خاطرات يك “موطوروف”

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .

داستان مخوف

پیش نوشت :

خونه و برگشتم و سال تحصیلی جدید و این حرفا‌! [:دی] بوی مدرسه و برنامه هایی برای دو در کردن کلاسا از همون روز اول![اسمایلی ندامت] . در همین راستا داشتم کتابخونه هامو مرتب میکردم که توی دیدم دفتر انشای سوم راهنماییم، یه داستان مخووووووووف مدفون شده! داستانی که انشای ترم یکی از بچه ها بود، شروع کردم به خوندش! مُردم از خنده! یه حس نوستالژی تو من پدید آورد که . . . هــعـــی جوانی! هـــعـــی استعداد های به تف رفته!! هــــعــــی!

هممم راستی پست بعدی یه پست تخصصی قراره بشه ، یا در مورد منطق فازی یا ریاضیات انتخاب. اگه باز پیشنهادی دارین راجع به موضوع حتما اطلاع بدین! زیادی حرف زدم باز، این شما و این داااااااستان مخووووووووف :

– موشک نامه –

شمارش معکوس . . . ۶۰ ، ۵۹ ، ۵۸ . . . – « خانم سجادی، خانم سجادی حالا چیکار کنیم؟! اگه رفتیم و دیگه برنگشتیم چی؟! اگه بمیریم چی؟! » این صدای یکی از بچه های کلاس بود که داشت از ترس سکته میکرد! – آها راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، من شیوا هـ .- از کلاس سوم ۲ مدرسه ی فرزانگان( یا به اصطلاح خل ها تیزهوشان!) هستم. قراره ما و معلم فارسی مون ، خانم سجادی بریم کره ی ماه واسه گردش! این اولین سفریه که دانش آموزان این مقطع می رن. اونم دلیلی داره؛ چون ما کسانی مثل نازنین و سهیلا و یک عالمه بروبچه های فعال در علم نجوم داریم.این دو نفر تو همین مقطع با هم جایزه ی نوبل گرفتن ، اونم به خاطر چی!؟ به خاطر اینکه این سفینه قوطی کبریت رو درست کردن! – « حالا اگه ما رفتیم و مردیم گناهش سر شما میفته!» – «کو تا حالا تو بمیری!!!» این صدای سهیلا بود. نازنین که داشت محساباتشو کنترل میکرد گفت« بچه ها همه برن رو تخت ها دراز بکشن چون تا ۳۰ ثانیه ی دیگه ، طبق محسابات من ، باید موشک پرتاب شه.» ۳۰ . . . ۲۹ . . . ۲۸ . . . همه بچه ها پریدن روی تخت خواب هاشون. واق واق ! واااااای این سگ نازنین بود که اسمش برفی بود و هی سرو صدا میکرد. – « از مرکز فضانوردی به موشک فضایی. صدای منو میشنوید!؟» نازنین گفت :« آره میشنویم» – « خوبه ! شما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه پرتاب میشید. موقع پرتاب یه شوک به شما وارد میشه چون این موشک با موتور هسته ای کار میکنه و شتابش تو لحظه ی پرتاب خیلی زیاده!» – « خوبه! طبق محاسبات من باید این طوری باشه! » ثمین گفت :«خب که چی؟! » خانم سجادی گفت:« حالا که داریم به مسافرت به این باحالی میریم، هی شما دعوا کنید.» سهیلا گفت :«بچه ها فقط پنج ثانیه به پرتاب باقی مونده برید رو تختاتون» ۵ . . . ۴٫ . . ۳ . . . ۲٫ . . ۱ . . . پـــــرتــــا ب . . . -«وای وااای دارم له میشم، انگاری یه فیل روم خوابیده » ثمین گفت :«ما که رفتیم تو توهم. . . » بعدش همه بیهوش شدن! از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه احساس کردم یکی داره صورتمو میلیسه -«ولم کن» این سگ نازنین بود که داشت منو میلیسید! بیدار شدم و دیدم که همه بیهوش شدن .رفتم دونه به دونه همه رو بیدار کردم. وقتی همه پا شدن یکی از بچه های دست و پا چلفتی موتور هسته ای رو خاموش کرد؛ وقتی موتور هسته ای خاموش شد همه به حالت بی وزنی قرار گرفتن ؛ ولی سمیرا که یکی از بچه هایی بود که تو مسابقه ی پرش اول شده بود پرید و اهرم رو کشید و موتور رو روشن کرد. وقتی موتور روش شد همه تالاپی افتادن رو زمین. خانم سجادی گفت: « عیبی نداره من میرم وسایل کمک های اولیه رو میارم». بعد از اینکه خانم سجادی اومد، دیدیم موشک داره بالا و پایین میپره و هیچ کس نمیدونست چی شده، تا اینکه پریا رفت و دید که در سفینه ی فضایی باز شده و فهمیدیم که مهسا الف. یکی از بچه ها، قاطی کرده و پریده بیرون و داره برای خودش آواز میخونه . فاطمه داوطلب شد که بره و اونو نجات بده . ما هم یه میکروفن روی لباس اون گذاشتیم تا بفهمیم چی میگه. فاطمه گفت :«مهسا دست از این کارات بردار.بیا تو سفینه » -«به تو چه! هر کاری دوست دارم میکنم، عشششششششششششششق است و صفا!» مهسا حرف گوش نداد که نداد تا اینکه فاطمه پاچه شو گرفت و کشوندش تو! -«از مرکز فضایی به موشک فضایی » -«بله صداتونو میشنویم!» -«خوبه پس تا ۲۰ ثانیه دیگه روی ماه فرود می آیید» ۲۰٫ . . ۱۹ . . . ۱۸ . . . – « خوبه همه برن رو تختاشون» . . .۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱! ما روی ماه نشستیم! همه خوشحال لباساشونو پوشیدن و رفتن بیرون ! ما قرار بود که بیست روز تو ماه بمونیم تا سهیلا و نازنین تحقیقاتشونو بکنن!

وقت برگشتن شد . . . .۶٫ . . ۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ ! پــــرتــــاب ! ما داریم میریم خونه . . . -« از مرکز فضایی به موشک فضایی ، ۲۰ ثانیه دیگه رو زمین هستید!» -«خوبه!» ۲۰ . . . . ۱۹ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ . . . ما نشستیم رو زمین ! درا که باز شد همه پریدن بیرون و مامان و باباها برای استقبال از ما آمدند.

با تصرف و تخلص از موشک نامه

نوشته ی شیوا هـ. همکلاسی دوران راهنمایی 🙂

اتمام نوشت: اون بالا میگفتم نمیشد! ته خنده اس خدایی!! من و سها نوبل بردییییییییییییییییییییییییم و داریم رو ماه تحقیق میکنیم! دست دست ! حالا کجاشو دیدین! قراره با هم ناسا رو بترکونیم!!!! سووووووت

رها

Wake me up when September ends

در انتهای روزی که سرتاسرش را به دیگران امید بخشیدم؛ هیچ امیدی برای خود دیگر نداشتم!
در شب سیاه، دیگر اعتقادی به پایان سپیدش نداشتم…
امیدی نداشتم…
سپیدی ای نداشتم…

هیچ موقع یادم نمیره اون شبی که تو تهران، از تجریش تا پارک وی رو دویدیم! هیچ موقع یادم نمیره شبی که تو رستوران بیتا نشسته بودیم و دلم میخواست اونم بود، هیچ وقت اون شب یادم نمیره- فردوگاه مهر آباد- یادم نمیره برف بازی ، یادم نمیره منو تو برفا چال کردنش، یادم نمیره! و هنوز سردمه، هنوز سرمای اون زمستون از تنم جدا نشده، هنوز حس میکنم توی برفا خوابم، هنوزم دارم به اون دختر بچه فحش میدم، کاش همون موقع مارزنگی زبونش رو، آرزوهاش رو، نیش زده بود! هنوز ترس اون شب تنو می لرزونه و گاهی میگم تقصیر خودم بود، اگه میذاشتم بمیره، همون شب تموم میشد، چیزی که الان داشتم جای خالی بود تنها، یک خلا فیزیکی، نه این همه نفرت و عذاب! همه اش تقصیر خودمه که نمیتونم فراموش کنم!

سه روز تابستون برام نحس ترینن، یکیش رو فقط امسال قراره لمس کنم! شانس بهم رو کرده! قابل تحمل تره این روز!

و باز احساسم درک نشده باقی موند، نمی فهمن که وقتی میگم بریم ولی عصر، وقتی میگم بریم فلکه بزرگ یعنی به هوای اونجا نیاز دارم، به کوچه پس کوچه های ولی عصر،به قدم زدن نیاز دارم،فکر میکنن واسه خرید میگم،واسه پسراش میگم. نمیگن اونجا منو یاد ولگردی های ندا و امیر و فرشاد و خودم میندازه! این رو نمیگن هیچ وقت! اون شبها رو یادشون نمیاد، میرفتیم پیتزا میخریدیم چهارتایی، کلی می خندیدیم، امیر دیووونه نمیذاشت کسی چپ بهم نیگا کنه و ندا موهامو افشون میکرد و فرشاد حرص میخورد هربار سرمو به عمد میچرخوندم! چه شب هایی بود! آره اون موقع هر چهارتامون بچه بودیم، من نه سال کمتر داشتم، حالا امیر و ندا و فرشاد هر سه ازدواج کردن ، دیگه باهم چهارتایی نمیریم ولگردی! دیگه نمیریم! حتی اونجایی که پیتزا میخریدیم بسته شده! چقدر دلم میخواد میرفتم اونجا باز! اونجا پر بود برام از خاطره ها. دلم میخواد که . . .

و من خوش حالم! خوش حالم . . .

نبسته کس به من دل، نبسته ام به کس دل

چون پاره سنگ بر موج، رها، رها ، رها، من

وقتی بهش گفتم افسارت رو دست اینو اون نده،داد زد، داد زد و من از صدای بلند متنفرم! روزی که بدبیارم و ببینمش نخ هایی که اون رو هدایت میکنه معلومه، نخ هایی که تا سلولهای مغزیش نفوذ کرده! حالم بهم میخوره از این ضعیف بودنش، از اینکه خیلی آسون وقتی میخواست بگه من این طوریم زد همه چی رو خراب کرد، همه رو، من رو! کاش میفهمید.

Come crawling faster
Obey your Master
Your life burns faster
Obey your Master
Master

-من باهات مخالفم ولی!

+کی با من موافق بودی اون رو بگو!

خسته ام! خسته ام! دوست دارم باد منو ببره، با خودش ببره تا . . .

و اصلا مهم نیستش که سه نفر مدرسه ی ما قبولی داده امسال مرحله دو(المپیاد) من میتونم!

خدای خوب و خدای بد بر بالای کوه با هم روبرو شدند. خدای خوب گفت:«روزت بخیر،برادر» خدای بد پاسخی نداد. خدای خوب گفت:«امروز سر دماغ نیستی» خدای بد گفت:«نه زیاد که این روز ها غالبا مرا به جای تو میگیرند و به نام تو میخوانند و با من چنان رفتار میکنند که انگار من توام.این مرا خوش نمیاید» خدای خوب گفت «ولی مرا هم به جای تو گرفته اند و به نام تو خوانده اند»

خدای بد به راه افتاد و رفت، دشنام گویان به بلاهت انسان. -جبران خلیل جبران-

و من همان احساس خدای بد را دارم، آرام به بلاهت تان میگریم . . .!

هیچ حسی ناز تر از این نیست که گاهی آدم بتونه تاثیر گذار باشه، گاهی بتونه انرژی مثبت به بقیه بده حتی اگه خودش بی رمق بیفته . . .

من چقدر حساسم! وای وای! من غیرتی ترین این تبارم! وای وای! من لات ترینم!وای وای!‌من cOol تریم! وای وای!

اینکه روابط من و خواهرم مسالمت آمیز نیست دلیل داره، من هم خواهری میکنم، هم نقش داداش غیور رو براش بازی میکنم که بچه ام بی سایه ی داداش بزرگ نشه! کجای دنیا دیده شده خواهر و برادر بتونن کنار بیان!؟ باید به لیست بالایی اینکه من چقدر فداکارم هم اضافه شه! وای وای تر!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ سالاد درست میکردم، پیاز سوزند!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+رفته بودم استخر به کلر حساسیت داره چشمام!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ شب دیر خوابیدم!

-چشمات باز سرخ شدن؟

+ عادت نکردم به این مانیتور.

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+گردو خاک رفت تو چشمم!

-چشمات باز سرخ شدن!؟

+ خواب بدی دیدم، تو خواب گریه کردم!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ نمیدونم، میسوزن شدید!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ شامپو رفت تو چشمام!!!!

-چشمات باز سرخ شدن؟!

+ تو تاریکی داشتم کتاب میخوندم!

-چشمات سرخ شدن باز؟

+ عصبییییییییییییییییییییییییییییییییییییم شدید!

-چشمات سرخ شدن باز؟!

+ . . . !

-چشمات سرخ شدن باز!؟

+ .

دراز شد، طولانی شد، بلند شد، همه چی شد، تهی شد، پوچ شد، شد ، شد ، شد ، شد ، شد،‌ ، ،‌ ، ،

he thinks they’ll be living happily ever after

but

……!!!!!!!!!!

و مدام من این را تکرار میکنم:

” قلبم را به تو وعده میدهم

عهد کن با من که

بر چشمانم بوسه زنی و مرا در خاک بخوابانی . . . ”

. . . .

L.S.D ++

. . .it was not my destiny,this fault was my future. . .

تقصیر منه! همه اش تقصیر من هستش و اون دختر پنج ساله ی احمق که همه اش به فکر خودش بود! دختره ی ابله خودخواه!

پنج سال گذشت! من و هفت تن و هفت روز و هفت مارمولک و چهار حلقه فیلم ۳۶ تایی!!!!!!

پنج سال گذشت! تابستون پنج سال گذشته میشه! پنج سال تموم میشه! پنج سااااااااااال! میفهمی؟! پنج سال!

پنج سال گذشت، بدون اینکه کسی بگه چی شد؟! ها ؟! چی بود جریان؟! و من چه آسون کنار اومدم، آسون نبود، مجبور شدم راحت و بی تفاوت از کنارش بگذرم! بگذریم . . .

چرا بیخودی دارم به مبارزه ادامه میدم؟! بهم شکست رو تحمیل کردن! قبول کردم . . .

فرصت هنوز هست تا کنار بیام با بقیه چیزها، آره فرصت هست انگاری . . .!

I lay strewn across the floor, can’t solve this puzzle
Everyday another small piece can’t be found
I lay strewn across the floor, pieced up in sorrow
The pieces are lost, these pieces don’t fit
Pieced together incomplete and empty

خاله سوسکه ورژن نو!

یک دیالوگ حقیقی با کمی شاخ و برگ

***

مامان: باز داری با کی میچتی؟! مگه تو فردا امتحان نداری؟!
من: با خاله و نیما! امتحان زیاد مهم نیستش!
خواهرم:نیما کیه ها؟! ها؟! اعتراف کن
من:دوست پسرمه!
خواهرم:چه طوری پیداش کردی؟!
من:by chance
خواهرم:هین؟!

من:اون روز که آمادگی علافی رو دودر کردم،رفتم ولی عصر!بعدش داشتم بستنیمو لیس میزدم نیما رو دیدم بهم زل زده! خواستم برم درب و داغونش کنم،که مرتیکه چرا اون طوری بهم نیگا میکنه . . .

خواهرم:بعدش چی؟!

من: دیدم زیادی خره!ولی خب تو دل برو بود! گفتم بخونم HeY HeY U U دیدم زشته! بهش گفتم: شوور من میشی؟! یار و همدمم میشی؟!

نیما هم گفت: اگه شوورت بشم،یار و همدمت بشم، گاهی هم دعوا میشه میون هر مرد و زنی، اگه دعوامون بشه منو با چی میزنی؟!

[نکته:گربه رو دم حجله باید کشت!!!!!] گفتم این لوس بازیا چی چیس؟! ها؟!چنان میزنمت مغزت بپاچه به دیفال! ووووور رام یاپیشاسان دووووارا!!!!!! . . . [vooooooooram yapishasan doooovara]

خواهرم:خب؟!
من:بقیه اش به تو مربوط نیست!
خواهرم:
من: مامان مگه این فردا امتحان نداره؟! این وقت شب (نه و نیم) چرا نخوابیده هنوز؟
مامان: نازنین زیادی درس خوندی باز! برو بخواب!

***

.ن: نیما ایز مای فول پسرخاله!!!!!!!

.ن: جلوی در خانه نیز زده ایم، از پذیرفتن خواستگارهای پیمانکار معذوریم!(بنابردلایلی)!

.ن:بهار و غزی و فوژی و بنده در خوابی آشفته و سرتاسر خنده!!!!!

.ن: هنوز یه امتحان دادیم این شده وضعم! خدا اون روزی رو نیاره که من نهایی بخوام بدم یا کنکور شم!

.ن:من دست جدید میخوام! ۶۰ راستم از سه جا دچار جراحت شده، یکی از انگشتای دست چپمو سوزوندم و از چندا دچار جراحت سطحی شده! وضع دستام و از پله افتادنام همه ش توطئه اس علیه من!!!!!

.ن: نو= حرف بعدی مو!(مو=ضریب اصطحکاک!!!!!!)

.ن:من دریافتم در خر کردن من و بیخیال شدن از اجرای تابستون هیچ کس به اندازه ی نیما و صداقتش موفق نمیتونه باشه!

.ن: that’s all folks

و دیگر هیج

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ! دستم! کمرم! کل وجودم! امروز تو مدرسه ، از پله ها برای بار دوم افتادم ولی این بار فشارم نیفتاد که منو بندازه، پام لیز خورد بعدش مثل سرسره بازی اومدم پایین!

اگه این طوری پیش بره من در راه پله ها به سرای باقی میشتابم!

نکته: من که گفته بودم تابستون اجرا دارم و اینا، به احتمال ۹۰% اجرا سرجاشه ولی من سرجام نیستم، چقدر میتونن راحت باهاش کنار بیان، درحالی که مثل خیلی چیزای دیگه که برام مهم بود و میخواستم و نشد،اینم واسم خیلی مهم بود وهوزم هست!

تبصره: گندی که در سر کلاسای ریاضی به اعصاب من زده میشه، پیامد های زیادی داره:یکیش ناامیدی و سستی و ضعف باورهای ریاضی و دیگری تذهیب روی دست چپ! ببین!

دست نقاشی شده؟!!!!!!

Hurry I’m fallin, I’m fallin, I’m fallin . . .

خسته مثل همیشه

. . . forever and ever. . .

* هه! با معلم پیانوم راجع به اجرای تابستون حرف میزدم، زمانش مهم هستش واسم! اگه نشه . . .

* آخرین جلسه ی ادبیات امروز بود، فردا آخرین جلسه ی زبان فارسی و مدتی بعد آخرین جلسه بودنم.

* پیشرفت کردم! میتونم احساسمو کنترل کنم! میتونم وسط کلاس خودمو آروم نگه دارم و به اون بوقی فحش ندم! از اول سال ازش بدم میاد.

* کلاسمون خیلی باحاله! میشه به چند دسته تقسمیش کرد:

دسته ی اول: ۶ نفر، اراذل اوباش درجه اول کلاس،بی تفاوت به همه کس، ایده های نابی در راستای حذف امتحان؛خصوصا امتحان هندسه دارند!

دسته دوم: ۴ نفر با همه سازگارای کلاس! به سردستگی مهساخ. با چهره ای همیشه سرخ!

دسته ی سوم:۵ نفر شعرای گروهی سرا(!)،ادیبان، با ذوقان و هنرمندان و نیمی از خرمالوییان! ( دو شعر گروهی در تخته نوشتن! توووووووووپ)

دسته ی چهارم:۲ نفر دیگر ازخرمالوییان، خودشیرینان روزگار خصوصا برای دبیران برادر!

دسته ی پنجم:۴ نفرموطوروفان بارز کلاس!

دسته ی ششم:۳ بنده ی خدا که هیچ خصلتی جز ساکتی و مظلومی ندارند!(آره جون عمه ام!)

دسته ی هفتم: من و مریم و سها خزه! که نمک های کلاس و گل سرسبد میباشیم!(من در حال نوشابه باز کردن واسه این دسته!)

درست است! ما ساناز رو جا انداختیم! که میتوان ایشان را اشتراک همه ی دسته ها دانست! و نمک کلاس و پرحرف و شوخ و با مزه! که علی پسر خوب همسایه رو کشف کرد! :mrgreen:

* هیچ هدف خاصی نداشتم از توضیح و رده بندی کلاسمون! بیکاری! دور همی!

* پنج مین پیش مریم رفت خونه شون! این سومین باری بود که به قصد خواندن شیمی دوتایی اقدام کردیم ولی موفق آمیز بود! فقط ساختار لوئیس نرسیدیم بخونیم!مهم نیست چندان البته!

* هنوزم این حساسی مزخرف توی درونم تو تلاطمه!!!!!!!

* کاش تموم بشه! تموم بشی! تموم بشم، تموم بشم، تموم بشم . . .

* پست مثل همیشه! احمق مثل همیشه!خسته مثل همیشه! همیشه مثل همیشه!

* every step that i take is another mistake to you
and every second i waste is more than i can take

سرخووووووووووووش

اگه وقتی داری جغی میخونی به سرت یه دیوونه بازی و cool foOl بازی بزنه، بعدش منتقلش کنی به بقیه و مثل ویروس پخش شه، بعدش فرداش کلاسو بزنی بهم سر همین خل و چل بازی، انتظار میره بشنوی : سرخوووووووووووووووووش دیوووووونه!

هه! دیوونه بازی بدون فکر کردن به عواقبش! حاااااااااااااااااااال میده ولی خطرناکم هست

من آدم بشو نیستم! بازم آمادگی علافی دودر میکنم ، بازم به نیش زدنام ادامه میدم!! موذذذذذذذذذذی!(خاله مه!)

نداااااااااا، ناااااااااااااازی، بهیییییییییییی و سحر حالا میخونن! “یک دو دست!” دو شدیم خز” سه کتابا شدن اون ور پرت”

(توضیح اضافی در مورد اعضا:

ندا: our Emo

بهناز: شازده کوشولو!

سحر:تنها بشر فارس توی کلاس

نازنین: معرف حضور هست!)

باحال ترین نکته ی امروز، قیافه ی بهناز بود وقتی آهنگو گذاشت بقیه بشنون! سرخ شد بیچاره!!!! اگه فردا ضایع بازی درنیارن میترکووووووووونیم! مثل همیشه!وای وای! من پیشمونم! فکر کن! جلوووووووووی خیلیا رپ میخونیم! مسئله ی مهم تر اگه حرکات موزونم اضافه شه چی میشه!؟

یه خبر تووووووووووووووووپ! تووووووووووپ! تابستون، مرداد ماه، میرم رو سن! اجرای زنده دارم! وااااااااای! فکر کردم معلمم شوخی میکنه! دیدم نه خیر! جدی جدی قضیه!فکر کن! میرم رو سن! بعدش ساری گلین!!!!!!! درست خوندی، ساری گلین رو میزنم!!!!!!! وااااااااااااااااااااااااااااااااای! بعدش اگه اون چیزی که فکر میکنم بشه و اجرای منم، مثل برنامه های قبلیم کنسل شه، به قول نیکولا کوچولو میرم خودمه پرت میکنم از بالای ساختمون پایین، بعدش شماها دلتون برام تنگ میشه، زار زار گریه میکنین!

پ.ن:اگه کمبود خنده داری(مثل من و دوستان) منو تصور کن که دارم با تمام احساسم رپ میخونم و ادا درمیارم! برو حالاشو ببر!yeah

p.s: one,two,three!SampaDi R U happy?!l

خاطرات و پدیده ها!

*******

یه مدتی هستش که هر لحظه خاطرات هجوم میارن! هجومی مثل هجوم مغول به ایران! وحشتناااااااااااااااااااااک! خاطرات شیرین و تلخ همگی باهم!بگم چی ها از این جاده خاکی مغزم عبور میکنن غش میکنی از خنده! مشکلی با این مرور روزها ندارم، تنها کمی آزار دهنده ؛ اگه تو هم جای من بودی و می فهمیدی هیچ کدومشون قرار نیست تکرار شه، میفهمیدی چی میگم!

*******

این قسمت رو واسه خنده میگم فقط:

اینجا اتوبان قزوین-کرج میباشد.ما همگی، یعنی پاپا و ماما و خواهر اینجانب و بنده ی حقیر در ماشین میباشیم . ماشین چیز کرده است، چیز که نه در واقع صفحه اش چیز شده، درست ترش صفحه اش را چیز کرده است !ما در اتوبان میباشیم ، من خونسردانه اس ام اس میزنم، ماما به پاپا چایی تعارف میکند، پلیسی میگوید: خانم اینجا چه جای چایی نوش جان فرمودن است؛ من از خنده غش میکنم، توضیح میدهیم که ماشین چیز شده است، یک عدد بشر را میفرستد تا ماشینمان را تا آبیک چیز کند ، برسیم به تعمیرگاه آنجا بیشتر چیزش کنند! رسیدیم و تا شب منتظر ماندیم بالاخره پاپا رضایت داد که ماشین دیگر هیچ مشکلانی چیزی ندارد. آخر ماجرا با ماشین چیز شده سالم به مقصد -تهران- میرسیم!این بود ماجرای چیز شدگی ماشینمان!

*******

نشر چشمه، خ کریم خان، طبقه ی دوم

اینجا تهران، خیابان کریم خان زند،زیر پل، نشر چشمه! یادم باشد اگر دوباره پایم را آنجا گذاشتم لااقل دفترچه و تقویمم را لای کتاب ها جا بگذارم تا راحت تر پیدا شوم . . .! آن همه کتاب، با آن همه ورق، با آن همه سنگینی طعم یکسانی دارند، نمیدانم چرا،یک عطر دل انگیز که ازآن خودشان نیست، از پاورقی هاست انگار

مدام یادم میرود حرف هایم را، عادت های نداشته ام را نکته به تکته بگویم:

نکته ی مهم (کاش زودتر میدانستی): اگر بگویم با همین کتاب هایی که در دستم هست، در سرت میکوبم، یعنی میکوبم، یعنی آن سیگار لعنتی را خاموش کن، یعنی شوخی نمیکنم، یعنی به کتاب ها هم رحم نمیکنم، یعنی دنبالم نکن، یعنی شیشه ی ماء الشعیر را از دستت می گیرم و با همان کل خیابان دنبالت میکنم، یعنی فرقی نمیکند از پشت پنجره ی هتل به آن طرف خیابان نگاه کنم یا از پشت پنجره ی ماشین، یعنی همیشه همین طور بوده” من و تو و کتاب ها. . .”،خلاصه ی کلام اگر بگویم با همین کتاب ها در سرت میکوبم، یعنی میکوبم؛حالا اگر نکوبیدم یا دلم به حال سرت سوخته یا کتاب ها! شایدم هیچ کدام. . .

*******

و اما موی کوتاه:

مثلا اقامت خوشی در متل قو یا همون سلمانشهر، به زور البته، بعدش تو خونه دق میکنم، میرم توی همون ماشین چیز شده، سویچ رو از پاپا گرفتم، از صندوق عقب کتابایی که روز قبل خریدم رو میذارم کنارم،دارم آلفا میگوشم، شروع میکنم به ورق زدن، مرور خاطرات خوش و روز فراموشی نشدنی یا نقل از خودم تام و جری بازی رو ، در همین حین یک عدد بشر با ماشین عبور کنان سوالی میپرسه و میره ولی . . .!

ماما: نازنین چی شد یهوو زدی زیر خنده؟
من: هیچی! یکی اومد ازم پرسید ببخشید آقا منزل فلانی کجاس؟
ماما: موهات رو کوتاه کردی شبیه” یک پسر تخس بی تربیت شدی” دیگه!
من:خوشگل شدناااااااا!

البته باید توجه داشته که در این مدت پدیده ای به نام روسری و یا شال موجود نمیباشد(این رو قبل از خودم یه نفر دیگه کشف کرده بود البته)!

*******

بعضی موقع ها مغزم بد جوری قاطی میکنه، نمونه ی بارزش اون روز تو لاهیجان، توهم بود، نمیدونم تاثیرات هوای شرجی شمال بود یا گشنگی و یا چی، ولی هر ماشینی که میگذشت فکر میکردم سمند نوک مدادی هستش!والا! توضیح اضافی نداریم آقا!

*******

ماما فکر میکنه من به اون پدیده ای که شش ساله باهامه، اعتیاد دارم، اگه نباشه انگار بخشی از من نیست،ماما بازم فکر میکنه که همه چی رو راجع به من و کارام میدونه ولی تاجایی که میدونم از چند شیطنتی که اخیرا جلوی چشمش مرتکب شدم بی خبره! (اوج موذی بازی!) داشتم راجع به اون پدیده میگفتم، البته یه زمانی معتادش بودم شدییییییییییییییید! ولی خب پدیده های دیگری باعث شدن تو چشمم زیادی پست بشه! زیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد! تا جایی که تو آزمایشگاه فیزیک داشتم یه بلایی سرش می آوردم! خب که نشد! الان یه پدیده ی مشابهی هست، کاملا مشابه پدیده ی قبلی، تا جایی که جزئیاتش یادم میاد شبیه هم اند! پدیده های موازی!!!!! به هر حالى! حالا دو تا پدیده هست که ماما فقط یکیش رو میدونه، بازم فکر میکنه همون یکی بخشی از وجودمه، ولی پدیده ی جدید، جای قبلی رو گرفته، کاش مثل قبلی نشه، کاش . . .

+تعریف پدیده: میتواند حادثه، موجود، شی، وسیله، خاطره، بشر،درخت،چیز(!) ، سیگار، استخر، آبشار و . . . هر چیزی تلقی شود.

+ در اینجا منظور از پدیده، همان پدیده ای است که در سطر فوق ذکر شده است.

*******

آب! بابا! آب ! بابا!

بابا آب داد.

بابا نان داد.

بابا در باران آمد.

بابا . . . !

آخر مشق شب، به سادگی یک پیام کوتاه، با عنوان “بابا مرد”، قلم میخورد . . . به سادگی . . .!

+تف شیمیایی تو ذات هر چی سرطان هست!!!!!!!!! تــــــــــــف!

+میگن: بیش از اندازه عادیه! به نظرم همین غیر عادیه!

تا از یادم نرفته نوشت: به یه مکان read-only نیاز دارم! Longing to be mediocre!!!!