incomplete

IT WAS WRITTEN CAUSE SOMEONE CARES!

اگر حس های مبهم و گنگ من،در من ضرب نمیشدند تا مجبورم سازند بر زندگی تقسیم شوم،هیچ گاه دستانم واج ها را جمع نمی بست! بگذار تنهاییت را با “امیدیبه تفرق بکشانم! ن.ف-

تو که از من نمی هراسی؟ آه نه… من اعجوبه ای هستم…احساسی که دروغ نمی گوید و پیامی که به ناچار شنیده میشود…میدانم!
تو که از من نمی هراسی؟ از واژه هایی که به تسخیر دستم در آمده اند و صداهایی گوش به فرمان؟
مقابل هم ایستاده ایم.من تنها،تو تنها…مقابل هم؟چند تصویر میبینی؟چندتا؟ بینهایت؟ نه… نه … بی نهایت منهای دو تا ! دقیقا دوتا کمتر…دوتا زیاد تر شمردی زیبایم!آه میدانی؟می دانی دانایم؟! میدانی…
من نیز نمیدانم! چه زیبا…چه یخ و آتشین…
آه دانایم…اندوهگین نمیشوی که تو را با این نام می خوانم؟نمیشوی دیگر؟نه؟!
“احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگویند”کاش احساس بودم..تو احساس منی دانایم..تو احساس منی..بی دروغ…بی نیرنگ…من این گونه می پندارم احساسم.
واگویه ها … بازی ها… احساس ها … تو به خوابم می آیی،احساسم. بشیر و نذیر منی ! زیبایی و هراس آلود.میدانی احساسم؟ گاه از تو میترسم چرا که تو هیچ گاه دروغ نگفتی.احساسم تو فردا را خواندی!همه را !سطر به سطر! واژ به واژ !آه کاش احساس باقی می ماندی دانایم! نه اینکه راست نگفته باشی…نه ….نه …تو دانایی…دانایی….و احساس من واگویه های پریشانی..آشفتگی…تو آرامی دانایم…آرام…من این گونه می انگارم…انگارها‌ ی من آرامش یخی صادقانه ای است..یخ…آرامش…دانایم!
دانایم؟!تو را چه میشود؟از زمین چه میروید؟چه؟! دانایم نمیدانی؟می خواهی خود در زمین فرو میروی؟ نه دانایم…از زمین آینه می روید؛این را احساسم می گوید…صبر کن…نرو…دانایم؟این گونه نخوانمت؟باشد،زیبایم صبر کن…از زمین آینه می روید…نگاه کن…دیده ام نگاه کن..میبینی…تصویر ها را شمردی؟تک به تک آن ها را؟ بی نهایت منهای دو تا نشد؟آه دیده ام..ما که تصویر نیستیم…نه…راست نمیگویی احساسم…حرفهایت بوی ابتذال میدهد…یعنی چه؟دانایم تو که تصویر نبودی! من نیز!
چه میگویی؟آری تو احساسم بودی ولی نیستی نه آنکه راست نگفته باشی،تو هراس آلودی! راست میگویی احساسهایم به ابتذال کشیده شده اند.باز که مقابل هم ایستاده ایم! میدانی زیبایم؟!آری،ما از زمین میروییم… دیدی؟بی نهایت منهای دو تا شد؟میدانی دانایم؟باید رفت. با من می آیی؟!دیدی؟تصویرها ماندند…”ما” رفتند.
آکنده از تو شده ام. من از من دیگر نمی هراسد!بر قامت من دگر نقش نمی بندد سهم …
-ن.ف-

پ.ن:کاش من دانا بودم! نوشته ها از آن من است افسوس که دانای کلی در کار نیست! دانایم..به پرسش من نخند،ولی تو کیستی دانایم؟!

پ.ن:
معشران گره از زلف یار باز کنید/شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند کنید/ که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد/گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است/چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است/ که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هران کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق/بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ/حوالتش به لب یار دلنواز کنید

پ.ن: چگونه به تو اعتماد کنم،دوست من؟! تو که هیچ گاه به من تکیه نکردی،اعتمادی نکردی،مرا لایق ندانستی؟! بگذار آرام آرام در خود بمانم…

پ.ن:بغض نکن،گریه نکن،اگر چه غم کشیده ای /*/برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای –افشین مقدم-

پ.ن:دیشب عجیب بود،عجیب….انگار شب تمام نشد…زمان نمیگذشت…بی سابقه در تاریخ زمان…من از مرگ می هراسیدم!….