دل گرفتی

escape

از این حس “ترک شدن” بدم میاد.

از اومدن و رفتن آدما.

با اینکه میدونستم روزی چنین میشه، با اینکه میدونستم قراره آدمای دور و برم برن دنبال زندگی خودشون، بین دوستی‌ها فاصله قراره بیفته،

با اینکه هر بار به خودم یادآوری میکنم، نازنین زیاد دل نبند،

هر بار، اون درد و حس ترک شدن رو حس میکنم.

و شاید بیشتر از قبل.

و نمیتونم عادت کنم.

همچنان امیدی دارم که قراره یکی بیاد و بمونه.

هرچند به خودم گاهی یادآوری میکنم به این امید هم زیاد دل نبند.

 

پ.ن: قبلا جایی نوشتم ” کاش با نرو گفتن من، می‌ماند”.

 

سرگردان به کنار پاییز رسیدم

دارم پاییز طلایی گوش میدم …

فکرم.. ذهنم… مثل درختی که برگ‌هاش رو رها کرده و الان داره توی اسمون نگاهشون میکنه.

تصویرای محوی تو ذهنمه … از نقاشی با گواش و آب رنگ و کاست های پیانو… چند تا از نقاشی ها هنوز تو ذهنمه … اون ترکیب رنگ ها … قلمو ها … موهای بافته ی من و نقشه ام برای درست کردن قلمو از موهام… شابلون های مهندسی …

 

پ.ن: سایت فریبرز لاچینی و پاییز طلایی *

 

دی ماه، ماه پر حادثه

دیروز تولد «روشن‌تر از این نمیشه» بود . سه سال گذشت . باور کردنش سخته. حواسم نبود که چطوری گذشت، کی گذشت، اتفاقی اومدم دیالوگی بنویسم و توی پست‌های پیش‌نویس، پست منتشر نشده ی دو سال پیش رو دیدم برا چنین روزی و …  اتفاقی مث دو سال پیش دارم یان‌ تیرسن گوش میکنم و اتفاقی یه سری تصویر و پدیده از ذهنم میگذره، مال همون دو سال پیش … کاش فراموش کردن برام آسون بود، بدون اینکه بخوام یادم بمونه پدیده ها، در ذهنم موندگار شدن . شاید روزی فراموش کردن رو هم یاد گرفتم، شاید روزی از فراموش کردن پشیمون شدم، شاید روزی همه چی باز یادم بود …

تولدت مبارک «روشن‌تر از این نمیشه» ی عزیزم.

اندکی بنشین که باران بگذرد …

هر بار که می‌بینم‌ش ، تارهای سفید مویش بیشتر شده

و دلم می‌گیرد که چرا سهمی در سپیدی‌شان نداشته‌ام

بی‌آن‌که در آغوش‌ش بگیرم و ببوسم‌ش و بگویم چقدر دوست‌ت می‌دارم ، سپید شده اند

دل‌م می‌گیرد ازین فاصله‌ها که به جبری ناخواسته شکل گرفتند . . .

دل‌م گرفته‌است . . .

شب آرزوها!؟

دارم فکر میکنم به شب آرزوهای دو سال پیش و سال پیش و آرزوها و آرزوها و آرزوها … و آرزوهایی که میخواستم فراموششون کنم و  هنوز یادم موندن … آرزوهای کوچیک و بزرگ … آرزوهای دست نیافتنی … افکار دردناکم … حس میکنم مرکز احساسمم شده ذهنم …

آسمون ابری و دل گرفتگی … خود غلط بود آنچه می پنداشتیم …

بارون شروع شد … صدای آرامش بخش بارون … بارون افسار گسیخته … آسمون خشمگین …

یک شب هم با ارزوهای رنگارنگ میگذرد … میگذرد …

Dejavu

هر کسی ضمیری در نقش خود است

منی بود ، تو و او

او ، او ، او

زمان به سادگی من خندید

– بس کن ! نخوان . . . نخوان  !

ما شدیم

بازی ها کردیم

گریه ها

خنده ها

ولی تو و او

– نخوان . . . از ذهنم دور شو . . . نخوان . . .

او ، او ، او

به شمایی گراییدید

– . . .

منی بود و دیگر شما

خشک و بی روح سلام میکردیم

دست تکان میدادیم

به همین یک نگاه خوش بودیم

باز شما

آن هایی را برگزیدید

– بیدار شو . . . خواهش میکنم بیدار شو . . .

از آن پس

منی شد و

آن هایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

– نازنین / خرداد ماه ۸۶ / تکرار اردی بهشت ۸۹

♦ خواب این شعر را چند شب پیش دیدم … شعری که سالها پیش نوشته بودم به خوابم آمده بود . . .

♦ یک شعر از شعرهای سوخته … هنوز تک به تکشان را به یاد دارم …