بهش گفتم : تعطیلات اخر هفته بهت خوش بگذره و خدافظی کردیم . حس عجیبی دارم .

با شور و هیجان بر روی میز تحریرش پرید و برگشت رو به کلاس ایستاد . با حرارت چنین خواند:

“ای ناخدا ، ای خدای من !”  – انجمن شاعران مرده

همین چند کلمه در یک آن ذهنمو خالی کرد .

نصفه های راه این اهنـــگ  “+” پلی شد … یکم جلوتر یه پیرمرد روی چارپایش نشسته بود و گل میفروخت ، شاید به خاطر هماهنگی خاص موسیقی و صحنه ی روبرویم بود که دو دسته گل خریدم ازش  و به راهم ادامه دادم .

flower

اندکی بنشین که باران بگذرد …

هر بار که می‌بینم‌ش ، تارهای سفید مویش بیشتر شده

و دلم می‌گیرد که چرا سهمی در سپیدی‌شان نداشته‌ام

بی‌آن‌که در آغوش‌ش بگیرم و ببوسم‌ش و بگویم چقدر دوست‌ت می‌دارم ، سپید شده اند

دل‌م می‌گیرد ازین فاصله‌ها که به جبری ناخواسته شکل گرفتند . . .

دل‌م گرفته‌است . . .

[ هی فلانی ]

این روزها دنبال جوابم … برا سقوط آزادهای  فیزیک ، برا برُدارها و چرا و چگونه ی بَر دار ها … دنبال گزینه ی مطلوبم وقتی هیچ تابعی مطلوب من نیست …

کنار این همه مسئله و درس و تست و تمرین و امتحان ؛ هیچ سوالی به اندازه ی [ چرا ] اذیتم نمیکنه …

[ چرا ] های کوچک سه حرفی بی جواب …

everyday i talk to you

اردی بهشت

مث چهار سال پیش همین موقع ها ؛ حس میکنم تب دارم  …

میرم جلوی آینه … حس آشنای اردی بهشت ماه … اردی … نه بهشت … هیچ موقع مث بهشت نبود این ماه … نبود … کتابا مربت شده و بی نظم … مداد و کاغذ روی میز …همیشه این طور بود … خط ها خط ها و خطا ها …. توی آینه منم … من نیستم … منم … من نیستم …

صداها میپچن … روزا میگذرن … فراموش نمیشن … این ذهن برا فراموش کردن خلق نشده …

تب دارم … تب … آبله مرغون گرفتم باز … دوباره … مثل یه لوپ بی پایان وحشت ناک میمونه …

مسئله ی هندسه ذهنمو مشغول کرده … باید حل شه … باید … بعضی پدیده ها با یه باید نسبی ولی در واقع مطلق همراهن … مسئله حل شد …

از خواب بیدار میشم … خوبم … تب ندارم …. ذهنم راه حل رو یافت … و همه  رویای شبهای اردی بهشت من بود … همین .

It wasn’t my fate , this fault was my future

۸۹

لحظه های آخر هشتاد و هشت … ناگفته ها و درد ها و خنده ها و گریه ها … یه سال دیگه ای که گذشت … گذشت …

خدا …

هشتاد و نه خوبی شروع کنیم … عاشق ترین باشیم … درد رو حس کنیم و بزرگ شیم ولی نه به بهای فراموشی کودکی … زندگی کنیم و زندگی رو دوست داشته باشیم … دوست باشیم … دوست … دوستای خوب .

خدا …

بذار زندگی کنیم … بذار باهم باشیم …باهم بخندیم … با هم گریه کنیم … قدر باهم بودن ها رو بدونیم …قدر لحظه هایی که میگذرن … قدر لحظه های دوستت دارم گفتن …

خدا …

قلبی بده بزرگ و پاک برای دوست داشتن برای تپیدن … ریه هایی که هر لحظه پر شه از عطر دل انگیز مهر .چشمان راستگو و لبانی دعا گو … دستای توانمند برای در آغوش گرفتن … برای ساختن روزهای زیباتر … خدا تنی سالم بده به همه … به همه و همه و همه …

خدا …

سال خوبی داشته باشی… سال خوبی رو شروع کنیم … هشتاد و نه خوبی رو به پایان برسونیم …

سرنوشت

تقدیر من چنین شد 

با تو؛

عاشق دیوانه  

و بی تو

دیوانه ی عاشق

 

-نازنین-

 

پی.نوشت: دلم عاشقانه نوشتن میخواهد ، دلم نوشتن میخواهد ، دلم سادگی و دوستی میخواهد ، دلم تو را میخواهد ، دلم ما را ، خنده را میخواند ، دلم میزند زیر آواز و ترانه میخواند ، دلم ساری گلین میخواهد . . .دلم . . .  دلم . . . امان از دست دلم . . . 

گذشت . . .

گذشته . . . 

جایی که دارم توش زندگی میکنم ، آره گذشته . . . کلی خاطره ، نوشته ، گاهی نقاشی و رنگ  ، واژه و سکوت ، کتاب و دفتر و . . . گذشته . . . شاید شعر ، شعر های سوخته ، صدا و شستی و پیانو و  خواب های طلایی . . . گذشته . . .

گاهی ، یه کلمه، یه اتفاق ، یه پدیده ، پرتم میکنه به گذشته ، به دور دورا ، به اون روزای زیبا ، به خنده هامون ، به باهم بودن ها ، به سادگی ها ، به  عکس های یادگاری، گچ بازی ، به کلاسی با پرده های نارنجی ، به حیاطی با اقاقیا ، به انشاهای کودکانه، به . . . . 

رفت و گذشت . . . 

 وقتی با خاطره ها تنها میشم ، گاهی گریه ام میگیره ، گاهی بغض میکنم ، گاهی دلم یه  آغووووووووووووش میخواد ، یه آغوش پر از آرامش ، دلم دوست میخواد ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب . . . آره دوست ، دوستای خوب . . .

دلم تنگه و دلتنگم گاهی .

گذشت . . . گذشت . . . و در حال گذشتنم . . . 

عمر ما کوتاس ، چون گل صحراس ، پس بیایید . . . 

p.s:mi sopiras vin, mian nuran amon , min maltrafas vian mirindan voĉon siblantan min amas vin kaj respond mi amas ankaŭ vin ami . . .