آرشیو تگ ها: تکرار

Dejavu

هر کسی ضمیری در نقش خود است

منی بود ، تو و او

او ، او ، او

زمان به سادگی من خندید

– بس کن ! نخوان . . . نخوان  !

ما شدیم

بازی ها کردیم

گریه ها

خنده ها

ولی تو و او

– نخوان . . . از ذهنم دور شو . . . نخوان . . .

او ، او ، او

به شمایی گراییدید

– . . .

منی بود و دیگر شما

خشک و بی روح سلام میکردیم

دست تکان میدادیم

به همین یک نگاه خوش بودیم

باز شما

آن هایی را برگزیدید

– بیدار شو . . . خواهش میکنم بیدار شو . . .

از آن پس

منی شد و

آن هایی

تنهایی

تنهایی

تنهایی

– نازنین / خرداد ماه ۸۶ / تکرار اردی بهشت ۸۹

♦ خواب این شعر را چند شب پیش دیدم … شعری که سالها پیش نوشته بودم به خوابم آمده بود . . .

♦ یک شعر از شعرهای سوخته … هنوز تک به تکشان را به یاد دارم …

داستانک

یه رود بود، سرزنده و پویا !

میرفت،خیر برمیداشت،سنگها ازش میترسیدند ؛ انگار که قدرت مطلق هستش . . . رود زنده بود ، زلال . . . روزی به زمین پستی راهشو کج کرد ؛ زمین خشک و سیری ناپذیر . رود خواست نشون بده بزرگه، سخاوتمندی سرش میشه ، توی اون زمین اتراق کرد ، موند، موند، موند، غافل از اینکه “رود” همیشه میره و نمیمونه . . . زمین که سیر نشد ولی کم کم رود شد یه مرداب . . . ساکت و ساکن ، مثل یه مُرده . . . سنگ ها اذیتش میکردمد، خیلیها ازش دور شدند، رود سرزنده شد یه مرداب پیر و فرسوده . . .یه مرداب عمیق و تنها . . .

روزی چشم هایی به مرداب دلبست ، شروع کرد به گریه، بارید؛بارید؛بارید . . . کم کم شور به مرداب برگشت ، طغیان کرد و دوباره شد رود؛ دوباره شروع کرد به حرکت . رفت و رفت و رفت . از یادش برد که چشم هایی که برای تولد دوباره اش باربد، الان توی همون زمین ، به خواب رفته . . . رود رفت ، دیگه برنگشت و برای هیچ؛ نایستاد دیگه .

* نازنین – ۵ بهمن -۸۷

+ چندین داستان توی ذهنم داره میچرخه،حیف که روی کاغذ نمیاین!

+ هوووم،برداشت آزاد ! توضیح ندارم باز !

+هر چه که بود / حالا شده تو / نه قمارت نمیکنم . . .

هر چه که بود/حالا شده تو/نه، قمارت نمیکنم

let me …

بگذارید بی مرگ نفسی آسوده کشم!

(سکوت نیست،غریو گونه بخوانش)

(شاید شاملو بی دلیل نگفت “غریو را تصور کن….)

شگفتا که من چند بار زنده شدم/ بی گمان از برکت دم عیسی ام بوده است

[بخشی از غزل ۱۰۷ گذشته !]

مسیحا در درون توست،در درون خود من

دم هایم،دمهایت

همه معجزه ای از زنده کردن

همه از زنده بودن!

(زندگی گناه بزرگی است که همه به آن آلوده شده ایم،پس شادمان در آتش این گناه بسوز)

[از دیالوگ های ناتمام من![

تکرار و تکرار و تکرار ….

(از اول بخوانش)

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم…

(شاملو نا امید نبود،بی امیدکم)

چون میرود هست،هست برای اینکه برود…

(به خود نگاه کن،واقعا نمیبینی که شبیه مرداب شده ای؟!)

بگذار بی اندیشه ی مرگت نفسی آسوده کشم!

(….)