نوشتن،همین و تمام

نوشته هایی برای نوشتن ، همین

Boats and Birds

شاید قلب من یه خونه‌ی قدیمی در حال فروریزی هستش.. از ترس اینکه خونه رو سر بقیه خراب شه، همه رو انداختم بیرون… از ترس اینکه تازه واردی باعث تخریب بیشتر خونه شه، همه‌ی راه‌های ورود رو بستم، درها تو غل و زنجیرن…پنجره‌ها هم… تک و تنها نشستم و به دیوارها و نقاشی‌هاش نیگا می‌کنم… به روزایی که نور از پنجره‌های رنگیش میزد تو… رقص نور و رنگ… صدای خنده‌ها و گریه‎هایی که میپیچید تو اتاق‌هاش… به تک و توک گل امیدی که تو باغچه مونده و هر روز آب دادن بهشون سخت‌تر میشه… می‌ترسم یه روزی با صدای در، این تنهایی خونه بشکنه… تا سر ذوق بیام و دستی به سر و روی این خونه بکشم تا بتونم در رو باز کنم… برم ببینم و کسی نیس… شیطنت بچه‌های سر به هوای تو کوچه بوده… یا اینکه به هوای دوست بدوئم سمت در، ببینم یه نفر که گم شده، دنبال آدرس میگرده… یا اونقدر منتظر صدای پای آشنا باشم که برف سنگینی بباره و من و این خونه‌ی قدیمی زیرش بمونیم… یا زلزله‌ای بیاد و زیر آوار این خونه بمونم…

 

پ.ن. آهنگ زیر رو دوست دارم… آهنگی که یک زمانی تو این خونه زیاد بهش گوش می‌دادم…



Dolente

هر صبح، دلم می‌خواهد با بوسه‌ای مرا بیدار کند. بوی قهوه‌ای که برایم دم کرده در اتاق بپیچد. پرده‌ها را کنار بزند، پنجره را باز کند و بگوید “صبح بخیر، امروز هوا عالیه!”. با لبخندی کنارم روی تخت بشیند و موهایم را شانه کند.

کاش، حداقل در خانه‌ی سالمندان به این آرزوی من توجه کنند.

 

تئوری اطلاعات

این سودا زدگی تمامی ندارد… کافی است یک آن افسار فکرم از دستم رها شود، من می‌مانم و هجوم یک‌باره‌ی خاطرات… خوب و بد… از سال‌های دور تا همین یک سال پیش… خودم را می‌بینم… تو را… هنوز “تو”یی… تصویر به‌قدری شفاف و واقعی است که انگار  چند قدم جلوتر بیایم می‌توانم “ما” را در آغوش بگیرم… و همان‌قدر دور… و هر لحظه‌ای که می‌گذرد، این خاطرات باارزش‌تر می‌شود…

 

توضیح، تئوری اطلاعات شانون: ارزش یک پیشامد یا متغییر تصادفی با احتمال وقوع آن نسبت عکس دارد. به بیان دیگر، هر چه احتمال وقوع یک پیشامد کم باشد، ارزش آن بیشتر است.

گلچهره مپرس

به کجاها برد این امید ما را؟

“غمگین‌ترین لحظه‌ی تحویل سال نو، از آن امسال است…”

نشد این عاشق سرگشته صبور

“باور کنم که صد روز گذشت…؟ کدامین واژه می‌تواند چگونه گذشتن این روزها را بیان کند…؟”

نشد این مرغک پربسته رها

“انگار آغاز این بهار مهر تاییدی است بر آنچه که در این یک سال گذشت… تایید اینکه هر آن‌چه گذشت، خواب نبود…”

به کجا می روم یارا؟ به کجا می برد مارا؟

“و این درد… و این زخم… امیدها… حرف‌ها… باورها… گذشته و آینده‌ام… و این بی‌وزنی…”

ره این چاره ندانم به خدا نشود دل نفسی از تو جدا

“ای کاش می‌شد به یاد نیاورد… هر صدایی… هر بویی… هر اشاره‌ی کوچکی… شوخی کیهان با من…”

به هوایت همه جا در همه حال…

“جای خالی آدم‌هایی که دوست‌شان داشتم و دارم…”

به امیدی بگشایم شب و روز پر و بال…

“و فکر این‌که شاید سال دیگر و سال‌های بعد ار آن، در چنین روزی تنها خواهم بود…”

غم عشقت دل ما را

به کجاها برد بالا؟

 

بوییدن سیبی

حال و هوای عجیبی دارم… یه دلتنگی عجیب… یه حس خوب مجهولی …

انگار امروز، فقط امروز نبود… چندین روز از گذشته و امروز رو موازی هم تجربه کردم… همزمان با غافلگیری مریم، من ذوق همیشگی دیدار رو داشتم… جای خالی امیرمسعود تو آشپزخونه موقع آشپزی و دور هم جمع شدنمون برای خدافظی باهاش.. قدم زدن تو سنگفرش توی هوای سرد و یخ اسفند ۱۳۸۹… آهنگهایی که برچسب خاطره‎‌های خاصی بهشون خورده… لحظه‌های خاص… مریم یا سهیلا بود که گفت شاید ازین به بعد باید به فکر خاطره‌های جدید برا آهنگهای قدیمی باشیم… خاطرات یک تابستان دیگر و حس رهایی بعدش… موقع برگشتن به خونه، باد خنک و تازه‌ی بهاری لای موهام بود… و انگار یک لحظه برگشتم به عید و تهران ساکت…

امروز، فقط  ۱۴ام اسفند ۱۳۹۵ نبود… ۱۴ و ۱۵ اسفند ۱۳۸۹ بود… باز سیبی فراموش شد… عید ۱۳۹۰ بود…

امروز، روز عجیبی بود… روز خوبی بود با دلتنگی‌های دوست داشتنیش.

Limitless

هیچ‌وقت، یه حد بالایی برای خودم پیدا نکردم.

همیشه یه “نازنین” بهتر برام وجود داشت. حتی یه اپسیلن تلاش بیشتر، همیشه حد بالای دست یافتنی بود، حتی وقتی به اون حد رسیدم بازم یه حد بالای دست یافتنی دیگه و …

گاهی نرسیدن، این حس عدم رضایت، مچاله ام کرد ولی…

همیشه

بی حد و مرز موندم،

غیر این، دیگه “نازنین” نیستم.

بی حد و مرزم…

Op. 34

موسیقی عجیبه . خصوصا وقتی قرار باشه صدا رو خودت ایجاد کنی ، اوازی ، پیانویی یا هر ساز دیگه ای . اینکه موسقی چه فکرایی رو شکل میده ، اینکه چه حسی باهاش القا میکنی و …

الان حس راحتی دارم ، انگار سنگینی یه سال نُت و تمرین رو از دوشم برداشتن

الان به چند ساعت پیش فکر میکنم ، روی سن چه حسی داشتم ، چی شد ، چه صدایی شنیده شد ، چیکار کردم …

پشت پیانو به چی فکر میکردم

چه قدر قبل اجرا آروم بودم ، بیخیال … انگار هیچ اتفاقی در حال رخ دادن نیست ، انگار هیچی نشده ، انگار که برام مهم نیست  ، انگشتام درست حرکت میکنند یا نه …

ولی پشت پیانو …

محمد و حرفاش … من غرق نت بودم ، همه یا خیره به انگشتای من یا صدای ویولون  …

من ؟

من فقط میزدم ،حس رهایی داشتم ، میترسیدم صدای قلبم بلندتر از صدای پیانو شه …

من صدا بودم .

من رها شدم

دی ماه خوب

هیچ حسی دوست داشتنی تر از این نیست که بابابزرگ ، توی خیابون شلوغ تصمیم بگیره ماشین رو پارک کنه؛

من و مامان بزرگ مشغول حرفای خودمونی و همیشگی مون شیم ؛

و بابابزرگ با یه دسته گل برا مامان بزرگ برگرده .

 

همین حس های خوب و دوست خوب ؛ بین این همه آشفتگی ، منو آروم نگه داشته .

همین یه دوست خوب و نزدیک ، منو آروم نگه داشته .

چه قدر خوبه که هستی .