دل گرفتی

[ هی فلانی ]

این روزها دنبال جوابم … برا سقوط آزادهای  فیزیک ، برا برُدارها و چرا و چگونه ی بَر دار ها … دنبال گزینه ی مطلوبم وقتی هیچ تابعی مطلوب من نیست …

کنار این همه مسئله و درس و تست و تمرین و امتحان ؛ هیچ سوالی به اندازه ی [ چرا ] اذیتم نمیکنه …

[ چرا ] های کوچک سه حرفی بی جواب …

everyday i talk to you

اردی بهشت

مث چهار سال پیش همین موقع ها ؛ حس میکنم تب دارم  …

میرم جلوی آینه … حس آشنای اردی بهشت ماه … اردی … نه بهشت … هیچ موقع مث بهشت نبود این ماه … نبود … کتابا مربت شده و بی نظم … مداد و کاغذ روی میز …همیشه این طور بود … خط ها خط ها و خطا ها …. توی آینه منم … من نیستم … منم … من نیستم …

صداها میپچن … روزا میگذرن … فراموش نمیشن … این ذهن برا فراموش کردن خلق نشده …

تب دارم … تب … آبله مرغون گرفتم باز … دوباره … مثل یه لوپ بی پایان وحشت ناک میمونه …

مسئله ی هندسه ذهنمو مشغول کرده … باید حل شه … باید … بعضی پدیده ها با یه باید نسبی ولی در واقع مطلق همراهن … مسئله حل شد …

از خواب بیدار میشم … خوبم … تب ندارم …. ذهنم راه حل رو یافت … و همه  رویای شبهای اردی بهشت من بود … همین .

It wasn’t my fate , this fault was my future

دیوار

رویش دیوار که آغاز شد

از زمین هزاران دیوار میروید

هزاران هزار دیوار برای فاصله انداختن ؛ شاید یکی دو تا بیشتر … تنها یک یا دو تا …

آن یکی دو تا دیوار را من برای خود میرویانم

برای آن هنگام که خسته ام از انسانها ، از حرفهایشان ، از خنده ها و گریه های دروغینشان ؛ خسته ام از همه و همه و همه و از هیچ …

بدان تکیه میکنم

تنهاییم را در خود حل میکند ، انگار حرفهای مرا میفهمد ، صداهای آشفته ی ذهنم را میشنود ، آرامم میکند

آرامش یخی صادقانه ای         «کاش آدم ها هم دیوار بودند»

دیوار شایدم دیو وار

مثل یک دیو ، به استواری دیو

نه در اندیشه ات فرو میریختند و نه آن هنگام که به آنها تکیه کردی

«کاش آدمها هم دیوار بودند »

نگاهم پر

باز نگاهم پــر . . .

چه دردناک است

ایستادن میان آن همه ستاره و شهاب و سنگ و جرم

شنیدن صدای بال های پرنده های دوست داشتنی

و دیدن دور شدن تک به تک آن ها

رویش حجمی از سکوت و تنهایی

فاصله ای که از بینهایت نزدیک به بـ ـی نـ ـهـ ـایـ ـت دور میل میکند

.

.

.

روزی نگاه و واژه هایم

سیاه چاله ای میشود و من در انحنایش محو میشوم

در انحنایی که تار و پودش از توست

.

.

.

in pieces

خستم … خسته …

از خیلی پدیده ها ، از خیلی …. از آدما ، از حرفها ، صدا ها ، نفس کشیدن ها ، از یه سری واژه در حد واژه فقط … خستم …

این خستگی به سوی خیلی پدیده های دیگه میل میکنه ، مثل بی حوصلگی ، شکنندگی، تلخی و …

Telling me to go, But hands beg me to stay. Your lips say that you love; your eyes say that you hate.

توی ذهنم کلی آدم هست ، کلی حرف ، کلی صدا، کلی دیالوگ ناتمام ؛ شاید یکی از دلایلی که عاشق سکوتم این باشه که با آدمای ذهنیم به زبان سکوت حرف میزنم ، آدمای دوست داشتنی و ساکت … آدمایی شبیه من و کاملا متفاوت …. گاهی فکر میکنم اگه روزی اونا هم مث خیلیا ازم خسته بشن چی میشه …

You promised me the sky, and then tossed me like a stone. You wrap me in your arms and chill me to the bone

قبلا برام مهم بود چی میشه، چی میگن ، چی کار دارم میکنم ، در کل سوالا مهم بودن ، بحث ها و نتیجه شون ؛ الان تنها میخوام منو راحت بذار(ن/ی) … دلم خلوت میخواد ، دلم میخواد همیشه شب باشه و چراغای اتاقمو خاموش کنم و توی تاریکی زل بزنم به سقف و آهنگ گوش کنم ، دلم هیچی نمیخواد … هیچی … هـ ـیـ ـچ …

Sometimes solutions aren’t so simple … sometimes beginnings aren’t so simple … sometimes the goodbye’s the only way …

برمیگردم به گذشته ، همونجا ساعت ها میمونم … میمونم و پوسیده تر میشم …. برمیگردم ، میدوم ، میرم و میرم و آخر سر میرسم به بن بست … به بن بست های فکری … این اواخر زیادم شدن …. خسته تر میشم و همونجا، زیر دیوار ته بن بستم، میشینم و تمام …

There was nothing in sight but memories left abandoned there was nowhere to hide, the ashes fell like snow and the ground caved in between where we were standing And your voice was all I heard that I get what I deserve

بزرگترین دلخوشی من یه سری اسمن ، یه سری دوست … تو فکر گسترشش بودم و گفتم “بیا خوشم میدار” و ای کاش قبلش میدونستم که میشه حتی جوابی نشنید … هرچند “خوشم بی تو” شنیدنم میتونست یه دل خوشی دیگه باشه …نه ؟ میخوام دور بشم،دوباره فاصله رو تجربه کنم؛فاصله زیادم بد نیس … گاهی اتفاقی میفته که آدم میرنجه… اگه جلوی افتادن اتفاق رو نمیگیرید ، حداقل از رنجیدنم نرجید …

So give me reason to prove me wrong, to wash this memory clean Let the floods cross the distance in your eyes Give me reason to fill this hole, connect the space between Let it be enough to reach the truth that lies across this new divide

خستم … خسته ی خسته …. و این خوره که بشکل خستگی داره در درونم بزرگ تر میشه خسته ترم میکنه … خسته ام … همین …

In every loss, in every lie, in every truth that you’d deny and each regret and each goodbye was a mistake too great to hide and your voice was all I heard that I get what I deserve …


جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو . . .

حسی مثل یک کاغذ مچاله شده دارم

کاغذی که روزی رویش نقاشی کشیده شد،

آسمان و ماه و ستاره و گل و درخت و چندین دوست

سپس روی آن همه رنگ ، واژه هایی نقش بست

شعر هایی و داستان هایی

چندی ماند

چندی خوانده شد

و آخر

مچاله شد

.

.

گذشت . . .

گذشته . . . 

جایی که دارم توش زندگی میکنم ، آره گذشته . . . کلی خاطره ، نوشته ، گاهی نقاشی و رنگ  ، واژه و سکوت ، کتاب و دفتر و . . . گذشته . . . شاید شعر ، شعر های سوخته ، صدا و شستی و پیانو و  خواب های طلایی . . . گذشته . . .

گاهی ، یه کلمه، یه اتفاق ، یه پدیده ، پرتم میکنه به گذشته ، به دور دورا ، به اون روزای زیبا ، به خنده هامون ، به باهم بودن ها ، به سادگی ها ، به  عکس های یادگاری، گچ بازی ، به کلاسی با پرده های نارنجی ، به حیاطی با اقاقیا ، به انشاهای کودکانه، به . . . . 

رفت و گذشت . . . 

 وقتی با خاطره ها تنها میشم ، گاهی گریه ام میگیره ، گاهی بغض میکنم ، گاهی دلم یه  آغووووووووووووش میخواد ، یه آغوش پر از آرامش ، دلم دوست میخواد ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب ، دوستای خوب . . . آره دوست ، دوستای خوب . . .

دلم تنگه و دلتنگم گاهی .

گذشت . . . گذشت . . . و در حال گذشتنم . . . 

عمر ما کوتاس ، چون گل صحراس ، پس بیایید . . . 

p.s:mi sopiras vin, mian nuran amon , min maltrafas vian mirindan voĉon siblantan min amas vin kaj respond mi amas ankaŭ vin ami . . .

هوووم

گاهی سخت میشه نقطه شروع واسه گفتن یه سری حرف رو پیدا کرد، الان این مشکل رو دارم! شاید یه بگین یه سری حرفای لجام گسیخته اس اینا، ولی در واقع صادقانه های منن!

تو جهان همه میخوان تو تعادل باشن و همین باعث به وجود اومدن یه سری حدود میشه، مثلا حد روچ [ حدی که اگر قمر بیشتر از اون به سیاره ی مادرش نزدیک شه، تکه تکه میشه] توی روابطمون با همدیگه یه چنین حدی باید باشه! زیاد نزدیک شدن، کوچیکترهه رو نابود میکنه! و اگه بیش از اندازه فاصله بگیره واسه همیشه دور میشه ! توجه کنین به این نکته !

چیز دیگه ای که خیلی آزارم میده اینه که هی منو با گذشته ام مقایسه میکنین، نازنین فلان تاریخ این طوری بود، فلان حرفها رو قبول داشت، چنین میکرد و اینا ! این حرفاتون یه سری گذشته اس، یه سری چیزیایی که الان نیستن! باور کنین که کاملا به گذشته ی من آگاه نیستید! چه دوستان مجازی و چه حقیقی! دلیلی هم نداره من بیام و از گذشته ها حرف بزنم وقتی میدونم چیزی برنمیگرده! از همینی که هستم، از الان، از این اکنون لذت میخوام ببرم!

یه سری افراد هستن، بی اندیشه و خرد، تو فکر دزدین افکار این و اون! یه مثال ساده، چنین فردی میاد و سوالی میپرسه، جوابی میگیره، بعد از مدتی، توی یه جمع با اون فرد حاضرید و بحثی میشه مربوط به سوال اون فرد، و میبینید که چطور جمله های شما رو مو به مو، حتا با تکیه های شما به کار میگیره! موجود ضعیف و کم شعوریه! بدون استفاده از عقل و منطق خودش [جای شک داره که آیا از چنین نعمتی برخورداره یا نه] حرفهای شما رو به اسم خودش تحویل دیگران میده ! از این قبیل آدما نباشید لطفا ! خوشم نمیاد . نیایید به من بگید که چرا توهین کردی، یا مخاطبت کی بود و اینا، چون کس خاصی فعلا مد نظرم نیست، بر اساس یه سری اتفاقهایی که شاهدشون بودم گفتم .

نکته ی بعدی این میتونه باشه که همیشه اشتباه از طرف مقابل نیست! آخه عزیز من به کارای خودت، به کم کاری خودت دقت کن، تمرکز کن روشون، بعدا بقیه رو متهم کن! کج فهمی خیلی بده! خیلی .

اگه اسم این رو میخواین بذارید “غرور” ، باشه، مشکلی ندارم باهاش، ولی گاهی مغزم، خیلی بهتر از چیزی که تصور بکنید کار میکنه و پدیده و حادثه های رو درک میکنه! بدی تیز بودن هم اینه! و انسان همان چیزی میشود که هر روز بدان می اندیشد! من راهمو پیدا کردم، هر چند پر خطر، هر چند پر از پرتگاه، میدونم چی میخوام، چیکار باید بکنم، با کیا برم، کیا بشن تکیه گاهم، چطور پیش برم، کجا پامو بذارم، میدونم! امسال دارم لذت میبرم واقعا از خیلی چیزا! از درس خوندن، از مدرسه رفتن، از پیچوندن کلاسا، از خندیدن، از حل مسئله ! غرق خوشحالی میشم وقتی میبینم تو مدرسه چقدر حامی و پشتیبان دارم، وقتی حرفای امیدوار کننده ای میشنوم که انتظارشو نداشتم !

در آخر ببخشید اگه زیادی حرف زدم، نق زدم، زر زدم، باید میگفتم ؛ جای زیادی تو مغز [اگه موجود باشه] اشغال کرده بود. سعی میکنم پستای بعدی رو محتواشون رو بالا ببرم! چه ادبی باشه، چه اجتماعی و چه علمی !

پیش گویی[اتفاق میفته/ میدونم]: یکی از پستای تابستان ۸۸ ، توی همینجا، عکس من و دوستان خواهد بود با مدال های کسب شده مان ! دور از واقعیت نیستش! نیستش!

و آن گاه که از رفتن خسته شدی ، بدو .

گرفت ها

حادثه ها

از خیال ها

از من ها و تو

جدا است

پ.ن: ماه گرفتگی، خورشید گرفتگی و در آخر دل گرفتگی

پ.ن: دلم میخواست هرازان واژه را همینجا اعدام میکردم، دلم هنوز هم میخواهد

پ.ن: این بلور های ناهم آهنگ فاصله ها را درخشندگی کدامین ستاره آب خواهد کرد؟

p.s

Some days I want love and some days I don’t

sometimes I can feel it then suddenly it’s gone,

Some days I can tell you the truth and some days I just don’t,

only a change of mood, dream comes out

Someone does something too quick or too soon, a move not made, one made too late,

Armies of words can not hope to contain

that it comes and it goes

and I can’t seem to hold

And there’s nothing I own and

it breaks me when it goes . . .

Dido- Safe trip Home-