داستان

داستانک

یه رود بود، سرزنده و پویا !

میرفت،خیر برمیداشت،سنگها ازش میترسیدند ؛ انگار که قدرت مطلق هستش . . . رود زنده بود ، زلال . . . روزی به زمین پستی راهشو کج کرد ؛ زمین خشک و سیری ناپذیر . رود خواست نشون بده بزرگه، سخاوتمندی سرش میشه ، توی اون زمین اتراق کرد ، موند، موند، موند، غافل از اینکه “رود” همیشه میره و نمیمونه . . . زمین که سیر نشد ولی کم کم رود شد یه مرداب . . . ساکت و ساکن ، مثل یه مُرده . . . سنگ ها اذیتش میکردمد، خیلیها ازش دور شدند، رود سرزنده شد یه مرداب پیر و فرسوده . . .یه مرداب عمیق و تنها . . .

روزی چشم هایی به مرداب دلبست ، شروع کرد به گریه، بارید؛بارید؛بارید . . . کم کم شور به مرداب برگشت ، طغیان کرد و دوباره شد رود؛ دوباره شروع کرد به حرکت . رفت و رفت و رفت . از یادش برد که چشم هایی که برای تولد دوباره اش باربد، الان توی همون زمین ، به خواب رفته . . . رود رفت ، دیگه برنگشت و برای هیچ؛ نایستاد دیگه .

* نازنین – ۵ بهمن -۸۷

+ چندین داستان توی ذهنم داره میچرخه،حیف که روی کاغذ نمیاین!

+ هوووم،برداشت آزاد ! توضیح ندارم باز !

+هر چه که بود / حالا شده تو / نه قمارت نمیکنم . . .

هر چه که بود/حالا شده تو/نه، قمارت نمیکنم

داستان مخوف

پیش نوشت :

خونه و برگشتم و سال تحصیلی جدید و این حرفا‌! [:دی] بوی مدرسه و برنامه هایی برای دو در کردن کلاسا از همون روز اول![اسمایلی ندامت] . در همین راستا داشتم کتابخونه هامو مرتب میکردم که توی دیدم دفتر انشای سوم راهنماییم، یه داستان مخووووووووف مدفون شده! داستانی که انشای ترم یکی از بچه ها بود، شروع کردم به خوندش! مُردم از خنده! یه حس نوستالژی تو من پدید آورد که . . . هــعـــی جوانی! هـــعـــی استعداد های به تف رفته!! هــــعــــی!

هممم راستی پست بعدی یه پست تخصصی قراره بشه ، یا در مورد منطق فازی یا ریاضیات انتخاب. اگه باز پیشنهادی دارین راجع به موضوع حتما اطلاع بدین! زیادی حرف زدم باز، این شما و این داااااااستان مخووووووووف :

– موشک نامه –

شمارش معکوس . . . ۶۰ ، ۵۹ ، ۵۸ . . . – « خانم سجادی، خانم سجادی حالا چیکار کنیم؟! اگه رفتیم و دیگه برنگشتیم چی؟! اگه بمیریم چی؟! » این صدای یکی از بچه های کلاس بود که داشت از ترس سکته میکرد! – آها راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم، من شیوا هـ .- از کلاس سوم ۲ مدرسه ی فرزانگان( یا به اصطلاح خل ها تیزهوشان!) هستم. قراره ما و معلم فارسی مون ، خانم سجادی بریم کره ی ماه واسه گردش! این اولین سفریه که دانش آموزان این مقطع می رن. اونم دلیلی داره؛ چون ما کسانی مثل نازنین و سهیلا و یک عالمه بروبچه های فعال در علم نجوم داریم.این دو نفر تو همین مقطع با هم جایزه ی نوبل گرفتن ، اونم به خاطر چی!؟ به خاطر اینکه این سفینه قوطی کبریت رو درست کردن! – « حالا اگه ما رفتیم و مردیم گناهش سر شما میفته!» – «کو تا حالا تو بمیری!!!» این صدای سهیلا بود. نازنین که داشت محساباتشو کنترل میکرد گفت« بچه ها همه برن رو تخت ها دراز بکشن چون تا ۳۰ ثانیه ی دیگه ، طبق محسابات من ، باید موشک پرتاب شه.» ۳۰ . . . ۲۹ . . . ۲۸ . . . همه بچه ها پریدن روی تخت خواب هاشون. واق واق ! واااااای این سگ نازنین بود که اسمش برفی بود و هی سرو صدا میکرد. – « از مرکز فضانوردی به موشک فضایی. صدای منو میشنوید!؟» نازنین گفت :« آره میشنویم» – « خوبه ! شما تا ۱۰ ثانیه ی دیگه پرتاب میشید. موقع پرتاب یه شوک به شما وارد میشه چون این موشک با موتور هسته ای کار میکنه و شتابش تو لحظه ی پرتاب خیلی زیاده!» – « خوبه! طبق محاسبات من باید این طوری باشه! » ثمین گفت :«خب که چی؟! » خانم سجادی گفت:« حالا که داریم به مسافرت به این باحالی میریم، هی شما دعوا کنید.» سهیلا گفت :«بچه ها فقط پنج ثانیه به پرتاب باقی مونده برید رو تختاتون» ۵ . . . ۴٫ . . ۳ . . . ۲٫ . . ۱ . . . پـــــرتــــا ب . . . -«وای وااای دارم له میشم، انگاری یه فیل روم خوابیده » ثمین گفت :«ما که رفتیم تو توهم. . . » بعدش همه بیهوش شدن! از اون به بعد دیگه هیچی یادم نمیاد تا اینکه احساس کردم یکی داره صورتمو میلیسه -«ولم کن» این سگ نازنین بود که داشت منو میلیسید! بیدار شدم و دیدم که همه بیهوش شدن .رفتم دونه به دونه همه رو بیدار کردم. وقتی همه پا شدن یکی از بچه های دست و پا چلفتی موتور هسته ای رو خاموش کرد؛ وقتی موتور هسته ای خاموش شد همه به حالت بی وزنی قرار گرفتن ؛ ولی سمیرا که یکی از بچه هایی بود که تو مسابقه ی پرش اول شده بود پرید و اهرم رو کشید و موتور رو روشن کرد. وقتی موتور روش شد همه تالاپی افتادن رو زمین. خانم سجادی گفت: « عیبی نداره من میرم وسایل کمک های اولیه رو میارم». بعد از اینکه خانم سجادی اومد، دیدیم موشک داره بالا و پایین میپره و هیچ کس نمیدونست چی شده، تا اینکه پریا رفت و دید که در سفینه ی فضایی باز شده و فهمیدیم که مهسا الف. یکی از بچه ها، قاطی کرده و پریده بیرون و داره برای خودش آواز میخونه . فاطمه داوطلب شد که بره و اونو نجات بده . ما هم یه میکروفن روی لباس اون گذاشتیم تا بفهمیم چی میگه. فاطمه گفت :«مهسا دست از این کارات بردار.بیا تو سفینه » -«به تو چه! هر کاری دوست دارم میکنم، عشششششششششششششق است و صفا!» مهسا حرف گوش نداد که نداد تا اینکه فاطمه پاچه شو گرفت و کشوندش تو! -«از مرکز فضایی به موشک فضایی » -«بله صداتونو میشنویم!» -«خوبه پس تا ۲۰ ثانیه دیگه روی ماه فرود می آیید» ۲۰٫ . . ۱۹ . . . ۱۸ . . . – « خوبه همه برن رو تختاشون» . . .۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱! ما روی ماه نشستیم! همه خوشحال لباساشونو پوشیدن و رفتن بیرون ! ما قرار بود که بیست روز تو ماه بمونیم تا سهیلا و نازنین تحقیقاتشونو بکنن!

وقت برگشتن شد . . . .۶٫ . . ۵ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ ! پــــرتــــاب ! ما داریم میریم خونه . . . -« از مرکز فضایی به موشک فضایی ، ۲۰ ثانیه دیگه رو زمین هستید!» -«خوبه!» ۲۰ . . . . ۱۹ . . . ۴٫ . . ۳٫ . . ۲٫ . . ۱ . . . ما نشستیم رو زمین ! درا که باز شد همه پریدن بیرون و مامان و باباها برای استقبال از ما آمدند.

با تصرف و تخلص از موشک نامه

نوشته ی شیوا هـ. همکلاسی دوران راهنمایی 🙂

اتمام نوشت: اون بالا میگفتم نمیشد! ته خنده اس خدایی!! من و سها نوبل بردییییییییییییییییییییییییم و داریم رو ماه تحقیق میکنیم! دست دست ! حالا کجاشو دیدین! قراره با هم ناسا رو بترکونیم!!!! سووووووت

مرثیه ای برای سقوط

واژه ها همه در شب گره خورده بودند.در شب های تاریک و دلگیر.شب هایی که سکوتش را تنها صدای نفس انسان ها بر هم میزد و عروسک از این غمناک میشد . در فکر فرو میرفت و در تار و پود مغزش گم میشد. پر میشد از حرف . از حرف های ناگفتنی اندوه بار. از حرف هایی که هنگام فریادشان مهر خاموشی را مهمان لبانش میکردند.
از تقدیر خود در عذاب بود. از بازیچه بودن برای آنانی که قلبشان می تپید. تنها همدمش باران بود. دلتنگی هایش را به او میگفت و در آغوش یکدیگر می گریستند. عروسک ترانه هایش را برای باران زمزمه میکرد: ” وعده میدهم به تو قلبم را.عهد کن با من که بر چشمانم بوسه زنی و ارام مرا در خاک بخوابانی”. هر بار که باران این را میشنید میخندید.شبی عروسک دلیل خنده اش را پرسید و در پاسخ شنید “عروسک ها که قلب ندارند!” عروسک چیزی نگفت.آرام دور شد. باران خواست صدایش کند , از رفتن باز داردش افسوس که جراءت نمیکرد واژه ای بر زبان بیاورد.
صبح فردا, بر خاک نوشته شده بود “باران دوباره خواهد گرفت ” کنار آن , قلب کوچکی آرمیده بود و عروسکی خنجر خورده و بی روح که با چشمان سردش قلب را نشانه می رفت
. . .

rainbow

پ.ن: مرثیه ای برای سقوط. . . داستان های تلخ من و چند خطی که در زمان های مختلف به دست دو تن نوشته شد و هر دو هم صدا هستند .

روبان قرمز دور کره زمین

دیشب خواب از سرم پریده بود هی تو خونه پرسه میزدم .بعدش دیدم این طوری نمیشه رفتم برداشتم “روبان قرمز به دور کره زمین” رو خوندم! خیلی قشنگ بود.هم تصاویر صفحه ها هم نوشته ها.یه کتاب بی نظیر البته به نظر من! بعضی قسمتاشو دوست داشتم تایپ میکنم.اگه تونستین کتاب رو گیر بیارین و بخونین.ارزشش رو داره.

روبان قرمز به دور کره زمین

نویسنده:ناصر یوسفی

تصویرگر:حمیدرضا اکرم
***
وقتی به دنیا آمد در گوشه ای از زمین بمبی منفجر شد.شاید اگر همان لحظه به فضا سفر میکرد ،می توانست کره ی زمین را با روبان قرمزش را ببیند.صدای گریه های کودکان و زنانی که از حمله ی بمب ها حان سالم به در برده بودند،آن قدر زیاد بود که اجازه نداد او با تولدش گریه کند.شاید دلیلی برای گریه ی خود نمیدید. شاید رفتن و یا ترس از رفتن برای زنده ها به مراتب سخت تر از به دنیا آمدن کسی بود که هیچ تجربه ای از دنیا نداشت.نه آمدنش و نه رفتنش در آن لحظه چیزی نبود که بخواهد برای آن کاری انجام بدهد.به صدای گریه ی کودکان دیگر گوش کرد.او پر از صدا شد و پر از تصویر روبان قرمز به دور کره ی زمین.

***

از همان روزهای اول و شاید وقتی که کمی بزرگتر شد توانست انسان ها را فرای شکل ظاهرشان ببیند.او میتوانست حتی احساس های انسان ها را ببیند.او مردم را در قالب چشم و گوش و دماغ نمی دید،او انسان ها را با حس های عاطفی شان میدی: خشم،قهر، شادی،درد،تنهایی،سرور،دلتنگی،ترس و ..

بدین ترتیب بود که او هر ساعت از روز،انسان های پیرامون خود را به شکل های متفاوتی درک می کرد.

***

همان طور که بزرگ میشد،مرزهایش با دیگران شکل گرفت،اما هر روز سعی میکرد که مرزهایش را توسعه دهد.او در شناخت و درک غیرقابل خطایش غوطه می خورد.چون او فقط احساس ها را درک میکرد و احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگفتند.

اطرافیانش او را عجیب می یافتند.

گروهی از او می ترسیدند

گروهی از او فرار میکردند.

گروهی او را دست می انداختند.

گروهی در کنار او سکوت را تجربه میکردند.

او در تخیل خود زندگی میکرد.مرزی بین تخیل و واقعیت برای او نبود.در سکوت به راحتی وارد دنیای تخیل خود میشد و در آنجا زندگی میکرد.

***

هیچ مرزی برای او وجود نداشت.همه ی مرزها را به راحتی طی میکرد.گذشته،امروز و فردا در حد کلمه هایی بودند که او آن ها را درک نمیکرد.می توانست به راحتی وارد دنیای آینه ها شود و از نزدیک چهره ها را لمس کند.وقتی آینه را کشف کرد،توانست انسان های پیرامون خود را ببیند.او فقط در داخل آینه ها میتوانست انسان ها را در قالب چشم و گوش ببیند.او یاد گرفت برای اینکه بتواند دیگران را جسمانی ببیند به دنیای آینه ها سفر کند.هر کسی را که می خواست جدا از احساس هایش ببیند،آن وقت درگیر آینه میشد و با تصویر آینه او یکی میشد.

***

هیچ کس نمی دانست که چرا اون این گونه است.دیگران نمیتوانستند او را درک کنند.غافل از اینکه اون نیز دیگران را درک نمیکرد.او بی توجه به قضاوت دیگران رشد میکرد.

***

او فهمید که حتی اجازه ندارد رویاهای انسان ها را تغییر دهد.شاید آن ها حق داشتند هر آنچه باشند که دوست دارند.حداقل در رویاهایش چنین حقی را داشتند.

***

یک روز که خیلی غمگین بود،روی یک صندلی نشست.سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:

-خسته شدم.

صندلی پرسید:

-از چه خسته شدی؟

-از اینکه باید مراقب باشم.از اینکه خودم نباشم.از تفاوت هایم خسته شدم.

صندلی پرسید:

تفاوت؟چرا فکر میکنی تفاوت است.تو هستی! همان طور که دیگران برای خودشان هستند.

او با هودش فکر کرد و سپس گفت:

-اجازه ندارم با رویاهایم باشم.اجازه ندارم به خواب های دیگران بروم.اجازه ندارم رویاهای دیگران را ببینم.فکر میکنم خیلی تنهایم.میدانی؟هیچ کجا جای من نیست.دستم را پس میزنند.

و برای اولین بار گریه کرد.

ناگهان زمین تکان خورد و گفت:

-من همیشه با تو هستم! من بزرگم،پهناورم! از اینجا تا آن سوی افق گسترده ام.مهم مکانها نیستند،مهم تو هستی که کجا باشی! هر کجا که باشی آنجا بهترین است

***

جوی خون از مرگ انسان ها به راه افتادونوار باریکی از خون در دشت ها حرکت کرد.در گوشه ای از زمین گروهی از انسان ها باروت را کشف کردند و توانستند هم آتش بازی شبانه را در یک جشن باشکوه به راه بیندازند و هم توانستند اسلحه هایی را بسازند که تیرهای آنها را به دور ترین نقطه پرتاب کند.

ابزار های جنگی روز به روز کامل تر شد.سلاح هایی که می توانست جوی خون را پررنگتر کند.وقتی انسان ها کشف کردند که زمین گرد است گروهی این احتمال را دادند که این جوی خون حتما کره ی زمین را دور زده است و از همه ی سرزمین ها گذشته است.

پس از قرن ها انسان پیشرفته،ابزاری ساخت که می توانست در یک چشم بر هم زدن ملتی را از بین ببرد.تصویر قارچ بزرگی در اوج آسمان شکل گرفت و وقتی انسان توانست به کره ماه سفر کند و در ماه بنشیند،در همان جا بود که دیدند کره زمین را بایک روبان قرمز که نشان همان جوی خون بود،پیچیده اند.

او با این تصویر هولناک از این سفر بیرون پرید.

از آن لحظه از دیگران بدش آمد.گویی تنها وظیفه ی انسان ها این بود که در گوشه و کنار زمین جنگی به راه بیندازند،سلاح تازه ای را اختراع کنند و به پررنگ شدن جوی قرمز کمک کنند.گویی کارشان فقط کنار گذاشتن دیگران بود.کافی بود که کمی تفاوت داشته باشی تا تو را حذف کنند.همان کاری که با او کرده بودند.

***

پرسید: رویا بسازم؟!چگونه؟

آینه گفت:

-موجود غار نشین با رویاهایش به انسان تبدیل شد.رویاهایی بساز که صلح،شادی و برکت را برای انسان ها هدیه بیاورد.

***

سعی میکرد یگانگی خود را پنهان کند.اما او یکی بود.چه در خواب،چه در بیداری.

***

او لحظه به لحظه گشوده تر میشد.گویی مولکول هایی معلق در یک شیشه بود و ناگهان در تمام فضا پخش شد

او همه چیز شد

عشق شد

صلح شد

زندگی شد

خود رویا شد

شد تپش قلب من،شد تپش قلب تو.

***

اگه مبهم شد،اگه تیکه تیکه شد،اگه چیزی نفهمیدین،اگه دوست داشتم روی این قستما فکر کنی،اگه بعضی جاها قرمز شد،اگه و اگه…

بیخیال

خودت چطوری؟! 😀