بزرگ شدن‌ها

این همه گفتار مرا

وقتی که هستی این قدر همه چیز کامل و بی نقص است که گاه چشمهایم این همه کمال و بزرگی و این همه خوبی را نمیبیند و چون نیستی همه چیز رنگ میبازد که گویی هیچ چیز ارزش دل بستن و یافتن و دست یافتن را ندارد- ماه عسل پاییزی-س.ا.نبوی

عید داره میشه ! من تازه دارم میفهمم چه روز ها که گذشتن ، چه حلقه ها که پاره شدن ، چه واژه ها که نانوشته موندن و شاید پاک شدن و …. ! امروز بارون میبارید ، زیرش خیس شدن عالمی داره  ها ! چه ها تغییر کرد چه ها اتفاق افتاد و چه ها گذشت ! 

این تن اگر کم تندی، راه دلم کم زندی / راه شدی ، تا نبدی این همه گفتار مرا 

چه کارا که میخواستم بکنم، چه برنامه ها که برا خودم ریخته بودم ، چه برنامه ها که دارم میریزم، چه فکر و خیال ها، چه آرزو و محال ها . . .  چه ایده ها برا وبلاگم ، چه ایده های داستان  . . . 

چه روز هایی و چه لحظه هایی . . . 

نه اولا بیرگون، گورم، اوزیارمین، اوزونوا  آخ   نئنیم آمام آمان، نئنیم آمام آمان، ساری گلین

قصدم غر زدن نبود ، خواستم دوباره خودم رو به نوشتن عادت بدم و برا شروع سعی کردم آزاد بنویسم ، انگشتام رو رها کنم روی کیبرد و .  .  . ! همین

HaPpY BirThDaY

و خب :

سال ۶۷ خورشیدی میبود که ناگاه انفجاری مخوف روی بداد و پسری چشم به جهان گشود که نامش محمد نهادند ! و اکنون بیست سال از اون روز میگذرد ! و به میمنت این بیست سالی که گذشت و شونصد و بیست سالی که در پیش است که بگذرد، این هدیه ی ناقابل ، تقدیم شما میشود، باشد که خوشتان بیاید ! ای زد اف اس، ای مینفریم ، ای بوووووس

و برای جبران ضبط نشدگی و نرسوندن اون قطعه خوشگله، که ایشالا بعدها به خود شما تقدیم میشه ، یک ترانه از محمد نوری تقدیم میکنم ، بوووووووس

تولدت مبارک ( تولدت مبارک )

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

چو گلها سراپا نشاط و شوری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک
بهار امیدی همه سروری
تولّدت مبارک، تولّدت مبارک

گل من چشم دلم از تو روشن
شکفتی زیباتر از گل به گلشن
نشستی چون لاله در باغ هستی
تویی تو بهانه ی هستی من
دور از هر بلای خزانی بمانی

با شور و نشاط جوانی بمانی
گل باشی که در جمع یاران نشینی
در عالم به جز روز شادی نبینی

بهانه ی دلنشی زندگیم، ساده و از صمیم قلب، تولدت رو تبریک میگم باز ! امیدوارم همیشه شاد و خوش و نااااز و در کنارم باشی (البته الانم نازمنی )

پایان/آغاز- زادروزم

از آغاز چیزی نمانده بود، آغاز همان پایان بود

. . . .

کم مانده ، چند دقیقه شاید . . . کم مانده که رسما هفده ساله به حساب بیایم! تحمل یک سال ، تحمل درد ها و اشک ها ، برای بزرگ شدن، برای ایستادن، چون استوار سروی بر افروخته

خوشحالم که امسال ، سال پیش نیست، از حلقه ی حادثه هایش خارج شده است، خوشحالم که راه خود را یافته ام . خوش حالم که امشب را تنها با خنده و خوشی سپری نمیکنم، فکر میکنم، سعی میکنم عاقلانه فکر کنم! هر چند هیچ کدام از این ها باعث نمیشود که من دست از بچگی بردارم! من همان نازنینم که چند ساعت پیش بوده ام ! همان دختر شانزده ساله که سرخوش بود، بی وقفه می گفت و از خنده ریسه میرفت! مزرگ تر از این نمیشوم! به مبارزه بر میخیزم با جمله ای که نوشته بودم ” شاید از بزرگ شدن است، که کودکی ام در من نمیگنجد” .

محکم از تر سال پیش شده ام ، با هر واژه ای نمیشکنم، هر چند شکننده باشد، باور نداری واژه ای به سویم پرتاب کن .

پاره ای از گذشته : هنوز لحن تولد مبارک خواندت در گوش هایم مانده است، کجایی عزیز . . .!؟

. . . .

از پایان چیزی نمانده بود، پایان همان آغاز بود {هفت /مهر / هشتاد و هفت ! آغاز هفده سالگی }

پ.ن: از همه ، بابت همه چی ممنونم! همکلاسی ها، دوستان و صد البته فرفریان عزیز !