نقل از دگر

آرامش یخی صادقانه ای.

هنوز هم سردتر از تو ام

هرگز تو مرا این گونه یخی دیده بودی؟

اما حالا چه؟!کاملا یخی بودن را حدس میزنم

یخی و واقعا شناور.

ظاهرا دیگر وقتی نمانده است.افسوس که در زندگی، زمان برای ما همیشه محاسبه شده است.می‌خواهم بگویم که وقت زیادی نمانده،اما در واقع ادامه دارد و هرگز هم وقت زیادی نمی‌ماند.

زمان شتابان،عزیزم!

آیا زمان شتابان را احساس میکنی؟!

میدانی، یک روز هم کافی است. واقعا یک روز، چند ساعت فقط، به تو اطمینان می‌دهم.خواهش می‌کنم، فقط چند ساعت… چند دقیقه…

 عمر کوتاه است.

-آنتونیو تابوکی

من فکر میکنم،

هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ

احساس میکنم،در بدترین دقایق این شام مرگ زای

چندین هزار چشمه خورشید در دلم، می جوشد از یقین

احساس میکنم ،در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب ناگهان، میروید از زمین

آی ای یقین گمشده

ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو

من آبگیر صافی ام اینک به سحر عشق از برکه های آینه راهی به من بجو

من فکر میکنم، هرگز نبوده دست من اینسان بزرگ و شاد

احساس میکنم،در چشم من به آبشر اشک سرخگون

خورشید بی غروب سرودی کشید نفس

احساس میکنم،در هر رگم به هر طپش قلب من کنون

بیدار باش قافله ای میزند جرس

آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب

در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه

گیسوی خیس او خزه بود چون خزه به هم

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم

-احمد شاملو-

نفهمیدن سوءظن می آورد.(راز داوینچی-فصل هشتم)

I went to woods because I wished to live DELIBERATELY. I went to live deep & suck out all morrow of life. To put to rout all that was not life.

And not, when I come to die, discover that I had not lived.

من به جنگل رفتم چون سر ان داشتم که آگاهانه زندگی کنم.من بر آن شدم که ژرف بزیم و تمامی جوهر حیات را بمکم.هر آنچه را که زندگی نبود ریشه کن کنم؛ تا آن دم که مگر به سراغم می آید،چنین نپندارم که نزیسته ام.

-ثارو

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *