نوشتن،همین و تمام

نوشته هایی برای نوشتن ، همین

نوشتن همین و تمام دو

دلم نوشتن میخواهد
دلم هوس واژه های ناب گذشته را کرده است
دلم میخواهد باز با واژه ها بازی کنم بخندانمشان و ان ها را وادار به تحمل اشک هایم کنم
با این همه نمیشود نوشت
و من قانع میشوم به گفتن تنها
نوشتن
همین و
تمام

نوشتن، همین و تمام

دلم نوشتن خواست! نه روی کاغذ! انگشتانم از آن ها بیزارند! امشب پنج کاغذ سفید را حرام کردند! دو تا از آن بی گناهان تکه تکه شدند، همچنین آن نقش های پیرنگ. احساس خاصی به این پاره شدن ها ندارم، به اینکه توانستم مثل یک قاتل حرفه ای آن ها را به مرگ محکوم کنم، احساسی ندارم. دلم خواست که سراغ کتاب بروم ولی واژه ها ساده مرا پس زدند، میدانم تا مدت ها از کتاب بیزار خواهم بود، از همه شان،حتا آن هایی که آخر دفترچه ام نوشته ام تا سر فرصت آن ها بخوانم! واژه ها بی تفاوت اند، مثل من!

بهتر است از صدا ها هم من ساده بگذرم، انگشتانم از حال رفته اند، یخ زده اند، آن ها محکومند شکنجه شوند، انگشتانم را میگویم، دلیلش را میدانم، میدانم و ای کاش نمیدانستم! گاهی نداستن خوب است، درد نداستن کمتر از درد دانستن است! صدا ها در مغزم می چرند، نمیدانم علف های احساس روییده در مغزم چه مزه ای دارند، امیدوارم صدا ها از خوردن آن ها مسموم نشوند!

یاد داستانی افتادم؛ داستان پسری که هر شب سرش را با این امید به بالش می گذاشت که دیگر چشم هایش را نگشاید، ولی هر صبح میگشود تا اینکه یک شب با امید درینه اش به خواب رفت و هرگز بیدار نشد! هر بار این داستان را میشنیدم تنم به لرزه می افتاد، گاهی لبم را می گزیدم تا صدای هق هقی شنیده نشود، حالا میفهمم که چرا هر صبح که چشمم را گشودم با امید آن را شب میکنم: “با امید صبح ِفردایی دگر نخواهد بود”. (این داستان را محمد برایم بارها گفته است!دوستش دارم)

منتظرم، منتظرم تا دوباره لب های پدرم بجنبند و حرف از بی برگشت شدن سفرم به میان بیاید، من خونسردانه بگویم ” دوشنبه از مدرسه مدارکم را میگیرم” کاش به میان بیاد و من از این میان حذف شوم! در نوع خودش در “اینجا” بودن، در نقش ” نازنین” بودن آزاردهنده است خوشبختانه نمیدانم که آیا با نازنین بودن آزاردهند است یا بی نازنین !؟

مغز من تاریک شده است، سرد و نمور، به احتمال زیاد اگر در روزنامه آگهی استخدامی با عنوان ” تارک دنیا مورد نیاز است” ببینم، بی درنگ مراجعه خواهم کرد. به فکر کردن نیاز دارم، به سکوت خالصانه با صداهای داخل مغزم.

دست هایم را ها میکنم بلکه گرمتر شوند، صبح ِ فردایی اگر باشد، قهوه ی یخ زده ی تلخی خواهم نوشید، پشت این میز خواهم نشست و با خود زمزمه خواهم کرد آیا این ها همه برای این بود که بگویم دلم نوشتن خواست؟