still Life

میگم ” باید خوب باشی … باید محکم‌تر از همیشه بایستی … به همه‌ عالم و حادثه‌ها عمود باشی … ”

ولی

حس یه آفتاب‌گردون بی خورشید دارم .

 

stlii life

 

پ.ن. دلم میخواد برم موزه‌ی ون‌گوگ… ساعت‌ها…روزها بشینم و به کاراش نیگا کنم.

پ.ن: نقاشی طبیعت بی جان “پانزده گل آفتاب گردان” ون گوگ ۱۸۸۸

Limitless

هیچ‌وقت، یه حد بالایی برای خودم پیدا نکردم.

همیشه یه “نازنین” بهتر برام وجود داشت. حتی یه اپسیلن تلاش بیشتر، همیشه حد بالای دست یافتنی بود، حتی وقتی به اون حد رسیدم بازم یه حد بالای دست یافتنی دیگه و …

گاهی نرسیدن، این حس عدم رضایت، مچاله ام کرد ولی…

همیشه

بی حد و مرز موندم،

غیر این، دیگه “نازنین” نیستم.

بی حد و مرزم…

سرگردان به کنار پاییز رسیدم

دارم پاییز طلایی گوش میدم …

فکرم.. ذهنم… مثل درختی که برگ‌هاش رو رها کرده و الان داره توی اسمون نگاهشون میکنه.

تصویرای محوی تو ذهنمه … از نقاشی با گواش و آب رنگ و کاست های پیانو… چند تا از نقاشی ها هنوز تو ذهنمه … اون ترکیب رنگ ها … قلمو ها … موهای بافته ی من و نقشه ام برای درست کردن قلمو از موهام… شابلون های مهندسی …

 

پ.ن: سایت فریبرز لاچینی و پاییز طلایی *