آرشیو تگ ها: برف

ناظم حکمت

دوست داشتن تو

مثل خوردن یک سیب سالم و سفید

در یک روز شفاف و شیشه ای زمستانی

 

ای محبوب من

دوست داشتن تو

مثل شادی نفس کشیدن است

در یک کاج زار برفی

 

~ ناظم حکمت

Çürüksüz ve cam gibi berrak bir kış günü
sımsıkı etini dişlemek sıhhatli, beyaz bir elmanın
Ey benim sevgilim, karlı bir çam ormanında nefes almanın
bahtiyarlığına benzer seni sevmek

Nazim Hikmet~

/؟/

بعد از مدتها،داشتم رو کاغذ با روان نویس مینوشتم!دلم تنگ شده بود؛ هنوزم دلم تنگه! س. اومد،گفت میشه بخونم و از زیر دستم کشید ، گفتم نه وقتی داشتم از دستش می قاپیدم از وسط دو نیم شد؛پاره شد! دیگه نتونستم بنویسم. بیچاره نوشته،بیچاره ناتمامی که هیچ موقع به پایان نزدیک نشد… .

قدم زدن چقدر خوبه… زیر برف …تنها … شال گردنت تا زیر پات برسه و زمینو جارو کنه… توی کوچه کسی نباشه،ماشینی نباشه صدایی نباشه،کسی نباشه که نفساش تو رو خفه کنه… توی کوچه راه میرم.سرده…سرد….سرد….مغزم منجمد شده…آرومم…آرامش یخی صادقانه ای!
وقتی مغزم منجمد شده اس،راحت ترم!آسون تر فکر میکنم،نزدیک تر ها زودتر رخنه میکنن…. حادثه های موازی که در من تلاقی میشوند…. یه حس خوب ترسناک و یه کلمه….یه کلمه مثل معجزه… شایدم خود معجزه…

دلم می خواست با یکی حرف بزنم،آن شدم پی ام دادم و دادن ولی بعد از سلام خوبی چه خبر همه لال شدم،شدن… تلفنم… بیخیال!

من زیاد حرف میزنم،زیادی میگم؟! مشکلی نیست،از فردا به لبام فلفل بمالین!
حوصله فرد مورد نظر در حال حاضر در دسترش نمیباشد،لطفا کمتر وی را مورد عنایت حرفها و نصیحت ها و گیر دادن های خود قرار بدهید