let me …

بگذارید بی مرگ نفسی آسوده کشم!

(سکوت نیست،غریو گونه بخوانش)

(شاید شاملو بی دلیل نگفت “غریو را تصور کن….)

شگفتا که من چند بار زنده شدم/ بی گمان از برکت دم عیسی ام بوده است

[بخشی از غزل ۱۰۷ گذشته !]

مسیحا در درون توست،در درون خود من

دم هایم،دمهایت

همه معجزه ای از زنده کردن

همه از زنده بودن!

(زندگی گناه بزرگی است که همه به آن آلوده شده ایم،پس شادمان در آتش این گناه بسوز)

[از دیالوگ های ناتمام من![

تکرار و تکرار و تکرار ….

(از اول بخوانش)

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم…

(شاملو نا امید نبود،بی امیدکم)

چون میرود هست،هست برای اینکه برود…

(به خود نگاه کن،واقعا نمیبینی که شبیه مرداب شده ای؟!)

بگذار بی اندیشه ی مرگت نفسی آسوده کشم!

(….)

IT WAS WRITTEN CAUSE SOMEONE CARES!

اگر حس های مبهم و گنگ من،در من ضرب نمیشدند تا مجبورم سازند بر زندگی تقسیم شوم،هیچ گاه دستانم واج ها را جمع نمی بست! بگذار تنهاییت را با “امیدیبه تفرق بکشانم! ن.ف-

تو که از من نمی هراسی؟ آه نه… من اعجوبه ای هستم…احساسی که دروغ نمی گوید و پیامی که به ناچار شنیده میشود…میدانم!
تو که از من نمی هراسی؟ از واژه هایی که به تسخیر دستم در آمده اند و صداهایی گوش به فرمان؟
مقابل هم ایستاده ایم.من تنها،تو تنها…مقابل هم؟چند تصویر میبینی؟چندتا؟ بینهایت؟ نه… نه … بی نهایت منهای دو تا ! دقیقا دوتا کمتر…دوتا زیاد تر شمردی زیبایم!آه میدانی؟می دانی دانایم؟! میدانی…
من نیز نمیدانم! چه زیبا…چه یخ و آتشین…
آه دانایم…اندوهگین نمیشوی که تو را با این نام می خوانم؟نمیشوی دیگر؟نه؟!
“احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگویند”کاش احساس بودم..تو احساس منی دانایم..تو احساس منی..بی دروغ…بی نیرنگ…من این گونه می پندارم احساسم.
واگویه ها … بازی ها… احساس ها … تو به خوابم می آیی،احساسم. بشیر و نذیر منی ! زیبایی و هراس آلود.میدانی احساسم؟ گاه از تو میترسم چرا که تو هیچ گاه دروغ نگفتی.احساسم تو فردا را خواندی!همه را !سطر به سطر! واژ به واژ !آه کاش احساس باقی می ماندی دانایم! نه اینکه راست نگفته باشی…نه ….نه …تو دانایی…دانایی….و احساس من واگویه های پریشانی..آشفتگی…تو آرامی دانایم…آرام…من این گونه می انگارم…انگارها‌ ی من آرامش یخی صادقانه ای است..یخ…آرامش…دانایم!
دانایم؟!تو را چه میشود؟از زمین چه میروید؟چه؟! دانایم نمیدانی؟می خواهی خود در زمین فرو میروی؟ نه دانایم…از زمین آینه می روید؛این را احساسم می گوید…صبر کن…نرو…دانایم؟این گونه نخوانمت؟باشد،زیبایم صبر کن…از زمین آینه می روید…نگاه کن…دیده ام نگاه کن..میبینی…تصویر ها را شمردی؟تک به تک آن ها را؟ بی نهایت منهای دو تا نشد؟آه دیده ام..ما که تصویر نیستیم…نه…راست نمیگویی احساسم…حرفهایت بوی ابتذال میدهد…یعنی چه؟دانایم تو که تصویر نبودی! من نیز!
چه میگویی؟آری تو احساسم بودی ولی نیستی نه آنکه راست نگفته باشی،تو هراس آلودی! راست میگویی احساسهایم به ابتذال کشیده شده اند.باز که مقابل هم ایستاده ایم! میدانی زیبایم؟!آری،ما از زمین میروییم… دیدی؟بی نهایت منهای دو تا شد؟میدانی دانایم؟باید رفت. با من می آیی؟!دیدی؟تصویرها ماندند…”ما” رفتند.
آکنده از تو شده ام. من از من دیگر نمی هراسد!بر قامت من دگر نقش نمی بندد سهم …
-ن.ف-

پ.ن:کاش من دانا بودم! نوشته ها از آن من است افسوس که دانای کلی در کار نیست! دانایم..به پرسش من نخند،ولی تو کیستی دانایم؟!

پ.ن:
معشران گره از زلف یار باز کنید/شبی خوش است بدین وصله اش دراز کنید

حضور خلوت انس است و دوستان جمعند/و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید

رباب و چنگ به بانگ بلند کنید/ که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید

به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد/گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است/چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

نخست موعظه ی پیر صحبت این حرف است/ که از مصاحب ناجنس احتراز کنید

هران کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق/بر او نمرده به فتوای من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ/حوالتش به لب یار دلنواز کنید

پ.ن: چگونه به تو اعتماد کنم،دوست من؟! تو که هیچ گاه به من تکیه نکردی،اعتمادی نکردی،مرا لایق ندانستی؟! بگذار آرام آرام در خود بمانم…

پ.ن:بغض نکن،گریه نکن،اگر چه غم کشیده ای /*/برای من فقط بگو خواب بدی که دیده ای –افشین مقدم-

پ.ن:دیشب عجیب بود،عجیب….انگار شب تمام نشد…زمان نمیگذشت…بی سابقه در تاریخ زمان…من از مرگ می هراسیدم!….

روبان قرمز دور کره زمین

دیشب خواب از سرم پریده بود هی تو خونه پرسه میزدم .بعدش دیدم این طوری نمیشه رفتم برداشتم “روبان قرمز به دور کره زمین” رو خوندم! خیلی قشنگ بود.هم تصاویر صفحه ها هم نوشته ها.یه کتاب بی نظیر البته به نظر من! بعضی قسمتاشو دوست داشتم تایپ میکنم.اگه تونستین کتاب رو گیر بیارین و بخونین.ارزشش رو داره.

روبان قرمز به دور کره زمین

نویسنده:ناصر یوسفی

تصویرگر:حمیدرضا اکرم
***
وقتی به دنیا آمد در گوشه ای از زمین بمبی منفجر شد.شاید اگر همان لحظه به فضا سفر میکرد ،می توانست کره ی زمین را با روبان قرمزش را ببیند.صدای گریه های کودکان و زنانی که از حمله ی بمب ها حان سالم به در برده بودند،آن قدر زیاد بود که اجازه نداد او با تولدش گریه کند.شاید دلیلی برای گریه ی خود نمیدید. شاید رفتن و یا ترس از رفتن برای زنده ها به مراتب سخت تر از به دنیا آمدن کسی بود که هیچ تجربه ای از دنیا نداشت.نه آمدنش و نه رفتنش در آن لحظه چیزی نبود که بخواهد برای آن کاری انجام بدهد.به صدای گریه ی کودکان دیگر گوش کرد.او پر از صدا شد و پر از تصویر روبان قرمز به دور کره ی زمین.

***

از همان روزهای اول و شاید وقتی که کمی بزرگتر شد توانست انسان ها را فرای شکل ظاهرشان ببیند.او میتوانست حتی احساس های انسان ها را ببیند.او مردم را در قالب چشم و گوش و دماغ نمی دید،او انسان ها را با حس های عاطفی شان میدی: خشم،قهر، شادی،درد،تنهایی،سرور،دلتنگی،ترس و ..

بدین ترتیب بود که او هر ساعت از روز،انسان های پیرامون خود را به شکل های متفاوتی درک می کرد.

***

همان طور که بزرگ میشد،مرزهایش با دیگران شکل گرفت،اما هر روز سعی میکرد که مرزهایش را توسعه دهد.او در شناخت و درک غیرقابل خطایش غوطه می خورد.چون او فقط احساس ها را درک میکرد و احساس ها هیچ گاه دروغ نمیگفتند.

اطرافیانش او را عجیب می یافتند.

گروهی از او می ترسیدند

گروهی از او فرار میکردند.

گروهی او را دست می انداختند.

گروهی در کنار او سکوت را تجربه میکردند.

او در تخیل خود زندگی میکرد.مرزی بین تخیل و واقعیت برای او نبود.در سکوت به راحتی وارد دنیای تخیل خود میشد و در آنجا زندگی میکرد.

***

هیچ مرزی برای او وجود نداشت.همه ی مرزها را به راحتی طی میکرد.گذشته،امروز و فردا در حد کلمه هایی بودند که او آن ها را درک نمیکرد.می توانست به راحتی وارد دنیای آینه ها شود و از نزدیک چهره ها را لمس کند.وقتی آینه را کشف کرد،توانست انسان های پیرامون خود را ببیند.او فقط در داخل آینه ها میتوانست انسان ها را در قالب چشم و گوش ببیند.او یاد گرفت برای اینکه بتواند دیگران را جسمانی ببیند به دنیای آینه ها سفر کند.هر کسی را که می خواست جدا از احساس هایش ببیند،آن وقت درگیر آینه میشد و با تصویر آینه او یکی میشد.

***

هیچ کس نمی دانست که چرا اون این گونه است.دیگران نمیتوانستند او را درک کنند.غافل از اینکه اون نیز دیگران را درک نمیکرد.او بی توجه به قضاوت دیگران رشد میکرد.

***

او فهمید که حتی اجازه ندارد رویاهای انسان ها را تغییر دهد.شاید آن ها حق داشتند هر آنچه باشند که دوست دارند.حداقل در رویاهایش چنین حقی را داشتند.

***

یک روز که خیلی غمگین بود،روی یک صندلی نشست.سرش را به صندلی تکیه داد و گفت:

-خسته شدم.

صندلی پرسید:

-از چه خسته شدی؟

-از اینکه باید مراقب باشم.از اینکه خودم نباشم.از تفاوت هایم خسته شدم.

صندلی پرسید:

تفاوت؟چرا فکر میکنی تفاوت است.تو هستی! همان طور که دیگران برای خودشان هستند.

او با هودش فکر کرد و سپس گفت:

-اجازه ندارم با رویاهایم باشم.اجازه ندارم به خواب های دیگران بروم.اجازه ندارم رویاهای دیگران را ببینم.فکر میکنم خیلی تنهایم.میدانی؟هیچ کجا جای من نیست.دستم را پس میزنند.

و برای اولین بار گریه کرد.

ناگهان زمین تکان خورد و گفت:

-من همیشه با تو هستم! من بزرگم،پهناورم! از اینجا تا آن سوی افق گسترده ام.مهم مکانها نیستند،مهم تو هستی که کجا باشی! هر کجا که باشی آنجا بهترین است

***

جوی خون از مرگ انسان ها به راه افتادونوار باریکی از خون در دشت ها حرکت کرد.در گوشه ای از زمین گروهی از انسان ها باروت را کشف کردند و توانستند هم آتش بازی شبانه را در یک جشن باشکوه به راه بیندازند و هم توانستند اسلحه هایی را بسازند که تیرهای آنها را به دور ترین نقطه پرتاب کند.

ابزار های جنگی روز به روز کامل تر شد.سلاح هایی که می توانست جوی خون را پررنگتر کند.وقتی انسان ها کشف کردند که زمین گرد است گروهی این احتمال را دادند که این جوی خون حتما کره ی زمین را دور زده است و از همه ی سرزمین ها گذشته است.

پس از قرن ها انسان پیشرفته،ابزاری ساخت که می توانست در یک چشم بر هم زدن ملتی را از بین ببرد.تصویر قارچ بزرگی در اوج آسمان شکل گرفت و وقتی انسان توانست به کره ماه سفر کند و در ماه بنشیند،در همان جا بود که دیدند کره زمین را بایک روبان قرمز که نشان همان جوی خون بود،پیچیده اند.

او با این تصویر هولناک از این سفر بیرون پرید.

از آن لحظه از دیگران بدش آمد.گویی تنها وظیفه ی انسان ها این بود که در گوشه و کنار زمین جنگی به راه بیندازند،سلاح تازه ای را اختراع کنند و به پررنگ شدن جوی قرمز کمک کنند.گویی کارشان فقط کنار گذاشتن دیگران بود.کافی بود که کمی تفاوت داشته باشی تا تو را حذف کنند.همان کاری که با او کرده بودند.

***

پرسید: رویا بسازم؟!چگونه؟

آینه گفت:

-موجود غار نشین با رویاهایش به انسان تبدیل شد.رویاهایی بساز که صلح،شادی و برکت را برای انسان ها هدیه بیاورد.

***

سعی میکرد یگانگی خود را پنهان کند.اما او یکی بود.چه در خواب،چه در بیداری.

***

او لحظه به لحظه گشوده تر میشد.گویی مولکول هایی معلق در یک شیشه بود و ناگهان در تمام فضا پخش شد

او همه چیز شد

عشق شد

صلح شد

زندگی شد

خود رویا شد

شد تپش قلب من،شد تپش قلب تو.

***

اگه مبهم شد،اگه تیکه تیکه شد،اگه چیزی نفهمیدین،اگه دوست داشتم روی این قستما فکر کنی،اگه بعضی جاها قرمز شد،اگه و اگه…

بیخیال

خودت چطوری؟! 😀

ع ص ب ؟ خانه یا جهنم دنیایی؟

سلام!

خوبی؟! منم خوبم! یعنی اگه کار به کارم نداشته باشن خوبم!

بعضی موقع ها دیگه به آخر میرسم! می خوام داد بزنم بسه! بسه! زیادی تند دارین میرین،ترمز کنین !همه ی چراغ قرمزا رو رد شدین،این یکی رو تو رو خدا وایسین! وارد ورود ممنوع نشین! خیابونای یک طرف رو خلاف نرین! نرین دیگه!اه!چقدر بگم من؟! نمیبینین که به در اتاقم چند تا ورود ممنوع زدم؟! چندتا علامت خطر؟! یعنی چی اینا؟یعنی نیاین تو! یعنی وقتی تو اتاقمم یعنی به خودم نیاز دارم،فقط به خودم!یعنی می خوام کمی آسوده باشم! از همه کس و همه چی! به کی میگم من؟! به دیوارا! دقیقا به دیوارا! از بس “نازنین” نازنین” میکنن که می خوام داد بزنم نازنین و مرگ!

فرقی نداره براشون نازنین چه غلطی داره میکنه! خوابیده؟ بیداره؟! حالش خوبه؟! شدیدا به کسی نیاز داره که باهاش حرف بزنه؟! مهم واقعا؟! معلومه که نه!

جالب اینه که خواهر کوچیکمم بهم گیر میده! سر یه چای خوردن من باید به ملت ایران جواب پس بدم! چرا چاییت پر رنگه! چرا بی قند می خوری! چرا سرده۱ چرا این طوره چرا اون طوریه!

بقیه مهم نیستن! مهم اینه خونه رو هر چه بیشتر می خوام قشنگ ترش کنم،گرم تر، خرابش میکنن! به همین سادگی

شاید بی خودی گوگوش نخونده “اون جهنمی که میگن این خونه اس”

هستم و مستم! باید بازم از باده ی بیخیالیم بخورم! شاید حالم جا بیاد دوباره!

واااااااااااااااااااااااای فکر کن….

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال روزگار

یه نخ سیگار … یکم دود… یکم سکوت….وای چه شود!…

حیف وقتی یکم دود استنشاق می فرمایم تا یه سال به سرفه ادامه میدم! حیف…

UNIMPORTANT

WHO CARES?

*عمل تخلیه ی لحظه ای مغز شما با موفقیت انجام شد!*

می ام رو هم خوردم!همه چی درست شد!

(معدلمو حساب کردم،با کمترین نمره ها و اینا ۱۹٫۹۴! دهن مامان و بابا بسته میشود! >:) (

خوابا همگی رنگی! شبا همیشه ناز!

سلام

سلام

خوبی؟! خوشی؟ دیدی؟! عین سگ پشیمون نشدم از بستن وبلاگام؟! دیدی؟! کور شه چشم حسود!‌ 😀

خب اینجا رو داداش کوشولوم برام درست کرده که دستش درد نکنه و اینا! به عبارتی جیگرتووووووو داداشی :X

نوشتن نوشتنه

وقتی تو نوشتن رو واسه نوشتن مینویسی دیگه سبک چه معنایی توش داره؟!

مینویسم،چون ته مانده ای هست که باید نوشته بشه! ته مانده ای که شاید کل رو در بر بگیره! شایدم خفه شه! مهم نیستش!آینده دست منه؟! نه! دیروز؟! نه! شاید دیروز رو نابود کنم به خیال خودم ولی ” حال ” واسه منه! فقط من!

این یه پست کوتاه بود واسه ابراز وجود و معرفی وب نامه ی جدیدمان! ایشالا به پای هم پیر شیم و اینا!

بعدشم لینکا بر اساس حروف الفبا مرتبط میشن من بی تقصیرم! (ستایش با تو بودم!)

حالا دست دست! بیا وسط

شب ناز! @};-