مثـ+ـبت انديش

مثـ+ـبت اندیشی من

از وقتی برگشتم ایران، حال و روز عجیبی دارم، انگار چشمه ی تمام نشدنی انرژی ام، امید دارم ، خوشحالم و از خستگی ها و عصبی شدن های ناگهانی میگذرم .

تغییر کردم. اعتراف میکنم و این نازنین جدید را خیلی دوست دارم، نازنینی که نخواهد شکست! تغییر نگرش، تغییر عادت ها و روزمرگی ، شکستن حلقه های پوچی و سردرگمی .

خواندم”خداحافظ دوست قدیم” و من به او خندیدم! به این خداحافظی مثبت نگاه میکنم. تاریخ مصرف این دوستی گویا سه سال بعد از آشنایی بود؛ هرچند هنوز سه سال نشده است. به هرحال شاید با ادامه ی این دوستی بوی گندیدگی اش همه جا را فرا میگرفت.

شاید گفتن بعضی حرفها درست نباشد، حرفهایی که باید گفته بشوند و همچنان ناگفته بمانند! مغز من پرشده از این گونه حرفها و واژه ها. حرفهایی که چون حباب هوایی مرا فرا گرفته اند و اگر زیاد به این حباب هوا نزدیک بشویم نابود خواهد شد. فاصله ها را رعایت کنیم.

مثـ+ـبت اندیشی من، نخواهم شکست !

پ.ن:بُل بُل ! یادم، یادت، یادمان بخیر! یاد آن روزها نیز

پ.ن: ای بابا! پست بعدی صد در صد یک پست ریاضیایی خواهد شد! قول میدهم