آرشیو تگ ها: المپیاد

اردی بهشت

مث چهار سال پیش همین موقع ها ؛ حس میکنم تب دارم  …

میرم جلوی آینه … حس آشنای اردی بهشت ماه … اردی … نه بهشت … هیچ موقع مث بهشت نبود این ماه … نبود … کتابا مربت شده و بی نظم … مداد و کاغذ روی میز …همیشه این طور بود … خط ها خط ها و خطا ها …. توی آینه منم … من نیستم … منم … من نیستم …

صداها میپچن … روزا میگذرن … فراموش نمیشن … این ذهن برا فراموش کردن خلق نشده …

تب دارم … تب … آبله مرغون گرفتم باز … دوباره … مثل یه لوپ بی پایان وحشت ناک میمونه …

مسئله ی هندسه ذهنمو مشغول کرده … باید حل شه … باید … بعضی پدیده ها با یه باید نسبی ولی در واقع مطلق همراهن … مسئله حل شد …

از خواب بیدار میشم … خوبم … تب ندارم …. ذهنم راه حل رو یافت … و همه  رویای شبهای اردی بهشت من بود … همین .

It wasn’t my fate , this fault was my future

words 966

و خب 

نمیدونم کی به کام کی هست! من به کام دنیا یا دنیا به کام  من! هرچند قرار بود دیگه اینو نگم،ولی به طرز عجیبی دوسش دارم ! بگذریم ! 

باز بهار شد و من دچار بحران روحی شدم ! یعنی در طول این سه سال، من این موقع سال، هیچ وقت مث آدم نبودم ؛ هرچند بقیه ی سال هم آدم نبودم در کل ولی خب ، who cares? احتملا یه نوع حساسیت به بهار باشه ، من چیم عادیه که حساسیتمم عادی باشه ! بعــله ! این طوریاس !

اون قدیما که سیب افتاد رو سر بنده خدا نیوتن و جاذبه و قانونای نیوتن و اینا کشف شد، یکی از اونا این بود: ” هر کنشی را واکنشی است ! ” البته من به جزئیاتش کاری ندارم ، خواستم بگم که قانون بسیار پرکاربردی است حتی در زندگی روزمره ! برای مثال ، وقتی من میبینیم بنده خدایی از رو هواس پرتی دستش و کوبید به جایی و دردش گرفت و کلی آه و ناله کرد، میگم اون یکی دستت رو بکوب درست میشه ، و خب جواب میده ؛ اون یکی دستشو محکم تر میکوبه تا مطمئن بشه که درد اون دستش که درد میکرد خفه میشه،ولی اون دستی که خودش به عمد میکوبه بیشتر درد میگیره و عملا دو دستشم درد میکنه ولی درد یکی بیشتر از اون یکی میشه و اون برخورد اول رو فراموش میکنه ! 

و وقتی دردهای دیگران القایی رو با یه نیشخند زهر آلود تسکین میدم. . .  واااااای اون قدر حال میده ! عصبی ترم میشم اون موقع ! این نیشخندم حتی از گوشه و کنایه هام زهرآلود تره ! سوزان تر از همه ی اینا، فقط دو قطره اشکن که سر میخورن رو گونه ی آدم و ادم تفیده میشه رسما ! البته در چنین مواقعی یکی محکم میزنم تو گوشم و با یه نیشخند تلختر خودمو آروم میکنم ، وقتی اثبات میشه که جونم کاملا بی ارزشه . . . بگذریم ! unimportant ! شاید یکی از خصوصیاتی که دارمو دوستش دارم این باشه که در اکثر مواقع شعار نمیدم، چیزیم نمیگم که بهش ایمان قلبی نداشته باشم ، لاف نمیزنم ، مث بعضیا نمیگم تقلب بده ،ولی بعدش بیام آشکارا تقلب بدم و تقلب کنم ! سعی میکنم خیلی چیزایی که میگم رو، ثابت کنم ؛ اگه رو حرفاتون، کاراتون ثابتین ، اگه به خودتون اطمینان دارید، بیاین و حرفاییی که میزنید ، کارایی که میکنید رو اثبات کنید ! مثلا بگید تو یه تفی بیش نیستی ، چون طرفدار چلسی نیستی !!!

واقعا عصبیم :)) و اختیار از کف داده ام !  بعلیا ! به احتمال زیاد الان فکر کردید که من باز المپیاد گند زدم( صد در صد درسته ) ، کلی امتحان در پیش رو دارم و درسای سه ماه و بیشتر که رو هم انباشته شده و الان باید یه شبه جفت جفت بخونمشون و این فشار باعث شده من این طوری بنویسم ولی باید بگم که کاملا در اشتباهید ! درسته که تصمیم گرفته ام که مث خر درس بخونم این مدت و نمره ی کم نداشته باشم تا دبیری نتونه بهم تیکه بندازه که خانم فلانی المپیاد انگاری شما رو نسبت به درسای عادی تنبل کرده یا المپیاد باعث افت(!) تحصیلی میشه  ؛ ولی دلیل نمیشه ! تعریفی که من از المپیاد دارم با چیزی که اکثریت تو ذهن دارن فرق میکنه، با اون مدالای زردی که به گردن میندازن متمایزه![البته من نگفتم نمیخوام یه مدال زرد رنگ داشته باشم] با اون قضاوت نادرستی که پارسال و قاطعانه در موردم کردین زمین تا آسمون فرق داره ! میفهمین ؟؟؟ متفاوته !!! و همین تفاوت هلم میده که بیشتر از همیشه درس بخونم ! یکی از مزیت هایی هم که داره اینه مغز آدم از کار میفته و به خیلی چیزا فکر نمیکنه !!! 

گاهی ضربه زدن خوبه، گاهی بده ! بستگی داره با چه زاویه ای باشه که دراکثر مواقع بدترین زاویه به طور رندوم انتخاب میشه ! و ای کاش منم جرئت ضربه زدن متقابل رو داشتم ! هر کسی میتونه یه هفت تیر توی جیبش داده باشه ولی چیزی که مهمه قدرت فشردن ماشه اس ! من این توان رو ندارم، من یاد گرفتم برخوردها یی که میشه ناکشسان باشه ! من یاد گرفتم هیچ انتظاری نداشته باشم ، صادقانه دوست داشته باشم، صادقانه حرفامو بگم ، و از صادقانه بودن دیگران سواستفاده نکنم !ممکنه این تصور ایجاد بشه که من یه احمقم ! خب هیچ مشکلی باهاش ندارم ، من با تفکر دیگران ساخته نمیشم ، من با حرفای دیگران شکل نمیگیرم، من همونیم که هستم ! من نازنینم ! نازنین ، همین .

و یه جرم عظیم واژه تو سرم تشکیل شده، یه جرم عظیم حرف ، که واژه هاتون رو از اون دور دورا جذب میکنه و وقتی میرسن به من ، فییییییییشت میفتن توی یه جرم زیاد و باقی قضایا ! و نکته ای که هست این سکوتی که این طوری اعمال میشه،واقعا عصبی کننده اس ! کاش درک میکردین چرای ناگفته بودن و موندن بعضی حرفا رو ، کاش . . . 

و من خسته ام ! خسته ! یک دنیاخستگی دارم ! یک دنیا فکر و واژه و دلشکستگی ! یک دنیا نا امیدی . . . ! تا حدی که میخوام یک روز و یا بیشتر ، روی تختم دراز بکشم و فقط به سقف خیره بشم  . خسته ام ، خسته ! خسته ! خسته ! هر روز پیرتر میشم، کچل تر میشم ، دستام وحستناک تر میشن،سردرد ها کشنده تر ، چشما ضعیفتر و سرخ تر ، هر روز خسته تر از دیروز . . . 

و میرم که بخوابم ، کلی حرف زدم، کلی ناگفته رو افشا کردم ، پیدا کردنشون بین این همه حرف با شماس

میرم بخوابم ،با یه نیشخند زیبا و تلخ ،چشمامو ببندمو و به این فکر کنم که نمیدونم که کی دوباره بیدار میشم . . .  

 شب خوش 

SiCk

امروز آخرینش بود ؛ آخرینش . . .

صبح همزمان با مسئله حل کردنام، شش سال رو توی ذهنم مرور میکردم، اون موقع از کسی که الان میخواستم باشه چه مجسمه ی دوست داشتنی ای ساخته بودم، الان ولی … الانم چه مجسمه ای دارم از خودم میسازم برا تابستون، برا دوسال آینده، و احتمال اینکه چقدر شبیهش قراره بشم … داشتم به قول و قرارام فکر میکردم، به دعوای شش سال پیش من و نیوشا ، به اسم شهرت بازی کردنامون، به مسئله ی مزخرف نیوشا که خودشم نفهمید آخر سر چی گفت ، به ای ایران خوندمون توی اتوبوس، به سال اول دبیرستان، به شرط بندیمون با مهسا که یه هفته سوژه شد مهسا سرش ، به داغونی سال پیشم، به روی دست لیریک نوشتنام ؛ به سی پاسکال پاسکال، به شکسته شدنای مداوم . . . صبح قبل از رفتن یاد خوابم سال پیش همین موقع افتادم،نمیدونم ترسیدم ازش یا چی ، حس خوبی منتقل نکرد بهم ! نمیدونم . . . سرجلسه یاد کلاسای ترکیبیات، یاد ایده هام ،سرجلسه داشتم به اس ام اس هایی که ساعت هفت ۲۴ ژانویه ی ۲۰۰۸ بهم ارسال شد فکر میکردم، به اینکه هم پارسال گوشیم توی جیبم بود و هم امسال و من به اون اس ام اس ها دلگرم میشدم ،ولی امسال فرق میکرد قضیه، خیلی متفاوت بود برام، خیلی . . .

هنوزم که هنوزه باور نمیکنم اخرینش بود امروز . . .

چهار ساعت سرجلسه، مثل شش سال شد برام، مث حس های جور واجور، مثل مرور همزمان خاطره ها، دیووونه بازی ها،گریه ها، خنده ها ، مث تکرار و یه لووپ بی پایان

خسته ام ! خستگی های این مدت روی هم انباشته شده،ترس و دلهره هاش، سردردای لعنتی، خسته ام . . . کاش بازم میتونستم دستامو راحت و آزاد روی کیبرد رها کنم تا هرچی از دلم میگذره ، هر چی توی مغزم جا اشغال کرده رو از توش بکشه بیرون و به واژه ها تحمیل کنه ، ولی نمیشه ، نمیتونم . . .میخوام بازم بنویسم، نمیشه ! میترسم این پستمم بره توی پیش نویس هایی که قراره روزی منتشر بشه

حس ی مث بی حسی مطلق دارم! معلق بودن . . . گذشته بد جایی هستش حتا اگه برات یادآور خاطرات خوب باشه، لحظه های شیرین ، گذشته . . .

هنوزم باور نمیکنم . . .

پ.ن:دلم نمیخواست این طوری بنویسم ولی خب نشد . . .

پ.ن:و خداوند بک اسپیس را برای همه ی کیبردها حفظ کند .